زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

اتفاقات

دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳، 12:9

دیروز یه سگی که چندباری سر راهم دیده بودمش! همینطوری بی دلیل افتاد دنبالم ! چند قدمی ازش دور شدم چون ماشین داشت از خیابون رد میشد همینطوری هم دیدمش تو دلم گفتم رد نشی ها ماشین بهت می زنهههه. یوهویی صدای پارس از پشت سرم شنیدم. رومو برگردوندم دیدم داره با سرعت می دوئه سمتم و پارس می کنه! وایستادم گفتم عه عه عههه.. یه آقایی اون نزدیک بود بلندتر از من سرش داد زد الکی دستشو اورد پایین که سنگ برداشتم می زنم و فلان... سگه سرشو انداخت پایین و رفت!! از اون آقا تشکر کردم بعد با خودم فکر کردم امروز چه مرگیش زده بود!؟ هیچ وقت با من کاری نداره از کنارش همیشه رد می شدم!!

امروز خواستم بگم بابا منو برسونه... ولی گفتم اگر ازش فرار کنم دیگه همیشه ازش می ترسم و حل نمیشه... باید باهاش روبرو بشم! دیگه دو تا سنگ بزرگ تو مشتم نگه داشتم تا بهش برسم که اگر حمله کرد بزنمش!!!! دیدم روی مبل ِ خرابی که کنار سطل زباله بود نشسته و لم داده و مظلومانه منو نگاه می کنه و انگار نه انگار دیروز چی کار کرده :/ یعنی اگه بفهمم خوب میشه :)))

دیروز متوجه شدم امتحانات حوض فیروزه خیلی نزدیکه و چقدر وضعیت درس نخوندن من خرابه!!!!! امروز خودمو ملزم کردم یه کتاب رو تموم کنم. تا حالا که نصفش رو جلو بردم امیدوارم تا عصر تموم شده باشه. واقعا از امتحانات وحشت دارم چون چیزی نخوندم!!!! یا بهتر بگم خیلی عقبم! :( حواسمم نیست همینطوری داشتم کلاس می گرفتم که برم درس بدم!!!! هر چند دیگه قولشو دادم! باید برم!!! :/

امروز ۳۹ مین روز از ورزش صبحگاهی مه! امیدوارم که ادامه بدم. کیف و حس خوب قضیه اونجاست که حرکات ش از روی تخت همونطوری که بیدار شدی شروع میشه تا می رسه به درجا زدن و پروانه زدن... واقعا حس خوبی داره.

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون