زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

بی حوصله

یکشنبه دوم مهر ۱۴۰۲، 20:0

توی اینترنت سرچ کردم: چرا همش بی حوصله م! و نتایج مسخره بود! افسردگی، سوگ حل نشده و یه چیز دیگه که یادم نیست چی بود که هیچ کدوم به من نمی خوره !!!! :) بنابراین ربطش میدیم به بالا پایین شدن هورمون ها! و دیگر هیچ!

امروز حدود دو ساعت تو خونه تنهایی خوابیدم و نترسیدم! پیشرفت خوبیه... ولی وقتی خوشحال میشم که شب بتونم این کار رو بکنم نه روز!

خواهر از نبود مامان و بابا استفاده می کنه و تا ۱۲ شب بیرونه! و اهمیتی نمی دم! تا وقتی نیاد به من بگه کجا رفتن چی کار کردن و چی گفتن و وسط سکانس های عاشقانه دیدن با صدای بلند اسم اونو بیاره و مقایسه کنه... اهمیتی نمی دم.. در این شرایط روی مخم می ره و دوست دارم بهش بگم هر گ..هی.. دلت میخواد بخور ولی به من نگو! بعد حرفمو نگفته در درون خفه می کنم چون انقدر پارانوییدیه که فکر می کنه حسودی می کنم :) چند روز پیش با بابا داشت بحث مذهبی می کرد و عقاید مزخرف اون پسره رو می گف باید بگم ... افتضاحه.. اگر هر روز بیاد اینا رو به بابا بگه و اگر اون یارو جدی رسمی بشه و اونم تو گوش بابا بگه من باید برم گور خودمو بِکَنم دیگه!

بادوم های خام رو خواستم امروز تبدیل به بادوم شور کنم خیلی مزخرف شدن! نباید به اون سایته اعتماد می کردم. خیلیییی مزخرفه انگار روی همون بادوم های خام یه کم نمک ریختم اصلا بو داده شدنش در مزه ش مشخص نیست!

۵۰۰ هزار تومن تا پایان ماه دارم :) دیگه باید اگر خواستم در زمان ناهار و شام جایی باشم باید غذا با خودم از خونه ببرم و انقدر دست به دامن فست فود و الویه اماده و این چیزها نشم! مثلا ماه پیش گفتم اصلا اسنپ استفاده نمی کنم این ماه... بعد ۷۰۰ هزار تومن پول اسنپ داده بودم :)

تمرین های زبان بهم چشمک می زنن ولی خیلی اعصابم بهم ریخته ست و حالشونو ندارم!!!!

دیروز بود فکر کنم! نه جمعه... خواستم تاکسی سوار شم راننده کلید ماشینش رو داد بهم گفت در قفله ابجی برو باز کن بشین! تا چند تا مسافر دیگه بگیرم بیام!!!!!! و من اینطوری بودم :O

بلاخره برای اون عروسی نسبتا مختلط یه لباس بی نهایت زیبا و پوشیده و قیمت مناسب خریدم که اصلا چقدر بهم میاد و ماه شدم :) و بعد از نرقصیدن در ماه محرم و صفر یه دل سیر رقصیدم اونقدر که تا دو سه روز لنگ می زدم راه می رفتم. یعنی رحم نکردم ها :))

بابا هم کافیه اقوامشو ببینه :) یعنی رسما یه پا خاله زنک میشه‌. تا تو ماشین نشستم می دونی فلانی با مادرشوهرش چی کار کرده؟؟؟؟ بذار برات بگم! یا یه روز دیگه می دونی فلانی چه آبرو ریزی ای راه انداخته؟؟؟ بذار بگم برات!!!! :)))) حالا بار اول گفتم بابا غیبت نکن!!! بار دوم دیگه .. روم نشد بگم بار اول هم درست نبود وسط حرف زدنش یهو :)))))) خب بهش برمیخوره! چی کارررر می کردمممم.

شام زود می خورم به علت رژیم. ولی الان مثل چی گرسنمه. به سوهان های سوغاتی دوست پسر خواهر حمله کردم ولی هنوز گرسنه مه. امروز یه غذای تند درست کردم و فکر کنم تندیِ اون باعث شده هر چی خوردم درجا هضم بشه!!!! برم به داد شکمم برسم!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون