زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

صبر

جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲، 20:40

خدایا بهم صبر عطا کن بتونم آبجی مو تحمل کنم. خدایا کمکم کن اون واقعا مثل یک رادیو یک بند صحبت می کنه و اصلا اهمیت نمی ده که گوش نمیدی واکنش نداری جاهای خنده دار نمی خندی و ... اصلا اهمیت نمی ده و یک بند حرف می زنه.. و بدتر از همه موضوع گفتگوش اصلا مورد علاقه ی من نیست و حتی امشب بهم استرس هم داد.. که مثلا تصمیم داشته کابینت ها رو خراب کنه وقتی که از مامان ناراحت بوده! خراب که یعنی بکوبه و بشکنه... و چرا باید بهم بگه! وای خدایا کمکم کن :( یا مثلا.. خدایا کمک کن :((( دوست ندارم بشنوم و نمی تونم بگم خفه شو لعنتی فقط خفه شو :(...

اینم امتحان این روزها.. سعی میکنم فاصله ای که آخر حرفش می افته تا موضوع بعدی که یادش بیاد. چشم هامو می بندم و فکر می کنم این حرفا و انرژی منفی شون از این گوش رفت و از اون یکی بیرون اومد نه بهش فکر می کنم نه تاثیری روی ذهنم گذاشته و امشب این جواب داد..جواب داد تا موضوع شکستن رو پیش کشید!!!!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون