سکانس های رنج
جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳، 19:48
امروز در حالی که زار زار گریه می کردم می گفتم: میگذره خاتون.. میگذره عزیز دلم.. میگذره قربونت برم من.. به خدا میگذره.. تموم میشه...
و این یکی از سکانس های بی نهایت غم انگیز زندگی من بود! به نظرم بیچارگیم.. خیلی بود... اینکه برای گریه کردنات.. خودت باشی و خودت به خودت دلداری بدی.. امیدواری بدی...
آدمیزاد موجود عجیبیه
آره خلاصه ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...