زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

دردِ قدیمی

پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱، 8:33

مدت زیادی بود که دیگه موقع ازمایش خون دادن فشارم نمی افتاد و خیلی از این مسئله خوشحال بودم که بلاخره تونستم باهاش مقابله کنم و احساس قوی بود و اعتماد به نفس می کردم!!! تا به امروز!

هر چقدر سعی کردم که دچارش نشم. به سوزن نگاه نکردم. حواسمو به طور کامل پرت کردم اونقدر پرت کردم که یادم رفت کجام!!!! اما یه نیرویی که کاملا از دسترس من خارج بود. مثل یک هیولا توی رگ هام خزید و کم کم چشمهام سیاهی رفت و به خانومی که داشت خون می گرفت با صدای خفه گفتم: میشه لطفا صندلی رو بدین عقب. حالم خوب نیست.

چیزی که بیشتر از همه ازش متنفرم در این حالت. سردردشه... و امروز حالت تهوع مسخره ای بهش اضافه شده بود!

دکتر یا پرستار یا چی بگم؟ تکنسین؟ هر چی.. خانوم سفید پوشِ فشار گیرنده که منو یادش بود گفت: سری پیش اینطور نشده بودی...

گفتم بله. خیلی وقته که نمی شدم.

-از استرسه. استرس در فاصله ی اون ازمایش تا این ازمایش. هر چقدر بیشتر در این بازه ی زمانی استرس داشته باشی احتمال این مسئله بیشتره!

و من با خودم فکر کردم این مدت چقدر استرس رو تحمل کردم. چقدر زیاد بودن.. بعضی وقتها اونقدر بود که خیال می کردم الان سکته می کنم یا غش می کنم .. پاهام سست میشدن... و چقدر بیخیال بودم و فکر می کردم یه ذره استرس که کاری نمی کنه!!! ولی مثل اینکه کاری می کنه!!!!! استرس های محیط کار... استرس های درس... استرس های مسائل خانوادگی... استرس بابا و منطق ِ بی منطقش... همه دست به دست هم داده بودن تا امروز دوباره این رو تجربه کنم.

و وسط اون حال بد به خودم و به اون فحش میدادم که باعث شد من الان در حال آزمایش دادن باشم :)) دست خودم نبود! عصبانی بودم!! بعدش که حالم خوب شد گفتم خاتون چته چی کار اون داری؟ خودت خواستی بیای ازمایش بدی به اون چه ربطی داره اخه!؟

فکر کنم من از اونام که موقع درد زایمان به شوهرشون فحش می دن میگن تقصیر تو بود !!!😂

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون