بی هیجان!
برای اولین امتحانم تایمر گذاشتم. از امروز 14 روز دیگه می رسم به اولین امتحان و چیزی خوندم؟ حتی دور اول رو هم نخوندم و امتحان به شدت سختیه! یعنی اینو رد کنم یه آخیش بزرگ میگم! اما اصلا حس درس خوندنم نمیاد. می خونم. ولی حس میکنم نمی فهمم! باید هزار بار بخونم. باید کلی خلاصه نویسی کنم. اما الان تو 14 روز حس می کنم وقت نیست بعد انقدر استرس میگیرم قفل میشم نمی خونم میشینم فیلم می بینم! :| واقعا باید چند تا داد سر خودم بزنم تا آدم بشم و درس بخونم!
مامان بازم با بابا سر ازدواج ِ من بحث شون شد. من حالا می فهمم که چرا هی کیس های مختلف اینطوری میشن. بابا هنوز راضی نیست! و دوست داره من با کیسی که خودش می پسنده ازدواج کنم. چیزی که من هرگز نمی پذیرم.آقای الف، آقای عین و ... هیچ کدوم کیسی نبود که بابا دوست داشته باشه! در جریان هم خب نبود!
اصلا نمیدونم چی میشه! :| شاید زود باشه ولی. خسته شدم از این همه دیدن های بی نتیجه :) از توضیح ِ خاتون به بقیه.. چندباری تو مصلی حرم شاه عبدالعظیم چند باری هم پشت میز کافه! واقعا حس میکنم همش بیخودی و مسخره ست و دست و پا زدن های الکیه! اما هربار که انجامش میدم با دقت و حوصله انجام میدم و باگ های رفتاریم رو میگیرم!!!! و واقعا اینهمه حوصله نمیدونم از کجا میاد!!!!
حوصله ای که کاش برای درس خوندن هم داشتم!!!! خب. .. تیک اول خریدنم خورد. گوشی خریدم. تیک بعدی هم ان شاء الله سال آینده می خوره! کیو دیدی خونه شو بفروشه که بخشی از پولش رو دوربین بخره؟! :) واقعا من!!!
بابا هر روز بیشتر از دیروز حالش بدتر میشه! کاش قرص های اعصاب انقدر خواب آور نبودند!!! اینکه بابا همش می خوابه رو دوست ندارم. اینکه همش خسته ست رو دوست ندارم. اینکه کنترل تلویزیون تو دستشه و نشسته خوابش برده و من کنترل رو بیرون می کشم و تلویزیون رو خاموش میکنم و متوجه نمیشه رو اصلا دوست ندارم!!!
کاش میشد یک جا همه ی قرص ها رو ازش گرفت و یک هو اون هیولای لعنتی ای که باعث شده انقدر حالش اینطور باشه رو از درونش کشید! یک جا! و تمام!
قرار بود صبح ها منو برسونه. اما قرص ها بهش اجازه نمیدن. یک بار انجامش داد و روز بعدش گفت اصلا بزرگراه رو نمی دیده! و چشم بسته رفته و برگشته! چون خوابش می اومد و صبح ها بیشتر از همیشه خوابش میاد. میتونم بگم از 24 ساعت فقط 4 ساعت شاید بیدار باشه!!! پاهاش ورم کرده. خیلی ورم کرده!!! راه میره اما طول و عرض خونه رو راه میره. نمیره بیرون پیاده روی کنه. بیرون رفتن براش سختترین کار دنیاست! و همینطور جواب دادن به زنگ های گوشیش!!
به فکر خودش نیست!
بنابراین وقتهایی که من وقت و حوصله شو دارم اون خوابش میاد و وقتهایی که اون خوابش نمیاد (یعنی همون 4 ساعت) من کار دارم.. اینطوری میشه که پروسه ی رانندگی هی به تعویق می افته!!! هی به تعویق. ..
من نمیتونم کاری براش انجام بدم متاسفانه.. چند باری تلاشمو کردم. مثلا باهاش به پیاده روی رفتم. باهاش هم صحبت شدم. براش وقت دکتر جدید گرفتم و ... اما همش موقتی بودند!