زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

خب.. امتحانات هم از راه رسید و برای هفته ی آینده باید 5 تا کتاب رو خونده باشم! با جزییات تمام و بدون حذفی... خوبیش اینه که من قبلا یه دور خوندم و دو تاشون امتحان میان ترم داشتم و نصفشون رو خوندم. ولی بازم استرس دارم. نمیدونم اونایی که هیچی نمیخونن و شب امتحان لای کتاب رو باز میکنن چقدر می تونن اعتماد به نفس داشته باشن. به هر حال با توجه به رشته م و برنامه ای که براش دارم(ان شاء الله که خدا برنامه های قشنگ تری داره برام) باید معدلم بالا بمونه و پایین نیاد و مهمه... برای همین مضطربم. هر کسی که داره پستم رو می خونه و دوست بلاگفایی ِ من هست. لطفا برای همه ی کسایی که توی امتحاناتشون هستن دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید . با تشکر :)

فقط این ترم تموم بشه یه نفس راحت بکشم چون انقدر با یه سری اتفاقات همزمان شدند که دارم خفه میشم یعنی... حالا خوبه فرصت ِ مطالعه داشتم اما بازم حس میکنم الان وقت رسیدن ِ امتحانات نبود. یه هماهنگی و همزمانی بدی اتفاق افتاد! :) ولی بازم تمام تلاشمو میکنم. و میدونم خدا اندازه ی تلاش ِ آدم نتیجه رو میده.. :))

هفته ی بعدیش هم باید 3 تا کتاب رو خونده باشم با این حالی که کمتر از هفته ی آینده هستن اما مبحث سنگینی هستش. و فکر لازمه! تمرکز لازمه.. چیزایی که این روزا چنگ میزنم به خودم و ته ته های وجودم پیداشون میکنم ! :)

دیشب مامان و بابا با هم یه بحث کوچیک داشتن! من تازه ساعت 10 شب رسیدم خونه. نتونستم تحمل کنم و سکوت کنم!!! سر یه شیرینی ِ مسخره بحث شون شد! من معمولا سکوت میکنم. اما دیشب اعصابشو نداشتم. گفتم بابایی میشه آشتی کنید؟ مامان؟ میشه بسه واقعا؟ من واقعا حالم بد شد دلم گرفت. تازه از راه اومدم. خواهش میکنم ازتون.

بابا خودشو به نشنیدن زده بود. سه بار صداش کردم. گفت

بابا: جانم؟من آشتی ام دخترم. به مامانت بگو!

من: مامان میشه بسه؟

مامان: من کاری ندارم که

من: آخه بابا شوخی میکنه شما چرا جدی میگیری. جدی جدی دعوا میکنی؟

بابا:خب منم از همین ناراحت میشم. چرا باور میکنه؟!

مامان:آخه خسته بودم باباتم شوخی می کرد نمیتونستم تحمل کنم.

من:خب راحت میگفتی عزیزم خسته م میشه شوخی نکنی الان تحملشو ندارم.

مامان:خب اون چرا منو نمی بینه که بدونه من خسته م. (رو کرد به بابا) با شمام. منو ببین! به من توجه کن! آقای محترم!

بابا: من که همیشه تو رو می بینم عزیزم

من: ببخشیدا معذرت میخوام بابا درون ِ شما دوربین مدار بسته نصب نکرده اطلاعی از درونتون نداره. خب راحت حرف دلتونو بزنید چرا می پیچونید چرا داد میزنید؟ چرا بحث آخه؟

مامان:ببخشید عزیزم من معذرت میخوام سرت داد زدم!

بابا:خواهش میکنم اشکال نداره فدای سرت.

مامان:میشه فشارمو بگیری؟

آقا هیچی، فشار مامان سر همین بحث کوچیک روی 14 رفته بود. قیافه ی بابا دیدنی بود. انقدر حرص خورد که فکر کنم باید می رفتم فشار اونم میگرفتم! :| داشت دیوونه میشد! بعد مامان می خندید. گفتم:

من: می بینی بابا؟ حرص می خوره فشارش می ره بالا بعد می بینه ما همه ناراحتیم اینطوری نگاش میکنیم. هر هر می خنده

بابا: آره دیگه به ریش ما می خنده.

مامان همچنان به خنده ادامه میداد :| :) :))))) . چی بگم :)

مجبور شدم وسط بحث شون بپرم... یه وقتایی همو بلد نیستن. هر چند من وظیفه ای ندارم. اما روی مخم بود. ..

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون