زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

نادیده گرفتن

شنبه ششم دی ۱۴۰۴، 16:2

من هیچ وقت جایی که باید، از خودم دفاع نکردم! انقدر به خودم گفتم که خاتون آروم باش تو خانوم باش تو با شخصیت باش تو چیزی نگو تو داد نزن! اینطوری شدم که دیگه اصلا یادم رفت چطوری میشه از یه چیزی شاکی بود و داد زد!!! و از خودت دفاع کرد.. چطوری بود؟ مثلا اون روز که متوجه شدم تراپیستم سر جلسه خوابش برده یا در جواب سوال مهم من که جلسه ی پنجم مشاوره رو به خاطر اون گرفته بودم میگه " نمیدونم! چی بگم!" باید داد میزدم. باید صدامو بالا می بردم و هر چیزی که لایقش بود رو می گفتم. نه که فحش بدم! فحش دادن به کنار... منظورم اینه که حتی آرومم نگفتم ، خوابتون میاد؟ پس من بعدا میام هزینه رو بگید منشی برام برگردونده و پاشم برم.. یا مثلا بگم نمیدونید؟ من برای همین اومدم. پس هزینه رو بگید منشی برگردونه!!! و بلند شم! و بلند شم برم! در رو هم نسبتا بکوبم شاید!! ولی نه! من نشستم! من هر بار که باید از خودم دفاع می کردم نشستم و هیچی نگفتم! به بهانه ی "تو خانوم باش !" اگه خانوم بودن اینطوریه که من ری...دم به خانوم بودن!حالا که دارم با دقت بیشتری می بینم. متوجه میشم که هر بار به خاطر همین ور ِ شخصیتم... خیلی چیزها رو نادیده گرفتم. چیزهایی که واقعا.. آزارم می دادند. مثل بودن توی یه رابطه ی اشتباه که چی؟ که من خانوم باشم. من کسی رو اذیت نکنم! مثل هیچی نگفتن به اون خواستگار ِ احمق که دکتری داشت و به جاش نصفه و نیمه پنیک کردن پشت میز کافه... مثل وقتی خانوم فلانی موقعیتمو عوض کرد و گفت خاتون از فردا اینجا باش و من نمی خواستم که باشم! و آزاد بودم که بگم نه! اما گفتم چشم! مثل وقتهایی که خواهرم میاد باهام صحبت کنه و من حوصله ی حرفهاش رو ندارم و بهش گوش میکنم!

شده خیلی جاها اعتراض کردم. اما دیگه اونجا چقدر بهم فشار اومده که حرف زدم. مثل مسئله ی حقوقم در شرکتی که هستم. مثل خیلی وقتها... اما اینها در برابر وقتهایی که سکوت کردم خیلی بیشترند.

یه وقتهایی آدم سکوت میکنه و لازم هم هست. مثل وقتهای که طرف مقابلش آدم بی شخصیتی هست که تو اگر باهاش بحث کنی خودتو آوردی پایین. پس رهاش میکنی.. اما وقتهایی که داره بهت توهین میشه. به شخصیتت.. وقتهایی که نادیده می گیرنت.. وقتهایی که هیچ کس تو رو نمی بینه... منم اون زمان ها خاتون رو نادیده میگیرم!!!!

چقدر آزار دهنده!

دیشب خیلی عصبی بودم. بابا گفت باید خاتون از فلانی عذرخواهی کنه که بهش تهمت زده! من فقط خواستم بین دو تا خانواده رو آشتی بدم و همه چیز رو سر خاتون هوار کردم! و همه ی اشتباهات رو گردن گرفتم. تهمتی که نزده بودم رو گفتم بله زدم. دروغ گفتم! که اینها با هم آشتی کنند چون می دونستم که اگر این کار رو نکنم تبدیل به یه دعوای قومیتی ِ پر از خون و خونریزی میشه! بعد بابا به مامان گفته بود باید خاتون عذرخواهی کنه!!!!

از اینکه این مسئله رو فیصله دادم خیالم راحت شد. اما برای اینکه درد ِ جمله ی بابا کمرنگ باشه باید زمان بدم و هیچ کاریش نمی تونم کنم... چون بابا نمیدونه که اون اصلا تهمت نبود و حقیقت ماجرا بود.. .بابا از دردهای من بی خبره.. بابا نمیدونه که چه به دخترکوچولوش گذشته و چقدر باعث شده که این دختربچه بزرگ بشه.. زن بشه.. یه زن ِ جوان.. دیگه اون دختربچه ی عاشق کیتی و شکلات و اسمارتیز نباشه!!!. . .من فقط می خواستم حقیقت رو دیگه کسی نبینه... بعدم که متوجه شدم مامان هم تو تیم اوناست... . یعنی از همه طرف بهم فشار اومد :) ولی ... من چی کار کردم؟ باز هم خاتون رو نادیده گرفتم. این هم یکی از اون بارهای همیشگی بود.. کاش که آخرین بار باشه!!!!

اما لااقل اینکه پشیمون نیستم... . ترجیح میدم بابا اونطوری در مورد من فکر کنه که آره.. من تهمت زدم. اما هیچ وقت کسی نَمیره. . هیچ کس. .

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون