داشتم تمرین می کردم!
اوی فسقلی به تماشا نشسته بود!
برای بارِ دهم!! بله برای بار ِ دهم! حرکت رو تکرار کردم و اوی فسقلی گفت: وقتی نمی تونی بیخیالش شو!
گفتم:هیچ چیزی توی دنیا غیرممکن نیست!!!با تلاش کردن آدم به همه جا می رسه! کافیه تلاش کنی! زود به خودت نگی که بیخیال شو! نمیشه! کی گفته نمیشه؟ هر بار هر حرکت ِ جدید رو همینقدر تمرین کردم و در آخر شده!!
بعد از پنج بار تکرار ِ حرکت.. و نشدنش!!!گفت: من که گفتم نمیشه! ولش کن خسته م کردی!!!
من هم عصبانی شدم! انگشت ِ اشاره مو بلند کردم و به حالت ِ تهدید تکون دادم و گفتم: فقط یک بار دیگه.. یک بار ِ دیگه بگی نمی تونی! نمی ذارم اینجا توی اتاق پیشم بشینی باید بری بیرون!
+آخه نمی تونی
واقعا کنترلمو از دست دادم ... خستگی ِ تکرار ِ حرکت یک طرف... موج ِ منفی ای که از اون جثه ی کوچیک اندازه ی یک خروار سمتم پرت میشد یک طرف ِ دیگه!!!
از لباسش گرفتم و تا جلوی در روی زمین کشیدمش (یه فاصله ی دو متری!)!!!!!! گفتم: برو بیرون! گفتم برو بیرون!
+ببخشید غلط کردم!
-گفتم برو بیرون! زود!
و بیرونش کردم!
مثل ِ سری های پیش که بهش می گفتم یه کاری رو نکن!!!!!!! و اون هی تکرار می کرد نشد.. فهمید این خاتون، یک هیولای عصبانیه که هر کاری ازش برمیاد!!!!!!!!
تا بیرون رفت.. 80 درصد از حرکت رو تونستم انجام بدم...
گاهی وقتها یه انرژی ِ منفی می تونه تو رو به سمت نشدن سوق بده!
کاش میشد یقه ی همه ی انرژی منفی های زندگی مونو بگیریم و به بیرون پرتشون کنیم!
برای همینه که تلاش کردن هامو از همه مخفی میکنم و در نهایت نتیجه رو بهشون نشون می دم.. نتیجه ای که نمی دونن پشتش چه تلاشی بوده . . .
و بهتر که نمی دونن و ندیدن.!
بیش از حد عصبانی شدم. قبول دارم...
و یه واکنش ِ افتضاح ِ حیوان صفتانه بود!
آدم با بچه ای که یک سوم ِ خودش وزن داره... اینطور رفتار نمیکنه!!!!!
ولی کنترلمو از دست دادم!
این روزها که خیلی هم عصبانی هستم و رفتارم یه طور ِ معلق واری مثل روزهای نوجوانی ِ .... و تکلیف ِ خیلی چیزها با خودم مشخص نیست!
با دیدن ِ اوی فسقلی میگم: من هیچ گاه بچه دار هم نخواهم شد! چون یه موجود ِ کثافط ِ مزاحم ِ عوضی ِ ...
و با خودم میگم چطور خانواده م و مادرم منو بزرگ کردن! خب همه ی بچه ها همینطورن....
و شاید هم ... تربیت داریم تا تربیت!!!!
شاید باورتون نشه بعد از این رفتارم. خیلی راحت و ریلکس باهام صحبت می کرد و انگار چیزی نشده...
چون یک آدم ِ احمق تر از من.....اون رو توی انباری.. در حالی که لباس نداره. کتک میزنه!... و این حرکت ِ من براش مثل ِ یه قلقلک بود! و فقط کمی ترسید چون یهو پریدم بهش... مثل ِ یه زامبی ِ وحشی
هر چند این توجیهات... دلیل نمیشه که بگم رفتارم درسته...
رفتار ِ من هم غلط بود. . .
و می پذیرم!