زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

پاییز

دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴، 10:31

این هوایی که هست، نباید تو این هوا سرکار رفت. امروز باید کوله یا چمدونت رو بگیری دستت و به سمت ترمینال بری... سوار اتوبوس بشی.. بعد وسط راه پیاده شی و از فروشگاه بین راه خرید کنی. قهوه بخری و با خانم های ناشناس ِ اتوبوس گرم ِ صحبت بشی. کی هستی از کجا میای و به کجا میری.. همین صحبت های کلیشه ای... بعد برسی به مقصد.. تو اون شهر ِ جدید با کلی فاصله از تهران، قدم بزنی.. خرید کنی، به آدم هاش لبخند رو هدیه بدی... حتی میتونی گیتارت رو هم با خودت ببری و وسط اون شهر بزنی!!! هر کاری میشه کرد... این هوا ، هوای سرکار رفتن نیست! یا مثلا میتونه هوای رفتن به پارک باشه.. قطعا یه کتاب هم پیشت باشه. یه فلاسک پر از چایی و کیک شکلاتی ِ خیس خونگی که درست کردی.. . یه صفحه کتاب بخونی و یک ربع به آدمهای پارک نگاه کنی و به قصه های زندگی شون فکر کنی! این هوا، هوای سرکار رفتن نیست! این هوا، هوای دیدن ِ دوستاته.. اونایی که از دیدنشون غرق ِ لذت میشی و حواست از ساعت پرت میشه... هی بگید و بخندید و پیتزا بخورید و ... یا مثلا میتونه.. هوای ِ قدم زدن ِ دو نفره ی عاشقانه باشه... این مورد دیگه مکانش هم مهم نیست. صرفا کنار هم بودن و حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن.. وسطش هم میتونیم یه نوشیدنی گرم یا سرد بخوریم و باز هم حرف بزنیم و نفهمیم چطور روز تموم شد!!

خدایا تو پاییز نعمتت رو بهم میدی؟ وقتش نرسیده؟ .. .


+اما حتی با این حالی که سرکار اومدم، توی مسیر از این هوا، احساس خوشبختی م دوباره قلنبه شد! چقدر هوای خنک رو بیشتر دوست دارم.. این هوای پاییزی... چند روز دیگه هم تهران بارونی میشه بلاخره! اولین بارون ِ پاییزی ِ امسال... .

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون