زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴، 15:2

آقای امام رضا سلام؛

اون روز رو یادم نمی ره تو حرم تون، یه خواسته ای داشتم و از ته ته ته قلبم بود. وقتی متوجه شدم و یعنی حس کردم شما نمی تونید چیزی رو حل کنید و شاید وقتش نشده و ... و این رو واقعا حس کردم. به قهر از حرم تون خواستم برم بیرون و با پاکوبیدن. دقیقا مثل یه دختربچه... بگذریم که بی احترامی منو... ندیده گرفتید و بازم با مهربانی کاری کردید اون روز تو حرم بمونم و بعد با دل خوش و آروم برم بیرون!

اما اون خواسته برآورده نشد... تا وقتی که من بعد از دو سال متوجه شدم که چرا.... و نباید هم می‌شد. حکمت خدا رو متوجه شدم.

حالا هم ... دلم نمیخواد وقتی از اشتباهم درس گرفتم پامو بکوبم زمین و بگم من اینطوری میخوام و بده!

میخوام بگم... می دونم حواست بهم هست آقای مهربونی ها.. دستمو ول نکن... . من به شما توکل می کنم. ..

نویسنده: خاتون

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون