زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

بابا

یکشنبه چهارم آذر ۱۴۰۳، 14:57

بلاخره چهارشنبه وقت دکتر گرفتم و باید بگم از وقتی اون دکمه ی گرفتن نوبت رو توی سایت فشار دادم. بدنم داره مسخره بازی درمیاره!!!! و یه علائمی از خودش نشون میده که حسابی خودشو لوس کرده!

بابا از وقتی قرص ضد افسردگی ای که دکتر بهش داده رو می خوره. خیلی مهربون شده.. هر چند بنده ی خدا قبلا هم اخلاقش خوب بود. یعنی آزاری به ما نمی رسوند. بیشتر همه چیز رو توی خودش می ریخت و داشت خودش به تنهایی عذاب می کشید برای همین. بیشتر طول روز رو می خوابید. یا اینکه به تلویزیون خیره میشد!! به مکالمه های بین من و مامان یا آدمهای اطرافش کلا توجهی نداشت!! شوخی و خنده هم داشت ولی.. کم بود! اما الان همش در حال شوخی کردنه. به نگاه کردن من جواب میده و لبخند میزنه! به غرغرهای مامان می خنده و میگه عزیزم مهم نیست. یا اگر آبجی به مامان چیزی بگه مثلا بگه چرا هود انقدر کثیف شده. میره کنارش و میگه غصه نخوری ها.. میدونم این روزا حالت خوب نیست و از پسش برنمیای. تو بهم بگو فردا.. تو فقط دستور بده من چی کار کنم . من تمیزش میکنم!! ! کلا تبدیل به یه همسر ایده آل شده :)) و البته پدر ِ ایده آل... اگر بخوایم عقاید عجیب و متضادش با من رو در نظر نگیریم. بله ایده آل!

خودش میخنده میگه دکتر نزدیک بود بپرسه به خودکشی هم فکر میکنی؟ روش نشد بپرسه! چرا به خودکشی فکر کنم من مسلمانم و به اون دنیا اعتقاد دارم تو بدترین شرایط زندگیم این کار رو نکردم الان این کار رو کنم؟ ... بابا فکر میکنه که خودکشی کردن یا نکردن بستگی به اعتقادات آدم داره... اینکه به معاد معتقد هستی یا نه! ولی خب متاسفانه این طور نیست.. منم چیزی بهش نگفتم. ترجیح میدم تا جایی که کسی از من سوالی نکنه اظهار نظر نکنم!

من بهش گفتم که برات دنبال کار بگردم. اما گفت نمیخواد و هر وقت از خونه خسته شد بهم میگه. ولی چیزی نگفت... فکر میکنم از بیکاری اینطوری شد.. ولی خودش میگه که چهار سالی هست که این احساسات رو داره و فقط سعی میکرد حلشون کنه و نمی تونست! احساسات که یعنی فقط عصبانیت مطلق.. عصبانیت از همه چیز از کوچکترین چیزها تا بزرگترین... !

نمیدونم. دلم میخواد منم بهش کمک کنم!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون