امروز یکی سراغتو ازم گرفت
دو هفته ای بود که مامان و بابا مسافرت بودن. داشتم می خوابیدم خواهرم زنگ زد گفت دیر میاد. و بلاخره ترسِ تنهایی خوابیدن رو رها کردم و تختتت خوابیدم. اما ساعت یک و نیم در حالی که داشتم خواب می دیدم. بین یه عده آدم دیگه روی زمین دراز کشیدیم و یک نفر.. داره فقط با نگاه کردن به ما، ما رو با خفگی می کشه!!! که به من رسید و داشتم خفه میشدم وسطش فهمیدم خوابه.. انقدر خودمو صدا زدم که بیدار شووو.. آخر بلند شدم و نشستم و سرفه پشت سرفه...
دیدم هنوز خواهرم نیومده. گوشی مو نگاه کردم دیدم ساعت ۱۱ پیام داده شب نمیام نگران نشی!
خواستم بگم کاش هر شب نمی اومدی! این مدت که مامان و بابا مسافرت بودن! اونوقت دیگه مجبور نبودم دم دمای اومدنت برم انقدر آب به صورتم بزنم که قرمزیِ ناشی از گریه بره!!!
دوباره خوابیدم.
ساعت ده دقیقه به ۴ برای نماز شب گذاشته بودم و حواسم نبود که الارم رو خاموش کنم. خاموش کردم و باز خوابیدم. ده دقیقه مونده به طلوع بیدار شدم و نماز خوندم و دوباره خوابیدم! دوباره ساعت ۷ بیدار شدم و دیگه بیخیال خواب شدم!
امروز سعی در پنهان کردن حالم نداشتم. چون دوست صمیمی م هم نبود! خانوم نون میگه خاتون آسمونیه ما اهل زمینیم. میگم خانوم نون از دست شما چه حرفیه!؟
آخه داشتن غیبت می کردن دستمو گذاشتم به سرم گفتم خانومااا لطفااا! در واقع غیبت به زندگی خودم آسیب می زنه.. فارغ از گناه بودنش.. با این همه درگیری ذهنی حوصله نداشتم بدبختی های اون دوستی که ازش غیبت می کردن رو هم یدک بکشم!
نمی دونم چرا خیال می کنن من آدم خوبی ام!! لابد اینطور به نظر میاد.. فقط هم به نظر میاد!
به مامان زنگ زدم متوجه شدم دارن برمی گردن. به خواهرم زنگ زدم که خبر بدم. صداش خواب الود بود. احتمالا تازه الان بیدار شده :)
آپدیت:
اومدم خونه دیدم خواهرم نمی دونه چیکار کنه. داشت غذا میذاشت در عین حال تشک منو جمع می کرد! یک هفته تشکم وسط هال پهن بود! هر گوشه ی خونه غذا خورده بودیم و نون ریخته بود. پرده ی کمد از دست خواهرم پاره و کنده شده بود! سرامیک آشپزخونه لکه های چای داشت! روی مبل کاکائوی بستنیِ چند روز پیش من مونده و خشک شده بود! روی میز تلویزیون یه وجب خاک نشسته بود! کتاب های من روی میز و اپن و شلف و همه جا پیدا میشد!!! نخوندم که.. فقط آوردم ریختم و جمع نکردم! گیتار وسط اتاق بود! لپ تاپ م یه گوشه ی دیگه...
خلاصه وضع ناجوری بود! اگر زنگ نمی زدم و متوجه نمیشدم دارن میان. مامان خونه رو میدید وحشت می کرد! انقدر این چند روز بین خوردنِ سیب زمینی و نیمرو شیفت کردم که نیمروی آخری که برای ناهار خوردم حسابی از خجالتِ معده م دراومد! انقدر معده م سوخت که عرق نعنا خوردم!!!
اینطور نبود که غذا بلد نباشم بپزم یا مواد اولیه ش تو خونه نباشه. کارتِ بانکیِ خریدِ خونه ، خونه بود! اما ما هیچی نخریدیم. هیچی هم نخوردیم درست... خواهرمم غذاهایی که خودش و دوس پسرش دوس داشت رو می پخت و یه خروار ازش رو برای اون می برد! غذاهایی که من ازشون بیزارم! مثل خورشت کرفس و خوراک لوبیا سبز! مجبوری سرکار می بردم و می خوردم. اما خونه دیگه اینطوری بود.. حتی امروز برای صبحانه نون هم نبود!
فکر کنم اگر ازدواج کنم و اگر همسرم هم شاغل باشه فقط آخر هفته ها خونه رو مرتب کنم. واقعا حالِ جمع کردنِ هر روزه و غذا پختن ِ هر روزه رو ندارم! آخر هفته هم میپزم و جمع می کنم و ... دوستم ف هم همین کار رو می کرد!