زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

حسرت شماره ی ۲

یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲، 23:27

خب داشتم در مورد حسرت هام صحبت می کردم! در واقع نمی دونم کی و چطور شد که اینطور شد که هی در حال حسرت خوردنم!... البته شاید از زمانی که دایره ی آدمهایی که می شناسم و باهاشون در ارتباطم بزرگ تر شد.. من یه نفر دیگه هم هست که حسرت زندگی شو می خورم!!! البته باز هم فقط از دور!!!! چون نمی دونم داخل زندگیش چه خبره و با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنه... ۲۲ سالشه شایدم ۲۵.. یادم نیست دقیق فقط می دونم ۲۰ و خورده ای! ۳ تا بچه داره... این یه گزینه ی خیلی قشنگه.. بچه داشتن و مادر شدن در جوانی که دارم سال به سال از دستش می دم و فاصله سنی م با اون فسقلیا بیشتر و بیشتر میشه :( ... تازه متوجه شدم خیلی صدای زیبایی برای خوندن داره! بی نهایت زیبا.. یه صدای ملکوتی (منم صدام قشنگه اما ملکوتی نیست!) ... و بعد فهمیدم که دستی در هنرهای خانگی داره ( چیزی که من ندارم ) و بعد در درسش بسیار موفقه... و قشنگه.. چهره ی زیبایی هم داره ( که البته این جز حسرتم نیست. چون با چهره م مشکلی ندارم و فکر کنم در دسته ی قشنگا دسته بندی بشم!) ...

بیشتر از همه بچه داشتنش باعث حسرت منه... بچه های زیاد در سن کم! من شاهکار کنم اول مشکل این کم خونی رو حل کنم و نمی دونم چرا این قرص ها به طور دوره ای تمدید میشه به جای اینکه تموم بشه! حالا باید دو ماه قرص های ویتامین بخورم..چ کم خونی چه هر چیز دیگری. من بتونم جسم خودمو سالم نگه دارم شاهکار کردم چه برسه اینکه یه جسم دیگه رو توی شکمم حمل کنم!!!!

اما ... در گوش تون بگم! بین خودمون بمونه !! مادر شدن رو با همه سختی هاش و ترس هام نسبت بهش... بی نهایت و از اعماق قلبم دوست دارم سریع تر تجربه کنم. هر چقدر سن آدم بالاتر می ره بیشتر از اینکه به این فکر کنه چه همسری داشته باشم و چطور باشه و ... به این فکر می کنه که چطور مادری باشه! و بیشتر برای این ذوق داره تا خودِ ازدواج!...

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون