کاش غیر از گزینه های مرگ و زندگی گزینه ی نیستی هم وجود داشت! چون هم زندگی و هم مرگ امتداد یک بدبختی ست در ابعاد بی نهایت!
یادداشت های عمومی
کاش غیر از گزینه های مرگ و زندگی گزینه ی نیستی هم وجود داشت! چون هم زندگی و هم مرگ امتداد یک بدبختی ست در ابعاد بی نهایت!
کاش یه انجمنی بود به اسم انجمن آدمهای تنها! اینطوری بود که وارد یه سالن میشدی. همه هم ماسک دارن! یعنی اصلا تو کسی که داره حرف می زنه رو نمی بینی. که دقیقا چه شکلیه... و ماسکه هم طوری بود که صدا رو هم تغییر می داد و مثلا بم تر می کرد. حالا این آدمهای تنها می نشستن و با هم درد و دل می کردن بدون اینکه همدیگه رو سرزنش کنن! نوبتی حرف می زدن و چیزی که آزارشون می ده رو می گفتن. بدون اینکه بترسن که شاید سرزنش بشن یا بعده ها براشون دردسری باشه!!!
اونوقت چقدر دنیا قابل تحمل تر بود :)
حقیقتا الان دوست داشتم جای یک زن خانه دار بودم که چند جین بچه ی قد و نیم قد داره!!! و اصلا نمی دونستم اگه زندگی طور دیگه ای می بود و ازدواج نمی کردم. چطور میشد!!
امتحان دارم و امروز بعد از دیدن نتیجه ی آزمون هیچی نخوندم و متوقف شدم. البته قبلا خوندم. ولی باز هم باید بخونم! و حسش نمیاد! این دو ماه هر سختی ای که سرکار داشت توی دلم می گفتم برین به درک. من چند وقت دیگه از اینجا می رم. شما بمونید و مسخره بازی هاتون!!! ولی حالا اون فرصت رو از دست دادم!
درسته دوسش نداشتم اونقدر... ولی به هر حال یه راهی بود... یه راهِ فرار از همه چیز!
حالا دوباره ذهنم داره سمت برنامه نویسی می ره. چون دومین اولویتم اینه.
دوباره رفتم کامنت فاطمه رو خوندم. البته دیگه وبلاگش رو حذف کرده. سایت هایی که گفته بود رو دیدم ولی... پولِ خون شونو میگیرن :) مثلا همین مکتب. ۳۰، ۴۰ میلیون تومن میگیره تا تهش به یه شرکت معرفیت کنه! مگه من دیوانه م؟ ۲۵ تومن پول به دوربین نمی دم. بیام ۳۰. ۴۰ تومن به مکتب بدم!؟ در حالی که نمونه کارهای نسبتا قوی ای دارم...
از طرفی دوست ندارم توی شرکتی در آینده با کسایی باشم که عقایدشون ۱۸۰ درجه با من متفاوته و می دونید. دنیا پر از این آدمهاست :)
مگه یه عمر چند تا بهاره؟ ... انقدر خودمو له و لورده می کنم بابت چی آخه؟ اصلا چرا رفتم دوباره آزمون دادم که وارد حوض فیروزه شم... که چی بشه آخه... اصلا تهش که چی
حس می کنم ...
یعنی الان هر جا هم برم. باید کمی که گذشت و جام تثبیت شد بهشون بگم که زمان امتحانات مثلا کله صبح نیستم دو ساعتی...اینم داستانیه... حوض فیروزه سال ۱۴۰۵ ان شاءالله تموم میشه! با خودم فکر می کنم من. اصلا. اون سال. زنده هستم؟ کجام..!؟ حالِ دلم چطوره!
بابا دیشب بدجوری روی مخ من راه رفت. خودم کم عصبانی ام!؟ :) بلاخره یه جا منفجر میشم. من دیگه ساکت نمیشم یه جا :) اعتقادات من و بابا نقطه ی مقابل هم هست. من همیشه احترامش رو حفظ کردم چون فکر می کردم ارزششو نداره . بشینم باهاش بحث کنم و دلشو بشکنم و بهش احساس تنهایی بدم :) ولی بلاخره صبر منم حدی داره! بلاخره منفجر میشم و میام اینجا می نویسم که منفجر شدم و پشیمون هم نیستم!
چاره ای نیست... برم درس بخونم خیرِ سرم..
نشد! یعنی من از ته دلم می خواستم که نشه. ترسیدم! حس کردم شاید از پسش برنیام و خب بیشتر از برنیومدن حس کردم ممکنه این شغلی نباشه که دوسش دارم. احساس کردم که منو زندانی میکنه.. منو مقید می کنه که سالهای سال ... در یک شغل باقی بمونم. این برام ترسناک بود!
درسته که من خیلی ساله در شغل فعلیم هستم! ولی زندانی نیستم! هر لحظه هر کجا که بخوام می رم. هر لحظه می تونم بیخیالش بشم و هر جای این دنیا یه شغل دیگری داشته باشم.
مثلا وقتی امروز متوجه شدم که اون نشد! تصمیم گرفتم یه کم دنبال کار بگردم. اینکه می تونم شهر و استان رو هر چیزی انتخاب کنم هم خب لذت بخشه!!!!
ناراحتم؟ آره هستم. اما نه برای نشدن! چون نمی خواستمش. ولی برای اینکه اون همه تلاش و وقت گذاشتن و حسِ اینکه من از پس همه چیز برمیام و ... برای همین ناراحتم! که از پسش برنیومدم بعد از اون همه!
اما اینکه نشد. .. میگم بهتر که نشد!
ولی دیگه دلم این شغل رو نمی خواد . .. ! دلم حوزه ی کاریِ رشته م رو هم دیگه نمی خواد. دلم حوزه کاری رشته ی فعلیم رو هم نمی خواد. دلم حیطه ی کاری شغلی که سالها توش تجربه دارم رو هم نمی خواد! دلم اونم نمی خواست که نشد.
نمی دونم چه مرگم زده! فکر کنم باید بذارم فاصله بیفته تا ببینم چی کار کنم.
حقوقم با توجه به تجربه م به شدت پایینه... به شدت... و اینه که منو از جایگاه فعلیم عصبانی می کنه...!
باید زودتر چیزهایی که لازم دارم رو بخرم و بعدش ریسک رو بپذیرم و از این خراب شده بیام بیرون!
امروز داره به گفتن پیوسته ی "من عصبانی نیستم".. "من آرومم"..."من خیلی هم خوبم".. میگذره :) هر چند انقدر دیروز بهم فشار اومد که زودتر از موعد پریود شدم. ولی هنوز انگار من..
نه نه من آرومم.. من خوبم.. من عصبانی نیستم اصلا!
اصلا اینطوریام نیست. یکی چند وقت پیش برام کامنتی گذاشته بود که باعث شده بود خب... فکر کنم حق با اونه. اینکه چیزی به اسم PMS وجود نداره و فقط پوششی برای مشکلات روانی ما هست و فلان...
ولی باور کنید من این مدت خیلی هم حالم خوب بود. الحمدلله مشکلی در زندگی ندارم که اسمش رو بحران بذارم و بگم باعث میشه ساعتها گریه کنم. بهش فکر کنم و عصبیم کنه نه..
من یک عدد خاتون طفلکی بودم که داشت زندگی شو می کرد خیلی نرمال و عادی ... تا رسید به PMS...
به طرز بیمارگونه ای کل اتاق رو تمیز کردم و بعد در انتها به خاطر کتابهایی که در کمد جا نمیشدن چشمهام از حرص پر از اشک شد و سرشون داد زدم که لعنتی ها چرا جا نمیشید!!!!؟
اما به اینجا ختم نشد.
برای فرار از این حال دست به خیاطی زدم تا یوگا بگیرم و به آرامش نسبی ای برسم تا بگذره.. و بله جواب داد. در انتها لباسی که دوخته بودم رو با ذوق در آینه نگاه می کردم و به خودم گفتم خاتون.. خاتونِ من.. تو PMS رو شکست دادی. جقدر چین های لباست زیبان.. چقدر قشنگ تر شدی تو چقدر هنرمندی...و خیلی ذوق کردم بابت لباسی که به تنهایی دوختم.. و در انتها دوخت آستین ها رو به مامان و به امروز سپردم.
اومدم خونه و گفت لباست رو بپوش ببین خوب شده؟ پوشیدم اما لباس دوست داشتنی دیروز من نبود!! چین هاش کج شده بود.. پف لباس کاملا خوابیده بود و سردرنمی اوردم چی شده... من که خیلی خوب دوخته بودم و چقدر آفرین به خودم گفتم.. نکنه اضافه شدن آستین ها خرابش کرده؟
که مامان گفت کلا لباس رو شکافتم و دوباره دوختم! (چون دیروز کاری که گفته بود رو انجام ندادم امروز کاری که به نظرش درست بود رو انجام داده بود)
شاید باورتون نشه ولی انقدر تحت فشار هستم که الان هم دارم با بغض قلنبه ای که توی گلوم داره خفه م می کنه تایپ می کنم!
خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم تا احترامش رو حفظ کنم و گفتم: مگه دیروز نگفتم نشکاف. چرا دست زدی مامان آخه؟ کج شد الان...
و بعد درش آوردم. بعد سعی کردم همه جملاتی که از روی عصبانیت و بی انصافی بود رو قورت بدم و گوشیم که شارژ نداشت رو به شارژ زدم تا با صدای بلند آهنگ گوش کنم و چیزی نگم که پشیمون شم...
در این حین مامان سعی می کرد کارش رو توجیه کنه.... که به دلیل و آن دلیل و خیلی سخت بود و دستهام بی حس شد از شکافتن لباست و زحمت زیادی کشیدم و ...
من هم در حین تشکر کردن سعی می کردم اولین ترانه ی لعنتی توی گوشیم سریعتر توی ذهن لعنتیم پلی بشه...
وسطش هم صدام کرد و گفت کوک زده بیام بپوشم که آیا صاف شده یا نه... و من لا اله الا الله گفتن سعی می کردم این غول لعنتی عصبانیت رو خفه ش کنم و رفتار درستی داشته باشم که موفق هم شدم.... الحمدلله...
فقط مامان متوجه شد من ناراحت شدم. اما نفهمید چقدر عصبانی شدم و چه حرفهایی رو قورت دادم و چرا اون لباس کذایی برام ارزش معنوی داشت و اون خط دوخت هایی که دیروز .. در حالی که هزارتا کار داشتم انجام می دادم چقدر برام مهم بودن...
حدود یک ساعت و نیم گذشته ولی من هنوز عصبانی ام و بهش که فکر می کنم از عصبانیت گریه م میگیره و این غول لعنتی عصبانیت دلش میخواد بره اون لباس رو بِدَره! به معنای واقعی کلمه بِدَره!!!! و بگه گور بابای ۵۰۰ هزار تومن پول پارچه ی لعنتی...
از اونجایی که هیچ دوستی ندارم که باهاش این عصبانیت مسخره و بیهوده و گودکانه ی ناشی از پی ام اس رو باهاش درمیون بذارم. اومدم و اینجا می نویسم تا خالی شم ولی نمیشم.
انگار هر چی بیشتر می نویسم بیشتر عصبانیم می کنه و بیشتر یادم می افته که چی شده ...
باور کنید PMS حقیقت داره. من خیلی عادی داشتم زندگی مو می کردم ... و هیچ مشکلی هم نبود... بعضیا میگن با قرص نمی دونم بنفشه ی چی چی یا میخک کوفتی میشه کمش کرد! کاش می دونستم چرا یه وقتایی انقدر وحشتناکه و منو می بلعه.. و یه وقتایی خیلی آروم و ملایم رد میشه ... کاش می دونستم با ۳۰ و خورده ای سال سن .. چطور این لعنتی رو کنترلش کنم.
هر چی بیشتر می گذره.. و نمیدونم به چه علتی.. بیشتر در جامعه عقایدمو بیان میکنم! پیش غریبه و آشنا! مامان از این نظر نگرانه :) چون عقاید سی.اسی جالبی دارم!:))))) دیگه براش تعریف نمیکنم که چیکار کردم! و چی گفتم و فلان! :)))))
یه دختره باهام دوست شده. آقا این... :| ... یعنی ... :| ... اینجا کلی فحش سانسور کردم! از ایناییه که همش میخواد براش کارهای رایگان انجام بدی! متاسفانه منم بحثش افتاد توانمندی های خود را برایش ذکر نموده :) الان هی دنبال ِ کار رایگان و مجانیه! یعنی هر بار که پیام میده باید به جای جواب دادن ِبهش بگی : خب کارت رو بگو؟ چته؟ بگو! چی میخوای باز از من؟ گیری کردیمااااااا :|
بعد اصلا موقع صحبت کردن هم .. مثلا در مورد چیزی که دوست دارم حرف میزنم یا نگرانم کرده یا فلان.. یهو وسط حرفم می پره.. :| یعنی نمیذاره کلامم تموم بشه و هی میخواد فرمون ِ گفتگو و موضوعش دست خودش باشه! بعد هم فکر میکنه علامه ی دهر هستش و تو هر چیزی نظر میده و اصرار میکنه که من درست میگم.
این باید از لحاظ روانشناسی یه مشکل و مرضی داشته باشه. وگرنه فکر نمیکنم اینها طبیعی باشه :| والا اصن!
+ولی نباید بهش اونطوری می گفتی!
-تو که دیدی چقدر تحت فشار بودم. انتظار ِ کنترل رفتار تو اون شرایطو از من نداشته باش لطفا
+ولی باید بلدش باشی!اصلا درست نبود! نباید تکرار بشه خاتون!
-باشه بابا کشتی منو.. درکم نمیکنی که!
این یک گفتگوی درونی ست ! :) یکی در درونم به شدت در حال سرزنش کردن ِ منه که چرا با استاد زبانت درد و دل کردی! اون هم درد و دل حول موضوع کلاس زبان و نه بیشتر!!! میگه نباید می گفتی و نباید انقدر احساسات برون گرایانه میشد! :) خلاصه ول کن نیست! فکر کنم این دو خط رو "-" نوشت!
اینجا هم "+" داره می نویسه : تازگیا بداخلاق و آسیب پذیر شدم! از این ورم خوشم نمیاد.. از این طرز رفتار بیزارم.. باعث شدم که مامان و بابا با هم دیگه منو لوس کنن.. تو دیگه بزرگ شدی خاتون واقعا زشته :) اول رفته باباشو بغل کرده بعدش مامانشو! که دیدید چی شد :) برو جمع کن خودتو... تو دیگه باید مادر و عضو اصلی یه خانواده می بودی! بی ادب :|
بلاخره این ماه قسط ِ آخر قرضمو پرداخت میکنم و حقوق ِ تیرماه فقط برای خودمه! سلام به دوربین!
یه خوابی دیده بودم یکی بهم گفت تعبیرش این هست که مرگت نزدیکه :) هرچند چه واقعیت داشته باشه و چه نداشته باشه برام اهمیتی نداره. واقعا اینکه حتی الان بمیرم هم برام مهم نیست و این دلیل ِ بر ناامیدی نیست... خب وقتی که گفت منتظر بود که واکنشی داشته باشم و نداشتم! مثل وقتی که مسئول ِ آزمایشگاه بهم گفت این توده ها رو از شکم ِ مامانت بیرون کشیدیم ببر بده به پاتولوژی! که خوش خیم هست یا بدخیم.. من بازم خنثی بودم و منتظر بود که مثلا کمی نگران بشم! فکر کرد که نشنیدم و دوباره تکرارش کرد! بعد گفتم باشه :| با همون قیافه... یعنی مونده بود این دختره چرا اینطوریه پس :) ... باز هم دلیل بر بی رحمی نیست...
تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد :) راضی ام به رضای خدا.. هر چی که بشه!
بازم افتادم تو فاز ِ بچه :) هر چند وقت یک بار به طرز بیمارگونه ای .. ور ِ مادریم فعال میشه و فریاد میزنه که چرا بچه نمیاری پس؟ :))))
ولی بیایم قبول کنیم چایی توی لیوان ِ شیشه ای که بتونی رنگ ِ چایی رو ببینی یه چیز دیگه ست! سرکار همیشه توی ماگ چایی می خوردم. الان تو لیوان شیشه ای ریختم. لیوان رو از جهیزیه ی مدیرعامل برداشتم :))) تو شرکتا هم از این حرفا هست که این لیوانا رو بذار کنار برای مهمون های مهم! دقیقا مثل مامانا :)))) منم به جهیزیه ش دستبرد زدم!
صبح بعد از نماز خوابیده بودم که خواب دیدم توی یه اتاق ِ قدیمی هستم و روبروم فقط یه پنجره ست.. شبیه شمال بود. شبیه رشت و ... و طوری بودم که انگار نمی تونستم تکون بخورم و آخرین نفری که منو جابجا کرده بود، صورتمو رو به پنجره گذاشته بود!!!یهو یه زن دقیقا عین خودم داشت از کنار پنجره رد میشد! که متوجه ی من شد و گفت: عه تو اینجایی؟ ( با یه صدای کلفت ِ ترسناک ِ عجیب!) انقدر ترسیدم که امتداد "یی" گفتن از کلمه ی "اینجایی" ش ، از خواب پریدم و توی خونه صداش رو شنیدم!!! :)
فکر کنم توی خواب روحم رفته بود روی مرز دنیاهای موازی ایستاده بود که یهو یه خاتون ِ دیگه دید :) و چون مرز بود خلاصه... صدای خاتون ِ اون دنیا به خاتون ِ این دنیا.. به طرز بدی رسید :))
ای روحِ کنجکاو ِ من :)
۱۴۰۳ تو پر از اتفاقات عجیب و غیرمنتظره هستی... واقعا آدم فکر می کنه می تونه برنامه ریزی کنه و کنترل همه چیز دستشه! مثلا این کار رو انجام می دم اون کار رو انجام می دم اینطور و آنطور می کنم ... خدا هم داره به تصمیمات و برنامه ریزی های احمقانه ت لبخند می زنه که هعی خاتون! فکر کردی چی هستی!؟ فکر کردی خیلی مهمی؟؟؟؟ .... :)
خیلی خوابم میاد. دو روز پرکار رو پشت سر گذاشتم و اصلا نفهمیدم تعطیلی یعنی چی :) پاهام از بس که راه رفتم باد کردن و راه رفتن سخته :)
برای دوربینِ نیامده برچسب خریدم که روش بزنم. یه برچسب ۵ هزار تومنی :)))) برای دوربین چند میلیونی! یعنی چون اینو خریدم دیگه باید بخرم :) چه توجیهاتی! حرفای لی لی بهم انرژی داد و اینطور شدم که چه مهم واقعا..
دیروز یه آقای دیگه اومد گیتار زد توی مترو با ریتم ۴/۴ رومبا و ریتم ۶/۸ شاد. داشتم با خودم فکر می کردم اگه می دونست این دختر چادری ِ تمام سیاه پوشیده که ته ِ نواختنش مخاطب قرارش داد و گفت ببخشید اگر کسی اذیت شد! ریتم هایی که استفاده کرد رو بلد هست چه حالی میشد :) لااقل از قبلی بهتر بود. هم صداش هم نحوه ی نواختنش. باز هم دختری در درونم به سمت او شتافت و باهاش همخونی کرد و بعد سر جای خودش نشست!
هر چقدر که ناراحتم در مقابلش قبرستون رفتن حالمو خوب می کنه. چون همش یکی تو روم فریاد می زنه که: تهش اینه خاتون! تهش همینه...
یعنی قبرستون رفتن تراپی محسوب میشه :) چون من برای هر اتفاق و هر چیزی کلا در زندگیم بیش از حد اهمیت می دم و بیش از حد بزرگش می کنم و بیش از حد ذهنمو درگیرش می کنم. یکی باید بهم بگه تهش مرگه دیگه... که چی الان؟
دلم گرفته است. به ایوان می روم و دستانم را به پوست کشیده ی شب می کشم.پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست..
اینها تکه های باقی مونده از خاتونی هست که شعرهای فروغ رو حفظ بود! حتی نمی دونم درست گفتم یا نه... درست توی ذهنم بوده یا نه... حسِ سرچ کردن هم ندارم..که صحتش مشخص بشه.
حس می کنم زندگی کسل کننده ای دارم!
که گفتنش و نوشتنش هم مسخره ست!
اینجا هم میام که بنویسم آره دوربین و فلان. می بینم نزدیک به ۲۰ تا پست در وبلاگ مربوط به خرید دوربین نوشتم و هنوز نخریدم!!!! بنابراین حتی خودم هم از نوشتن در موردش خسته م.
خلل های بسیاری در خودم می بینم. من مشکلاتی در شخصیتم می بینم که باید حل شون کنم و در واقع بعد از کلی سختی و زحمت.. ذره بین قضاوت و بررسی شخصیت رو از روی دیگران برداشتم و روی خودم گذاشتم و حالا.. دیدن بعضی چیزها واقعا آزاردهنده ست که تصمیم داشتم اینجا ننویسم. اما چون کسی نیست در این مورد باهاش حرف بزنم می نویسم.
مثلا متوجه شدم ، طرز دین داری من خودخواهانه ست. یعنی محور همه ی کارهایی که انجام می دم خودم هستم. اینکه فرمون رو سمت خدا بگیرم به نظرم ناممکنه و حتی دنبال اینم یکی بهم بگه اصلا این برچسبی که روی خودم زدم و داره ناراحتم می کنه درست هست یا نه؟ یا همه اینطوری ان؟ یا طبیعیه؟؟؟؟
مثلا متوجه شدم انقدر محتاط هستم که جایی که باید شجاع باشم و شجاعت احمقانه نیست. شجاع نیستم! با هزارتا اگر و اما ... کاری که باید انجام بدم رو نمی دم. حرفی که باید بزنم رو نمی زنم!!!!اونقدر این قصه برام عذاب آوره که همش در حال سرزنش خودم هستم. بی وقفه!!
امشب با بابا شوخی شوخی برای چیزی که میخوام بهش جدی بگم مقدمه چینی کردم. واکنش خوب بود. من بیخودی و الکی می خندیدم ولی اون جدی بود ولی... خوب بود! نمی دونم بعدش چه خواهد شد!
و باید اعتراف کنم در اردیبهشت و خرداد امسال ۳ بار شدیدا هوس سیگار کردم و خوشبختانه نزدیک ترین جایی که سیگار نخی بهم بده ۲۰ دقیقه پیاده از من فاصله داره و من اونقدر برای این کار تنبلم که نمی رم بخرم!!! به جاش به آخرین بسته ی سیگاری فکر می کنم که ازم ضبط شد! توسط عزیزترین هام. هوووم سیگار طعم دار با جعبه ی فلزی!!! شایدم فقط چون قشنگ و ظاهرا خوشبو بود دوسش داشتم. البته بعد اینکه برای آخرین بار حدود دو سال پیش دو نخ ازش کشیده بودم متوجه شدم همون بوی مسخره ی همه ی سیگارها رو می ده و حتی اون طعمی که نقاشیش روی جعبه ش بود. تو دهنم نبود. بوش هم نبود! مثلا انتظار داشتم بوی عود بده دیگه :) ولی نبود.
اینکه به سیگار کشیدن فکر می کنم خبر خوبی نیست :)
اینکه منِ گذشته هر بار یه بخش هایی ازش رو دارم می بینم هم. خبر خوبی نیست!
اینکه تلاش می کنم بین اینهمه هیاهو روحیه مو حفظ کنم و بیخیالی طی کنم اما باز هم یهو اینطوری میشه هم نه... خبر خوبی نیست!
اینکه تراپیِ یه سال پیش هم برام کسل کننده و احمقانه و مزخرف بود.. اونم چون خودم دیگه در مورد روانشناسی و شگردهاش می دونستم دیگه.. یعنی انگار آنتی تراپی شدم. یعنی اون یه جمله می گفت می گفتم آهان داره فلان روش رو به کار میگیره که به اینجا برسه و... انگار که دارم یه واحد درسی میگذرونم و بدجوری برام مسخره بود و نمی تونستم تمرکزمو از روی تحلیل کردن نحوه ی مشاوره ش بردارم و حواسمو به راهکارهاش بدم :) در واقع خاتونِ یه سال پیش که تو اون اتاق تمام قهوه ای رنگ روبروی مرد کت و شلوار قهوه ای رنگ نشسته بود به نظرم خیلی قوی تر از خاتونی هست که امشب داره اینها رو اینجا تایپ می کنه... یعنی اون خاتون ... همینطوری رفته بود.. یعنی فقط رفته بود که خلا دوست صمیمی نداشتنش رو خالی کنه و با یکی حرف بزنه وگرنه... خیلی هم خوب بود :)
شب بده!
شب اینطوریه...
صبح خوب میشه می دونم.
ولی اینکه هر چندشب یک بار اینطوریه... بعد هی فاصله ی این شبا کمتر میشه هم نه بده!
مفرد تو جواب کامنت یکی نوشته اگه یکی تا صبح گریه کنه و بیدار بمونه اون نیاز به تراپی داره دیگه.
یادمه به ده سال پیش من هر شب تا صبح گریه می کردم! بعد وقتی تو رختخواب گریه می کنی باید طاق باز بخوابی. مخصوصا اگه مثل من ادم فین فینویی باشید. چون چپ و راست باعث میشه نیاز به دستمال داشته باشید اونطوری نیاز ندارید! :) البته وقتی اشک به گوش می رسه ادم قلقلکش میاد!!!!!
آره :)
ولی کلا دیگه آدم گریه کنی نیستم. یعنی به محض گریه.. گریه ک نه. به محض حلقه زدن اشک در چشمم یه دلیل برای گریه نکردن میارم و تمام میشه . اما بعدش همچنان ناراحتم :)
سی سالگی مو طور دیگه ای تصور می کردم من می خواستم اگه ازدواج نکردم از پرورشگاه بچه بیارم! قرار بود شرایطش باشه.
این سی سالگی عجیب و غریب... سی سالگی ای نبود که خاتون ۲۰ ساله بهش فکر می کرد.
اما بازم الحمدلله لااقل سالم هستم :) نه؟
شب بخیر اصلا.
امروز قرار بود جایی برم. دم صبح سه بار به صورت کابوس وار دیدم که خواب موندم و نتونستم برم و هی از خواب پریدم. از اونجایی که هنوز هم به خواب هام ایمان نیاوردم!
وقتی به ساعتش رسید. سعی کردم همه ی روزنه های دیر کردن و دیر رسیدن رو از بین ببرم و از دوستم پرسیدم آیا برنامه سر جاشه گفت آره!
۱. پیام داد که کنسل شده ببخشید. اینو توی نوتیف دیدم بعد دیدم حذف کرده گفتم چی شد گفت نه بیا!
۲. تا نوتیفش رو دیدم خواستم با یکی دیگه برم و اون بهم پیام داد امکانش نیست!
۳. بلاخره ساعتش رسید و واقعا کنسل شد:)
دقیقا سه بار خواب دیدم نرسیدم و سه بار نه شنیدم!
کم مونده بود برم و یه بلیط برای یکی از شهرهای ساحلی بگیرم و اصلا مهم نیست کدوم ساحل. البته شمال بودنش مهمه چون به تهران نزدیکه! بعد ترسیدم که چطوری خودمو به ساحل برسونم خب اتوبوس یا قطار قاعدتا تو همون ایستگاه خودش می ره و اون ایستگاه با ساحل فاصله داره که باید یا با اسنپ رفت( که در شهرهای دیگه اعتماد ندارم) یا دنبال تاکسی خطی رسمی گشت که نمی دونم هست یا نه. حالا یه طوری خودمو رسوندم. بعدش اگه اونجا خلوت باشه چی؟ اگه مزاحمم بشن چی؟ اگه ندونم چی کار کنم چی؟
بزرگ شدن اینطوریه دوستان :))) یعنی عقل ت انقدر محتاط میشه که تمام قد جلوی قلبت می ایسته :)
+حالا اگه شما ساحل نسبتا شلوغ و امن و مسیر تاکسی زرد خور می شناسید خب معرفی کنین. با تشکر.
صبح که داشت برام رابطه ی دو نفر دیگه رو تعریف می کرد و می گفت چند هفته ست که ندیده دوست دختر طرف بیاد پیشش و بهش سر بزنه یا اینکه با هم صحبتی داشته باشن. همیشه هم تخت خواب بهم ریخته ست ولی یه مدت طولانیه که مرتبه و اصلا هیچ تکونی نخورده. آخرین بار هم دیدم که دختره با دسته گل اومد پیشش و گفت عیدت مبارک(عید نوروز) اونم وقتی که خیلی از عید گذشته بود مشخص بود دعوا کردن!!!
کار ندارم چقدر طرف رابطه ی اینا رو زیر نظر گرفته که نه تنها نشسته برای خودش قضاوت و تحلیل کرده :| بلکه میاد برای بقیه هم شرح می ده.
میخوام اینو بگم.
صبح که داشت اینو می گفت با خودم فکر کردم چقدر احمقانه و مسخره ست. یه دختر همه چیزش رو در رابطه بذاره. رابطه ای که رسیدنِ به ازدواجش مشخص نیست! و هیچ تعهد حقوقی ای هم در میان نباشه. یعنی همش صرفا یه سری تعهد زبانی بین طرفین باشه که آره دوستت دارم و ولت نمی کنم و تا آخرش هستم و فلان. بعدم سر هر مسئله ای که بوده رابطه کلا از هم بپاشه. طوری از بین بره که انگار هیچی از اول نبوده!!!! چون خب همش یه سری بادِ هوا بوده که بلاخره باد بردش!!!!! :|
خوشحالم که درگیر این ماجرا نیستم :)
و امیدوارم هر کسی که رابطه ای داره اگر واقعا دوست داره به ازدواج رسمی ختم بشه. براش اتفاق بیفته :)
اینکه الان درگیر نیستم به معنای این نیست که درگیر نبودم:) حالا که دارم از دور بهش نگاه می کنم با خودم میگم چطور ممکنه و میشه که انقدر به یکی اعتماد کرد.اونقدر که هر حرفی که می زنه برات از صدتا سند و مدرک و ... محکم تر و قابل قبول تر باشه. بعدم همون سرابِ اعتماد از بین بره! انگار که از اول نبوده!! بعدش تویی و فکر اینکه من یه رابطه ی ناموفق نه انگار که یه ازدواج ناموفق داشتم!!! ولی هیچ جایی ثبت نشد. در حالی که ذره ذره ی روحم اون رو حس کرد و درد کشید!هر چند الان اصلا ناراحت نیستم و اصلا نفرتی هم نیست...ولی خب آثارش هست. آثار عبرت! درس عبرت یعنی..
اگه به گذشته برگردم واقعا ازدواج سنتی رو به هر چیز دیگه ای ترجیح می دم. ترجیح می دم اجازه بدم عشق بعد از ازدواج برای اولین بار به سراغم بیاد و همه ی احساسات رو با کسی تجربه کنم که همسر قانونی منه! مثلا برای اولین بار یه شام عاشقانه تو رستوران با اون داشته باشم. برای اولین بار هر جای این تهرانِ کذایی رو با اون برم و اون رنگ عاشقانه بودنشو با اون تجربه کنم! برای اولین بار اون عشقم باشه... !
عشق، وقتی برای اولین بار تجربه ش می کنی تمامت رو برای طرف مقابلت میذاری. میخواستم تمامو برای همسر قانونیم بذارم نه برای کسی که تمام منو نابود کرد و کشت و اعتمادی که دیگه به راحتی برنمیگرده...
دیگه مثلا دوستت دارم و بدون تو سخته و دلم برات تنگ شده و کاشکی کنارم بودی و ... اینا یه سری جملات احمقانه به نظر میان! که تهش اگه منافع طرف در میان باشه یادش می ره بهت چی گفته! گریه کردن یه مرد جلوت به نظرت مسخره ست... احمقانه ست... غیرقابل باوره...! اگه اون مرد هیچ تعهد حقوقی ای به تو نداره... واقعا مسخره ست!
و همه ی اعتماد رو بذاری بعد از انجام تعهدات حقوقی نه تعهدات قلبی!
حالا منم و یک درس خیلی سخت که توی ذهنم نمی ره! بعضی وقتا رشته های انسانی چقدر می تونن پیچیده بشن!!!! یعنی نیاز به یک مترجم فارسی بر فارسی دارن!!!!! :| انقدر که این درس سخته از صبح دارم بهش نگاه می کنم و نمی خونم! اعصابمو خورد کرده :|
فکر کنم من خودم مرض دارم که وقتمو پر کنم. حالا که قراره یه کم وقت آزادتری داشته باشم دارم کلاس میگیرم. خدایا این عشقِ به تدریس چیه در من ؟ :) وسط اینهمه آشفتگی!
تصمیم گرفتم با بابا صحبت کنم! نمی دونم چقدر روی این تصمیم باقی می مونم! ولی اگر این صحبت ها رو باهاش نکنم... تا آخر عمرم به خودم میگم تو می تونستی یک بار ازش بپرسی خاتون.. ولی نپرسیدی!
یه مسیری که پیاده ده دقیقه میشد رو خواستم با تاکسی برم که دو دقیقه ای برسم. یه ۲۰۶ جلوم نگه داشت که راننده ش یه مرد با موها و ریش سفید بود! آقا این مسیر دو دقیقه ای رو ول کن نبود... شدیدا هیز.. شدیدا بحث باز کن! خانوم اهل کجایید؟؟؟ کجا میرید؟ چه می کنید؟ و با موسیقی سنتی ای که از رادیو پخش میشد با صدای بلند همخونی می کرد!!!! و هزار بار از آینه نگام کرد! حالا من؟ سر تا پا مشکی پوشیده بودم. با چادر و حتی نصف ابروهام هم مشخص نبود!آرایش هم نداشتم. یه کرم ضد آفتاب زده بودم و سرمه ای که زیر نقطه هایِ سیاهِ رویش مژه هام زده بودم حتی یه خط پیوسته هم نبود!!!! مسائل شلوار و لباس گشاد پوشیدن زیر چادر هم رعایت شده بود. حتی کیفم هم مشکی بود!!!!! نرسیده به مقصد پیاده شدم! و وقتی دور شدم با صدای بلند هر چه دهنم اومد گفتم تا خالی بشم :| بعضیا واقعا مریضن! یعنی لازم نیست روسری تو برداری یا لباست تنگ باشه و آرایش داشته باشی و ... تا مرض دلشون آشکار بشه. اونا کلا مریضن!
دختره حدود 12 سال از من کوچیکتره، وقتی باهاش صحبت میکنم حس میکنم که خیلی براش کسل کننده هستم. یا اینکه کلا شخصیتش اونقدر متین ... و اینکه کلا معذبه جلوی من... اصلا یه طوریه :) اما همش یه طوری میشه که .. اجبارا در موقعیتی قرار میگیرم که باهاش تعامل داشته باشم!از این آدمهایی هست که به بزرگترا احترام میذاره. منم در نظرش بزرگتر هستم. بنابراین... اینطور حسی برام داره.. اصلا فکر میکنم من استادش هستم.. انقدر معذبه که با من صحبت کنه! :) نمردیم و بزرگتر ِ یکی شدیم!
لثه م درد می کرد بنابراین گفتم سقز بجوم بلکه خوب بشه :) فکر می کنید چی شد؟
یهو دیدم یه چیز سفتی توی دهنم اومد! فکر کردم دندونم رو سقز کند!!!!
نگو موادی که دندونم پر شده بود با سقز کنده شد!
یادمه اون دندونمو درست کردنی، انقدر دکتره منو اذیت کرد که فشارم افتاده بود و یه حالت بین بی هوشی و به هوش بودن، بودم!! که آخرش وقتی صدام کرد خانوم خوبی؟؟؟ که نمیدونم چندمین بارش بود چشمامو به زور باز کردم و گفتم اره..
حالا که اون موادش افتاده
فهمیدم اون روز بدون بی حسی نصف دندونمو کشیده بود :) برای همین اونطوری شد!
الان که موادش افتاده کلا تا لثه هیچ خبری از دندون و ریشه و .. نیست :)
این دومین تجربه ی من هست
تجربه ی کشیدن دندون بدون ِ بی حسی!
آستانه ی تحمل درد ِ خاتون بسی بالاست :))))
مگه جنگه آخه؟ :))))))))
کی بدون بی حسی دندون می کشه اخه :))))))
از صبح داشتم دنبال دوربین و گوشی می گشتم و کلی ویدیو دیدم. برای گوشی مصمم شدم ولی برای خرید دوربین خیلی گیجم و نمیدونم چی کار کنم :) می ترسم پول بهش بدم و پشیمون بشم. کاش یه دوست ِ دوربین شناس داشتم.
من همیشه به دوستام کمک میکنم در مورد چیزایی که می خوان بخرن و ازش سردرنمیارن!
حالا هیچ کس نیست به من کمک کنه و بگه خاتون آره این خوبه!
دوربینی که مدنظرم هست برای 10 سال پیشه!
می ترسم قطعاتش دیگه گیر نیاد.. یا مثلا طوریش بشه و دیگه تعمیر نشه و .. کلا می ترسم :)
برای همین
انقدر که دنبال این چیزا بودم.
از صبح اصلا درس نخوندم...
و خیلی حس بدی داره! باید برم خونه و بکوب بخونم!
دیروز انقدر خوب برنامه مو پیش بردم که کلی وقت اضافه پیدا کردم
اینم از امروز
حس میکنم استاد زبانم با من سر لج افتاده :) هر چی من میگم یه چیز دیگه میگه.. به حرفهام توی کلاس توجه نمیکنه و ... یه طوری شده
خدا رحم کنه این دو ترم ِ اخر هم تموم بشه بره به سلامتی.. خلاص شم!
دارم دوباره تبدیل به آدم قبلی میشم
همون آدم دلسوز و مهربون ِ همه! همه ی آدما... نه فقط عزیزانش.. همه..
من اون آدم رو تو گذشته چال کردم! اصلا دلم نمیخواد بهش برگردم!
اما دارم نشونه هایی از برگشتش می بینم
نمیدونم چطوری جلوشو بگیرم
اون دیگه دلسوز نبود رسما اهل ایثار بود
یعنی چیزی که خودش نیاز داشت اعم از مادی معنوی و هر چی... به بقیه می بخشید!چون دلش برای طرف مقابل بیشتر از خودش سوخته بود...
این باعث شد که آسیب های فراوانی ببینم و اخر سر...
جنازه ای که ازش باقی مونده بود رو چال کردم و شدم خاتون....
اما حالا داره برمیگرده
کاش می دونستم .. یعنی کاش می تونستم.. یه طوری جلوشو بگیرم
اصلا دلم نمیخواد دوباره آسیب ببینم.. روزهای سختی رو گذروندم.. نمیخوام باز هم تکرار بشه..
دنیا پره از آدم های بد!!!!!!! نه.. بهتره حرفمو اصلاح کنم. بد نه.. به هر حال کسی که خودش اجازه میده بقیه ازش سواستفاده کنن. چرا که؟
اما نشونه هاش اینه که مثلا.. دلم برای آبجی بزرگه خیلی سوخت و نزدیک بود براش گریه کنم؟! چرا باید گریه کنم... آخه چرا؟ برای چیزی که دست منم نیست و خودش اصلا مراقب خودش نیست به تو چه خاتون...
یا مثلا.. وقتی مامان باهام حرف میزنه.. همه ی کارهایی که هر چند مهمه و وقتم براش کم.. رها میکنم و بهش گوش میکنم! نمیتونم بگم تو رو خدا مامان یه لحظه منو ول کن! یا حداقل کمتر از قبل اینو میگم..
بیخودی وقتمو با بابا میگذرونم در حالی که بدجوری این مسئله آزارم میده.. اما اون دوست داره.. بنابراین... توجهی به خودم ندارم... از وظایف فرزندی هم فراتر براش انجام میدم.. دیگه مادرش شدم!!!!!
با بقیه حرف میزنم.. حرفهایی که نباید بگم... وقت می گذرونم.. وقتی که نباید بگذره...
کلا داره عنان کار از دستم درمیره..
خدایا خودت کمکم کن میدونی که چقدر از اون آدم ِ احمق ِ گذشته بیزارم من...
اینطور نیست که یه پست بنویسم و دیگه بهش فکر نکنم. اون همینطور توی ذهنم ادامه پیدا میکنه بنابراین... میخوام ادامه شو بنویسم.
همه چیز موقتیه آره... همه ی تلاش ها.. همه ی بدست آوردن ها.. همه ی موفقیت ها.. همه ی فلان چیز رو میخواستم اما الان دیگه نمیخوام و ...
تنها چیزی که باقی می مونه کار ِ خوبه. شاید خیلی کلیشه ای باشه ولی خیلی دارم بهش فکر میکنم. اینکه یه جمله ی کلیشه ای برای خودت جا بیفته خیلی فرقشه تا اینکه فقط بنویسی ش که متن خالی نباشه.
تنها چیزی که باقی می مونه مثلا اینکه آره من دوست داشتم توی فضای عمومی گیتار بزنم اما به خاطر تلاش ِ برای این ماجرا حال ِ خوب به یه عده توی پارک دادم. یا اینکه به خاطر تلاش به خاطر این ماجرا دوستمو توی تولدش طوری خوشحال کردم که از خوشحالی گریه کرد. چون من براش با گیتار زدم و خوندم... یا به مادرم حال ِ خوب دادم وقتی براش خوندم و باهام حتی همخونی کرد وسطش .. کیف کردیم.. لذت بردیم. حتی شاید اون حال ِ خوب هم موقت بود ولی من ایمان دارم یه جای دیگه تو یه دنیای دیگه به دردم می خوره!
مثلا آره من تلاش کردم که اثرمو به جشنواره برسونم و خب برنده هم نشدم. ولی به خاطرش تونستم سفر زیارتی برم! این هست که می مونه! شاید حال ِ خوبم روبروی حرم موقتی بود ولی ... این حال خوب یه انعکاسی از خودش توی اون دنیا داره..
مثلا آره من تلاش کردم که برنامه نویس خوبی بشم. یا توی یه شرکت بزرگ کارمند برنامه نویسی بشم. چیزی که همیشه می خواستم و الان نمیخوام اصلا... اما در همین راستا به یه دختر 14 ساله برنامه نویسی یاد دادم و انقدر باهاش خوب رفتار کردم که مادرش زنگ زد و بهم گفت: اون با هیچ کدوم از معلم هاش احساس راحتی و خوبی نداره.اونطوری که با شما هست و شما رو دوست داره و نمیدونم شما باهاش چطور رفتار کردید که اینطوریه.. میگه فقط خانوم فلانی بیاد. هیچ کس نیاد دیگه... میشه دوباره بیاید؟ادامه ی مبحث رو جلو بریم؟...
میدونم اون حال ِ خوبی که به اون دختر دادم.. برام یه جای دیگه یه چیز بهتری می سازه...
آره من ...
یعنی هممون..
یعنی میخوام بگم...
اگه می خوایم یه کاری رو انجام بدیم و اون انعکاسه رو نداره.. بیخیالش بشیم.. اگه میخوایم انجام بدیم و یه انعکاس بدی توی یه جای دیگه برامون داره.. خب انجامش ندیم! فقط کار ِ خوبه که می مونه.. همه ی اینا میگذره.. آدمهای قبل از ما.. شاید حدود 100 سال پیش دختری بود که واقعا اسمش خاتون بود و توی همین محله ای که من هستم زندگی می کرد. همینجا تهران.. که البته قطعا روستایی بود... و خیلی فکرها داشت. شاید دلش می خواست با پسر خان ازدواج کنه.. شاید مثلا از اینکه هر روز صبح بره دم قنات و آب بیاره خسته بود و دلش نمیخواست بره.. شاید از ماه پری متنفر بود.. شاید عاشق ِ دوستش گل بی بی بود.. شاید ساعت ها برای یه چیزی گریه می کرد. یا روزها بابت یه چیزی خوشحال بود.. الان خاتون کجاست؟ من اصلا نمیدونم.. حتی استخون هاش هم باقی نمونده.. فقط خوشحالی ها و حال های خوبی که ایجاد کرده بود. براش اون دنیا باقی مونده. حتی لباس مورد علاقه ش که همیشه تو گنجه نگه می داشت و نمی پوشید هم پوسید و باد ِ هوا شد و از بین رفت... .
چی می مونه از ما... هیچی... غیر از اون انعکاس ها.. . اینهمه دست و پا زدن های بیخودی بابت ِ چیه.. اگر هیچ انعکاسی برامون نداره. ..
کاش این حرفها رو خودم هم یادم نره... :( برخی میگن انسان از ریشه ی نسیانه. یعنی فراموشی.. یادمون میره چقدر خودمون و جسممون و چیزهای مورد علاقه مون.. موقتی ان.. گذران... ریشه می کنیم اینجا.. همو داغون میکنیم. نابود می کنیم... می شکنیم.. . برای هیچی!
هر بار یه طوری و یه مدلی از یه جایی باید متوجه بشم که اینجا خونه ی من نیست!
چیه این زندگی؟ چه مسخره بازی ایه؟
خونه ی باباتی دلت خونه ی مستقل میخواد. خونه ی خودتی دلت خونه ی باباتو می خواد! چیه این آدمیزاد اصلا؟
به هیچی راضی نیست. انگار با هیچی حالش خوب نیست.
واقعا چقدر مردن خوبه. نه که بخوام افسرده بازی دربیارم.
کلا میگم! خیلی خوبه. خوبیش اینه که بالاخره یه چیزی راضیت می کنه دیگه. یا نهایت بدبختی یا نهایت خوشبختی! از اینهمه نصفه و نیمه بودن . نصفه و نیمه داشتن. از این نسبیت خلاص میشی!
خب وقتی خوشحالی می دونی موقتیه. وقتی ناراحتی می دونی موقتیه. وقتی عصبانی ای.. ذوق چیزی رو داری... یه چیزیو از ته دلت میخوای.. یه چیزیو از ته دلت نمی خوای.. از یه چیزی متنفری... عاشق یه چیزی یا کسی هستی. همش موقتیه. همش نسبیه...
بعد همش تو زندگیت دنبال یه چیز مطلق بدویی الکی... که وجود خارجی نداره!
مثلا بپرسی خاتون چیزی هست که قبلا میخواستی الان نه.. ذوقشو داشتی.. یا خوشحالت می کرد. یا ناراحتت می کرد یا عصبانی.. راسی چی شدن؟
تموم شدن!
مثلا خیلی ذوق اینو داشتم یه جای عمومی گیتار بزنم. همین چند روز پیش یه پسره اومد تو مترو خیلی بد می زد! گیتارش خیلی از من بهتر بود ولی خیلی ناجور می زد! بلند شدم گیتارشو بگیرم و بهش بگم بیا با هم بخونیم!!!!! واقعا بلند شدم این کار رو بکنم. ... ولی نشستم!
دیگه ندارم! نمی خوام! یا بعضی نخواستن ها هم نتیجه ی نمیشه ها میشن! یعنی دیگه نمیشه!
ادامه نوشته..
خورشت کرفس با برنج هایی که خشک هستن و شفته نشدن. بدترین غذای دنیاست. البته برای آدمهایی که خوشی ِ سیری و فراهم بودن ِ غذا مثل من زده زیر دل شون!!!! و یادش رفته چقدر آدم توی دنیا هستن که همینم ندارن بخورن.. هیچی ندارن..
این دختره دوست پسرش عاشق خورشت کرفسه اینم بلد نیست خوب درست کنه. برنج هاش هم همیشه مثل سنگ می مونه :( یعنی .... از کرفس که بدم میاد... برنجش هم اینطور ... وای خدایا . .
واقعا کی میتونه توانایی اینو داشته باشه اونقدر برنج رو سفت درست کنه که با خورشت هم نرم نشه :(((( وای :((((((((((
اینجا یه خاتون هست که داره کم کم به ادامه ی تحصیل در کشورهای همسایه فکر می کنه. البته یه راه مجانی یافته! نمی دونم جواب می ده یا نه. واقعا دوست ندارم کلی برای این کار هزینه کنم. اما اگه هزینه ی حداقلی باشه چرا که نه...:)
خاتون وقتی یه دختره رو تو نمایشگاه کتاب دید که مجانی این کار رو کرده براش خیلی جذاب به نظر اومد و با خودش گفت چرا من نه؟ :)))
البته شاید اون سالها که ایشون رفته همچین شرایطی بوده و الان نیست.. به هر حال. سنگ مفت. گنجشک مفت! تا یار که راه خواهد و میلش به چه باشد
ببخشید آقای رئیس! ببخشید من بلد نیستم زیرآب کسی رو بزنم. ببخشید اگر هم سعی کنم بزنم انگار بیشتر خودمو خراب کردم چون هی تبصره میارم که نه شاید به خاطر فلان شرایط بوده که نتونسته درست کارش رو انجام بده که تهش تو به من بگی خب تقصیر توئه دیگه! تو باید به کارش نظارت می کردی که نکردی! ببخشید شما دهن بین هستید و هر کی هر چی بگه زرتی باور می کنین.
واقعا نمی دونم محیط زنانه بدتره یا محیط مردانه ی مملو از خاله زنک!... شاید مردهای خاله زنک به مراتب بدتر باشند و من که روحیه ی منطقی و مردونه ای دارم در محل کار. این چیزها برام سنگینه :/
باید دیروز تو دهن تک تک شون می زدم و می کوبیدم.
نه که خودم خوبم بعد امروز میگه چرا حقوق شما پایین تر از فلانیه که تازه اومده. ببخشید همکار جان چون ایشون داره زیراب همه رو پیش رییس می زنه حتی زیراب توی بیچاره ی ساده رو که خیال می کنی دوستش هستی!!!! زیراب تو رو هم جلوی چشم خودم زد که آخر رییس گفت چقدر اقای میم خنگ و احمقه! یعنی به این نتیجه رسوند رییس رو... ولی من که نگفتم اینا رو. تو دلم گفتم....
دنیا همچین کثافتیه! ولی از یه جایی به بعد متاسفانه در محل کار برات توقع ایجاد میشه که چون من فلان ساله که اینجام لااقل فلان رفتار دیگه نباید با من بشه ولی میشه!!!! و اینجاشه که سخته. و الا دیدن مردهای خاله زنک و زیراب زن و فلان... که وقتی تازه کاری سخت نیست!
یادمه این مردک اول اومده بود چقدر برام سخت بود قبول کنم با تمام لطفی که بهش داشتم داره زیراب منو می زنه و سعی کنم مقابله به مثل کنم. تپش قلب می گرفتم چون اصلا در شخصیت من نیست و نبوده که بشینم بگم اره فلانی اصن کارشو خوب انجام نمی ده و اینطور و انطور کرده!!!
بلاخره این روزام میگذره تموم میشه. شما بمانید و شرکت لعنتی تون. من می رم ان شاءالله...