زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

ظلم

سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳، 16:14
اعصاب و وقتمو گذاشتم با یه آدم زبون نفهم بحث کردم. بعدشم آب قند خوردم و خب یه کم از لحاظ جسمی بهم ریختم چون حرص خورده بودم. اما...بعدش به خودم گفتم چقدر عصبی شدی این روزا کلا.. بعد که فکر کردم دیدم نه من عصبی نیستم فقط اینه که نمی تونم ظلم رو نادیده بگیرم و بگم ولش کن بابا شد دیگه! باید فریاد بزنم! آره همین
نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون