خطاب به دوستان
ادامه نوشته..یادداشت های عمومی
خطاب به دوستان
ادامه نوشته..+ خانم امروز انگار بی حالید!
به چشمای مشکی مثل تیله ش نگاه کردم. با اون مژه های جادوییش.. دخترکِ عاشقِ کی پاپِ من.
- آره ... از کجا متوجه شدی؟
+ آخه معلومه!
- از صبح سه ساعته اینجام کسی متوجه نشد. فقط تو فهمیدی.
+ فهمیدم دیگه. دیگه خوب باش باشه؟ بی حال نباش.
اومد بغلم کرد. بچه ی قشنگم. چقدر حس خوبی داره کار با بچه ها.. دختربچه ها.. نوجوان ها... با این عشق خالصانه شون... انگار کم کم روحم داره میگه که من دوست دارم به طور ثابت و همیشه... معلم و مربی اینا باشم چرا دریغ می کنی؟
کاش میشد غیر از هوش مصنوعی با یک آدمی که خوب بلده راهنمایی کنه...حرف زد.. چت کرد. یه چیزی گفت. .. که این حس رو نداشته باشم که دارم سختگیری می کنم!
تو دهمین نفری.. .
+چقدر هوا خوبه. چقدر امشب خوبه.
-منظورتون متوجه نمیشم. هوا خوبه؟
+آره دیگه! شما خوبید. بهتر از اون روز..
- آهان منو میگید؟
+ آره دیگه!
- اون شب من منتظر جواب آقای عین بودم معلق و بلاتکلیف بودم...
+ یه دختره اینجا روبروی من وایستاده بود می گفت نههه برام می جنگه! من گفتم حالا ببینیمممم...
- واقعا من گفتم؟ یادم نمیاد اصلا...
+ آره یه دختره دقیقا همینجا هاااا وایستاده بود اینطوری می گفت!
چیزی نگفتم. طبق معمولِ همیشه می خندیدم. شاید هم بیشتر از حد می خندیدم! چون معذب بودم و خجالت می کشیدم و لحن آقای ف کلا منو به خنده مینداخت! چیزی که عذاب آوره ... بازم تن دادن به جلسات مشاوره خارج از قاعده و قانون یک کلینیک و موسسه ست! لااقل یک روند شبیه نوبت دهی داره... ورِ همیشه شکاکم بهم هشدار داده و هر جمله ی ایشون رو هزار بار بالا پایین می کنه و دنبال دلیل براش می گشت! دیگه قرار نیست از یه سوراخ دوبار گزیده بشم. جلسات مشاوره.. حتی اگر بهش مشاوره هم نگیم و بگیم یه مشورت دوستانه سر یه موضوع خیلی کوچیک که نمی تونم حلش کنم و آقای دکتر ج وقتی شنید فقط گفت: نمی دونم چی بگم! و من هی چهره ش برام پلی میشه که یادم میاد چرا نزدم تو سرش!! ؟ همونو به اصرار دوستم الف که در جریان هم نبود چی هست. به آقای ف گفتم! الف متاهل هست.... . زن خوبیه و دوسش دارم و تقریبا ۵ ساله همو می شناسیم...
اگر بخوام برم تو پروسه ی نوبت دهی می ترسم تو امتحانا برم یه چیزایی بگم و یه چیزایی بشنوم که اعصابم انقدر بهم بریزه که مثل امتحانات خرداد سر همچین مسئله ی کوچیکی واقعا گند بزنم! که گند زدم خرداد و معدلم ۱۶.۸۰ شد! و چقدر که بد شد برام... چون پیش دکتر ج می رفتم و هر بار دلم می خواست وقتی از روی مبل خاکستری و روبروی نگاه مسخره دکتر ج بلند میشم.. وقتی اون در لعنتی قهوه ای رنگ با عایق صدای مشکی رو باز می کنم یکی روی صندلی های سبز اتاق انتظار منتظرم باشه و بگه : تموم شد؟ حساب کنم بریم؟؟ بعد دکتر ج بگه میشه بگید یه لحظه ایشون بیان داخل... بعد بره داخل بعد برگرده و با من از همیشه مهربون تر باشه و ازش بپرسم دکتر ج چی بهت گفت و هیچی نگه... .. نهایتا با خنده در حالی که داره تار موهای فرفریم که از زیر روسری داشتن به بیرون فرار می کردن و داخل میذاره بگه: گفت مراقب دل مهربونت باشم.. بعد من دستشو بیارم پایین بخندم بگم فلانی دارم جدی می پرسم. بعد اونم قیافه ی الکی جدی به خودش بگیره بگه منم خب جدی گفتم!
یا بدتر از همه جلسه ی اول با دکتر ج بود که اون موسسه هم آسانسور نداشت و انگار پله های طبقه ی سوم به سمت همکف تمومی نداشتن و کافی بود برسم به درخت چنار قدیمی توی کوچه تا نفسی که بند اومده بود رو با گریه بدم بیرون. چقدر دلم میخواست که یکی بود.. یا می بود... حتی به سرم زد به معمارباشی زنگ بزنم چون اون شبا اون از سر مشکلات شخصی خودش بیخواب بود مثل الان که بیخوابه و به چرت و پرتای من گوش می داد اما بعدش به خودم نهیب زدم که چی؟؟؟ اون کیه توئه خاتون؟ میخوای توی یه دور باطل بیفتی؟ دوستِ پسر برای تو دوست معمولی میشه؟؟؟... که نمیشد که هیچ وقت نشد!...
برای همین جلسه با آقای ف رو میذارم بعد از آخرین امتحان و به منشی شون هم اطلاع می دم. باشد که رستگار شویم..
چی داشتم می گفتم به کجا رسیدم؟؟؟ برای یه پرونده شاهد شدم برام از عدل ایران پیام اومد و چنان تپش قلبی گرفتم که چی بگم... بیزارم از اون پیامک از اون سر شماره.. یادآور روزهای اعصاب خورد کن زندگیمه... از راهروها با دیوار های کثیف و نیازمند رنگ دوباره از کف موزائیکی ش از آقایی که تو شعبه اجرای احکام بود که روزای آخر بیخود و بی جهت مهربون شده بود! و همونم یه طوری... بلاخره همه چیز رو حل کرد! و عجیب بود برام که بدون هیچ خواسته ای؟؟؟ همونی که روز اول سرم داد کشید!!!
حالا که ایستادم و به گذشته نگاه می کنم می بینم یه خاتون قوی ساخت.. خدا! ساخت. .. برام مهم نیست.. دیگه.. گفتم... از یه جایی به بعد اهمیتش کمتر میشه. اینکه واقعا یکی تو زندگیم باشه یا نباشه .. بیاد یا نیاد . .. فقط میخوام سعی کنم یاد بگیرم بیشتر خودم و نیازهای برام مهم باشه...
قرار جمعه کنسل شد آقایی که اسمشو نمی دونم هنوز... مریض شده بود و زنگ زد عذرخواهی و ببخشید و فلان... این سومین بار بود قرارمون کنسل میشد هر بار به یه دلیلی! منم به واسطه مون پیام دادم که آره بهش بگو خانواده من فلان هستند شاید براش مهم باشه. اینطوری وقت خالی کردن براش سخته! و خودمو خلاص کردم از اینکه برم و توی روش بگم و بعدش سر همین بگه نمی تونم و بگه نه و بره.. مثل آقای عین که رفت! این اولین مردی بود که منو ترک کرد... بهش پیام بدم چه حسی داری اولین آدم هستی!؟ :)) من که حس خاصی ندارم :)))
خلاصه برام اهمیت خاصی نداره.... میخواد بیاد نمیخواد نیاد چی کار کنم؟ زندگی مون معطلش کنم؟ معلوم نیست کدوم گوری هس همونی که خدا میگه شما را زوج آفریدیم... فردِ من کجاست که بیاد زوج شیم! خدا عالمه!!!
فردا روزیه که مشخص میشه یکی از آرزوهای این دو سه سالم بلاخره محقق میشه یا نه.. ! اگر محقق بشه من اونجانیستم که این لحظه رو ببینم! این ناراحت کننده ست.. اما اینکه محقق میشه خوشحال کننده! اگر تا الان رانندگی مو اوکی کرده بودم، فردا حتما می رفتم تا اون لحظه رو ببینم. چون حتی اگر نشه هم... . بودن ِ اونجا حس خوبی داره. ... به هیچ کس نگفتم قراره چی بشه! نمیخوام اگر نشد.. بگم نشد! خسته شدم از بس به همه گفتم نشد!!! میخوام وقتی شد به همه بگم. اما دارم می ترکم :)
پ.ن: مجبور شدم به خانواده بگم که بابا منو ببره. بعد از کلی افتخار و آفرین و فلان... گفت منو می بره. پیام دادم و گفتن منتخب نشدم. پس نمی رم. اما یک قدم نزدیک تر شدم. چون پارسال جز داوری هم نبودم اما امسال بودم. حتی برای همینم خانواده ذوق کردن چون اصلا خبر نداشتن من فیلم می سازم...
من هیچ وقت جایی که باید، از خودم دفاع نکردم! انقدر به خودم گفتم که خاتون آروم باش تو خانوم باش تو با شخصیت باش تو چیزی نگو تو داد نزن! اینطوری شدم که دیگه اصلا یادم رفت چطوری میشه از یه چیزی شاکی بود و داد زد!!! و از خودت دفاع کرد.. چطوری بود؟ مثلا اون روز که متوجه شدم تراپیستم سر جلسه خوابش برده یا در جواب سوال مهم من که جلسه ی پنجم مشاوره رو به خاطر اون گرفته بودم میگه " نمیدونم! چی بگم!" باید داد میزدم. باید صدامو بالا می بردم و هر چیزی که لایقش بود رو می گفتم. نه که فحش بدم! فحش دادن به کنار... منظورم اینه که حتی آرومم نگفتم ، خوابتون میاد؟ پس من بعدا میام هزینه رو بگید منشی برام برگردونده و پاشم برم.. یا مثلا بگم نمیدونید؟ من برای همین اومدم. پس هزینه رو بگید منشی برگردونه!!! و بلند شم! و بلند شم برم! در رو هم نسبتا بکوبم شاید!! ولی نه! من نشستم! من هر بار که باید از خودم دفاع می کردم نشستم و هیچی نگفتم! به بهانه ی "تو خانوم باش !" اگه خانوم بودن اینطوریه که من ری...دم به خانوم بودن!حالا که دارم با دقت بیشتری می بینم. متوجه میشم که هر بار به خاطر همین ور ِ شخصیتم... خیلی چیزها رو نادیده گرفتم. چیزهایی که واقعا.. آزارم می دادند. مثل بودن توی یه رابطه ی اشتباه که چی؟ که من خانوم باشم. من کسی رو اذیت نکنم! مثل هیچی نگفتن به اون خواستگار ِ احمق که دکتری داشت و به جاش نصفه و نیمه پنیک کردن پشت میز کافه... مثل وقتی خانوم فلانی موقعیتمو عوض کرد و گفت خاتون از فردا اینجا باش و من نمی خواستم که باشم! و آزاد بودم که بگم نه! اما گفتم چشم! مثل وقتهایی که خواهرم میاد باهام صحبت کنه و من حوصله ی حرفهاش رو ندارم و بهش گوش میکنم!
شده خیلی جاها اعتراض کردم. اما دیگه اونجا چقدر بهم فشار اومده که حرف زدم. مثل مسئله ی حقوقم در شرکتی که هستم. مثل خیلی وقتها... اما اینها در برابر وقتهایی که سکوت کردم خیلی بیشترند.
یه وقتهایی آدم سکوت میکنه و لازم هم هست. مثل وقتهای که طرف مقابلش آدم بی شخصیتی هست که تو اگر باهاش بحث کنی خودتو آوردی پایین. پس رهاش میکنی.. اما وقتهایی که داره بهت توهین میشه. به شخصیتت.. وقتهایی که نادیده می گیرنت.. وقتهایی که هیچ کس تو رو نمی بینه... منم اون زمان ها خاتون رو نادیده میگیرم!!!!
چقدر آزار دهنده!
دیشب خیلی عصبی بودم. بابا گفت باید خاتون از فلانی عذرخواهی کنه که بهش تهمت زده! من فقط خواستم بین دو تا خانواده رو آشتی بدم و همه چیز رو سر خاتون هوار کردم! و همه ی اشتباهات رو گردن گرفتم. تهمتی که نزده بودم رو گفتم بله زدم. دروغ گفتم! که اینها با هم آشتی کنند چون می دونستم که اگر این کار رو نکنم تبدیل به یه دعوای قومیتی ِ پر از خون و خونریزی میشه! بعد بابا به مامان گفته بود باید خاتون عذرخواهی کنه!!!!
از اینکه این مسئله رو فیصله دادم خیالم راحت شد. اما برای اینکه درد ِ جمله ی بابا کمرنگ باشه باید زمان بدم و هیچ کاریش نمی تونم کنم... چون بابا نمیدونه که اون اصلا تهمت نبود و حقیقت ماجرا بود.. .بابا از دردهای من بی خبره.. بابا نمیدونه که چه به دخترکوچولوش گذشته و چقدر باعث شده که این دختربچه بزرگ بشه.. زن بشه.. یه زن ِ جوان.. دیگه اون دختربچه ی عاشق کیتی و شکلات و اسمارتیز نباشه!!!. . .من فقط می خواستم حقیقت رو دیگه کسی نبینه... بعدم که متوجه شدم مامان هم تو تیم اوناست... . یعنی از همه طرف بهم فشار اومد :) ولی ... من چی کار کردم؟ باز هم خاتون رو نادیده گرفتم. این هم یکی از اون بارهای همیشگی بود.. کاش که آخرین بار باشه!!!!
اما لااقل اینکه پشیمون نیستم... . ترجیح میدم بابا اونطوری در مورد من فکر کنه که آره.. من تهمت زدم. اما هیچ وقت کسی نَمیره. . هیچ کس. .
اینطور نیست که حرفی برای گفتن نیست. .. کلی حرف هست. وقت نیست برای نوشتن .. فقط عبور می کنم. .. و با خودم حرف می زنم چون نوشتن سختتره... حرف زدن راحتتر