عدم اعتماد
سکانس اول:
سر ظهر روز تعطیل، پژو با شیشه های دودی جلوم وایستاد و گفتم مستقیم.. و گفت که می ره!! من هم خسته و روزه.. سوار شدم در حالی که ته دلم می دونستم یک جای کار می لنگه! راننده که یه پسر جوون بود صندلی خودشو خیلی عقب کشیده بود اونقدر که دسشو دراز می کرد می تونست روی پای من بذاره... و با این حالی که مسیر کوتاه و خلوت بود خیلی خیلی آروم رانندگی می کرد!!! من هم در ذهن بی اعتمادم در حال خیالپردازی بودم که هدف ش چیه و حرکت بعدی ش چیه و ... کلا گارد مو بسته بودم و آماده ی دفاع! که آیا داد بزنم یا در ماشین رو باز کنم یا به پلیس زنگ بزنم و ... که به مقصد رسیدیم!!! و وقتی خواستم کرایه بدم! نگرفت!!! و حتی لحن بدی هم نداشت و مشخص بود دلش سوخته یه دختر سر ظهر منتظر ماشینه و با این حالی که مسافرکش نیست.برای رضای خدا سوارم کرده و علت کشیدن صندلیش هم قد بلندش بود!! خیلی احساس شرمندگی کردم :))
سکانس دوم:
چهارمین نفری بود که میخواست سوار تاکسی بشه. و دو تا مشما هم وسیله داشت. به راننده اشاره کرد که جا نمیشه با این وسایلاش. اما راننده اصرار که سوار شو فوقش خانومی که جلو هست می ره عقب... که خانومه نیومد و اون آقا کنارم نشست. حس کردم یه دستی از زیر پام داره نزدیک به باسنم میشه و هر بار به سمت اون آقا نگاه میکنم اون دست استپ میخوره و حرکت نمی کنه!!! یک خیابون تحمل کردم و آخرسر گفتم: میشه لطفا دستاتونو بذارید روی پاهاتون!!! گفت با منین؟؟؟؟ گفتم بله شما. دستاتونو بذارین روی پاهاتون اونطوری راحتتره که... راننده گفت میخوای این خانوم بیان عقب؟ نگه دارم؟؟؟ گفتم نه مشکلی نیست!!! مسافر بنده ی خدا که یه آقای حدودا ۴۴ ساله بود گفت چشم!!!!! و دستاشو روی پاش گذاشت اما بازم اون دست رو حس کردم و بعد متوجه شدم زیپ کاپشنش بود!!! نه دستش!!! و احساس شرمندگی کردم :))
سکانس سوم:
سر کوچه سوار تاکسی شدم و باید سه مقصد رو تاکسی می گرفتم. و سه بار باید تاکسی سوار میشدم! هر سه مقصدمو هر بار به اون آقا گفتم. گفت بله مسیرمه. می رم!!! کمی شک کردم و چون پول خورد نداشت براش خواستم کارت به کارت کنم که گفت لازم نیست مثل خواهرش هستم اما من براش واریز کردم. شک م اونجایی پررنگ شد که وقتی دو تا آقا خواستن سوار بشن به من گفت برم جلو بشینم که راحتتر باشم. گفتم نه راحتم!!!! و بعد یکی از آقاها جلو سوار شد و راننده حسابی باهاش گرم گرفت و ذهن مریض من به شکاک بودن ادامه داد و با خودش گفت حتما میخواد توجه منو جلب کنه که داره اینطور اشعار مولانا و سعدی و .. پندهای حکیمانه به مسافرش میگه!!! اونم با این سن ش! در مقصد دوم من مسافر پیاده شد و برای مقصد سوم با راننده تنها شدیم! که به زور من رو تا جلوی در دانشگاه رسوند! که اگر شما ماشین داشتی به خاطر دو قدم راه منو سر خیابون پیاده می کردی یا به مقصدم می رسوندی؟؟؟ گفتم می رسوندم!!! و منو رسوند و بدون هیچ حرف یا نگاه بدی رفت و متوجه شدم بازم باید شرمنده بشم :)))))
فلاش بک به گذشته:
آیا تقصیر منه؟ یک خاطره ی بد باعث شده هم جانب احتیاط رو رعایت کنم و در کنارش بیش از حد خیالپزدازی های منفی داشته باشم! :)) مردی که منو میخواست برسونه و به بهانه ی اینکه در عقب خرابه بیا جلو بشین سوارم کرد و وسط راه دستشو روی پام گذاشت و من با داد و فریاد وسط اتوبان پیاده شدم و اون عین آدمهای مریض وایستاده بود تا بهش فحش بدم و من در حالی که دستام می لرزید فقط گفتم: بی فرهنگ!!