زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

گذر

شنبه یکم دی ۱۴۰۳، 10:53

صبح اجبارا سوار مترو شدم. مثل اینکه یکی از قطارها خراب شده بود و زمانبندی مترو رو بهم ریخته بود. خطی که هر دو دقیقه یه قطار می اومد. یک ربع ایستادم تا قطار برسه.. بعد هم جا نشدم! دقیقا تا نوبت به من رسید پر شد.. به جاش در قطار که بسته نمیشد کار ِ مامور روی سکو رو انجام دادم و ملت رو فشار دادم و در رو بستم!!! :) دستامم سیاه ِ سیاه شد! قطار بعدی رسید و من نیم ساعت توی ایستگاه بودم در کل... سوار شدم. اینکه تو اون لحظات فشار و دیر کردنت و ... با کسی دعوا نکنی.. کسی هم با کس ِ دیگه ای دعوا نکنه.. به جاش بخندن.. خیلی قشنگه خیلی..

مثلا اونی که میگفت خانوم کیفت روی کمر ِ منه.. اون میگفت ببخشید میدونم ولی واقعا جا نیست تکونش بدم.. بعد بحث تموم میشد.. یکی هم بیخود جیغ میزد برای خنده.. وقتی فشار زیاد میشد :) رفتم کنارش میگم چرا جیغ میزنی؟ میگه آخه روز اول پریودمهههه. گفتم اشکال نداره همه ی روزات یهویی تخلیه میشه!!! دیگه چیزی نمی مونه :)))))

اما خب متاسفانه یکی حالش بد شد و اون وسط بالا آورد :| هیچی هم نداشت بنده ی خدا.. فکر کنید توی اون فشار.. خب بغل دستیش که واقعا باید بهش آفرین گفت.. فورا تا فهمید. شال گردنی که دور ِ گردن خانومه بود رو مچاله کرد و گرفت جلوی دهن ِ خانومه.. اینطوری شد که هیچی روی کسی نریخت!!! واقعا دمش گرم... واکنش به جایی داشت!من کلا نمیتونم واکنش سریع داشته باشم! قبلا خیلی بدتر بودم. وسط خیابون که ماشین سمتم می اومد می ایستادم و ممکن بود حتی بهم بزنه! چون جا نداشت که سبقت بگیره و بارها شده بود که یهو ترمز کرده بود!!!!! اما الان بهتر شدم!!!! خلاصه که ایستگاه بعد اون خانوم پیاده شد و ایستگاه بعدی هم یه خانوم دیگه حالش بد شد و پیاده شد! اما من چی؟ :) من قوی ام! طوری م نشد! فقط دیقه آخر یکی دستش کنار پای من بود قلقلکم می اومد تا برسم ایستگاه کلی خندیدم. جا هم نداشت دستش رو برداره روی زانوی من بود! :)

بعدم که پیاده شدم یه مسیر رو برعکس رفتم واشتباه رفتم!!!!! :| وای نزدیک بود گریه کنم! دیرم شده بود. سرکار دیر میر سیدم... میخواستم برم بانک... قبل ازاینکه گریه کنم، از خودم پرسیدم چرا اینطوری میشه؟ چرا اینهمه اتفاقات عجیب می افته؟ حتما یه حکمتی داره.. مگه میشه این همه اتفاق پشت سر هم؟! و بله دوستان..

رفتم و حکمتش رو فهمیدم برق ِ بانک قطع بود و طرف حسابم هم خواب مونده بود و نیومده بود :))) اینهمه دیر شدن این حکمتش بود!

ساعت 5 صبح امروز هم از خواب پریدم با صدای خواهرم که دوباره مریضیش عود کرده. .. و خب آدم در لحظه ناراحت میشه :)) چه میشه کرد؟ زندگیه... لااقل فوریت های پزشکی اولیه رو انجام دادم... وظیفه مو انجام دادم بقیه ش دست من نیست! خدا ان شاء الله همه ی مریضا رو شفا بده.

دیروز 10 کیلومتر پیاده روی کردم چون دیگه پول ندارم. کلی وام و قرض روی خودم هوار کردم. . و از خودم راضی ام! چون میدونم ان شاء الله کلی سود میکنم. میخوام دیگه از مترو تا خونه رو پیاده برم و فکر میکنید چقدر پیاده راهه ؟ :) یک ساعت!!!! و به فدای سرم! خب لاغر میشم. who cares? مهم نیست! اینم نعمتی ست. فقط مشکل اینه که بعد از پیاده روی اربعین یه مشکلی برای پام پیش اومد و دکتر نرفتم. انگشت های پام به شدت درد میگیرن بعد از پیاده روی طولانی و نمیتونم خم شون کنم! نمیدونم چشون شده! ولی هر بار تکرار میشه. و به نظرم کج هم شدن! یه کمی کجه... شاید در رفتن. نمیدونم چیه... یه رگی داخلش انگار کش میاد و تیر می کشه.. شایدم تاندون هاش کشیده شدن. نمیدونم خلاصه... برای همین صبح تا وارد مترو شدم به شدت درد گرفت.. طوری که لنگ میزدم تا دم ِ قطاری که بعد از نیم ساعت اومد :) غیر از این.. با پیاده روی مشکلی ندارم.. اصلا شایدم دیگه اسکیت هامو برداشتم و این یک ساعت پیاده روی رو با اسکیت رفتم و کمترش کردم =) فقط باید حسابی خودمو بپوشونم چون سرده.. اما اگر برف و بارون بیاد که دیگه منحل میشه... چون بلد نیستم روی آب و برف اسکیت کنم.. بعضی ها بلدن! من نمیتونم...

زبان سومی که یاد گرفته بودم و حدود یک سال و نیم براش زحمت کشیدم. اصلا تمرین نکردم و کم کم داره می پره و برام ناراحت کننده ست.. فرصت ندارم بخونم و خیلی بده.. فکر کنم بهتر باشه که با خودم با اون زبان صحبت کنم. اولش روی مخه.. اما کم کم بهترم میشه... دیکشنری که دارم. کلمه ای که بلد نبودمو از اون جا می بینم!

بلاخره بیوریتمم از نمودار رو به پایین خارج شد و دو هفته ی سخت و طاقت فرسا رو گذروندم که با هر پخی اشکم در می اومد و برای همه چیز با اهمیت و بی اهمیت گریه کردم و غصه خوردم و امروز دومین روزی هست که از اون حالت خارج شدم! چقدر هم سخت بود. من خودمو بلد نیستم. من بلد نیستم وقتی که حالم بده چی میتونه حالمو خوب کنه بنابراین.. یا اینکه خودمو بیش از حد مشغول میکنم یا اینکه میخوابم!!!! اما خدا رو شکر تموم شد! خلااااص شدم! :|

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون