قطعه ی خراب!
با این حالی که درد و دل کردم و همه چیز رو گفتم و گریه کردم اونقدر که لبه ی اپن رو گرفتم که نیفتم و نفسم از گریه بالا نمی اومد! اما خالی نشدم! عجیبه... قبلا گریه کردن.. درد و دل کردن و این چیزها. باعث میشد آروم بشم بهتر بشم و بذارمش برای بعد یا لااقل دیگه رهاش کنم..اما کار نمی کنه انگار.... چه حس بدیه...
می ترسم. می ترسم (اینو تکرار می کردم و گریه می کردم).. می ترسم وقتی بعده ها به گذشته نگاه کنم به خاتونِ امروز بگم اشتباه کردی و مسیری که تصمیم گرفتی واردش بشی یا ادامه ش بدی اشتباه بود.. چیزی که از دست دادی عُمرت بود!!
من خیلی تو این قصه تنهام... هیچ کس نیست. که براش بگم. هیچ کس جز خدا نیست.. یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود! نه می تونم به مثلا دوستام بگم. نه به خودش . نه به مشاور و دکتر روانشناس نه خانواده م نه اینجا بنویسم .. فقط می تونم وقتی تنهام به درِ روبرو زل بزنم در حالی که همبرگر سرخ شده روی گازه و باید برم شام بخورم ولی نیم ساعت می ایستم و صورتمو سمت در می کنم و حرف می زنم و خدا رو مخاطب قرار می دم!شایدم بیشتر از نیم ساعت و شایدم کمتر زمان از دستم در رفت و نمی دونم دقیقا!
کاش خدا منو از دست خودم نجات بده ... فقط همین!