زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

سکانس های رنج

جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳، 19:48

امروز در حالی که زار زار گریه می کردم می گفتم: میگذره خاتون.. میگذره عزیز دلم.. میگذره قربونت برم من.. به خدا میگذره.. تموم میشه...

و این یکی از سکانس های بی نهایت غم انگیز زندگی من بود! به نظرم بیچارگیم.. خیلی بود... اینکه برای گریه کردنات.. خودت باشی و خودت به خودت دلداری بدی.. امیدواری بدی...

آدمیزاد موجود عجیبیه

آره خلاصه ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون