آخرین جلسه ی دندانپزشکی !
تاکسی پیدا نمیشد. یه کوئیک با شیشه های دودی نگه داشت. چهره ی راننده و طرز صحبت کردنش داد می زد که معتاده! خیلی دیرم شده بود. آلارم ها رو نادیده گرفتم و سوار شدم. حس کردم بوی سیگار میاد و فکر کردم قبلا کشیده. دستمو دراز کردم که شیشه رو پایین بدم اما خراب بود! یه کم ترسیدم :) بعد دوباره برای کم شدن ترسم به راننده نگاه کردم و سیگار رو توی دستاش دیدم. داست می کشید!!!! هنوز ده دقیقه تا اذان بود. گفتم: ببخشید بزنین بغل من پیاده میشم بوی سیگارتون اذیتم می کنه! گفت خاموش می کنم ببخشید و سیگارش رو انداخت بیرون!
با وسواس و استرس حرکاتش رو زیر نظر داشتم و فکر می کردم اگر بخوای حرکتی بزنه. مثلا چاقو رو بیاره جلوم و بگه هر چی داری بده. تا من داد بزنم کمک بخوام و ... تمام شده. کی به داد من برسه!؟
همینطوری که توی این فکرها بودم. در داشبورد رو باز کرد. ندیدم چی درآورد! دستش رو آورد دقیقا بین دو صندلی و نزدیک من. دیگه واقعا کله م یخ کرد :)))) تو دلم گفتم یا فاطمه ی زهرا کمکم کن این دیگه جه وضعیتیه!
نمی دونم چی کار کرد روانی. بعد دستش رو کلا کرد تو حلقش چی چی گذاشت . پشت چراغ واستاد گفتم خاتون فرصت آخرت برای فراره ها! با خودم گفتم ولش کن هر چه باداباد که خدا رو شکر بعد از چراغ؛ یه پسر رو هم سوار کرد و من یه نفس راحت کشیدم!
خیلی دیر رسیدم. می خواستم برم مسجد نماز بخونم و افطاری بخورم اما دیگه نمیشد. به ۴ تا خرما و یه بامیه و کیک اکتفا کردم و زیر پل هوایی مثل بی خانمان ها افطار کردم! آب خوردم و رفتم درمانگاه.
داشتن افطار ی می خوردن! عذرخواهی کردم اما دکتر از سر سفره بلند شد.
و خدای من چه دردی! منِ با قدرت تحمل بالا! رسیدم به گفتنِ : آخ! و این یعنی خیلی واکنش زیادی از طرف من! یه آخِ کوتاه و ضعیف و تقریبا بی صدا!
هر بار که خیال می کردم تمام شده دوباره اون بیلبیلک تراشکاری شو تو دهنم می کرد!
دیگه واقعا دلم می خواست بگم نخواستم بِکَن بره دکتر! میخوام چیکار؟
از درمانگاه که بیرون اومدم، بی توجه به اینکه باید دو ساعت هیچی نخورم. رفتم مسکن خریدم و همونجا جلوی صندوق داروخانه تا کارتم رو بهم برگردونه، خوردم!
تمام مسیر بی حس و بی حال و با درد مسخره ی ممتد روی صندلی های اتوبوس لم دادم و به این فکر می کردم چه حواس پرتی خوبی میشد اگر کسی بود که میشد باهاش حرف زد و ذوق کرد!
بابا تو ایستگاه دنبالم اومده بود.
اگر فردا درد ادامه داشته باشه روزه مو می شکنم. واقعا نمی تونم مثل سری پیش اونهمه درد رو تحمل کنم. تازه اون روز خونه بودم.
همچنان درگیر چالش های مدیریتی هستم. من، جوجه مدیر! هیچی نمی دونم و فعلا هوش مصنوعی به دادم رسیده و چندتایی نکته ی ضروری یاد گرفتم! تا نظم رو به بچه ها برگردونم و حس می کنم که مثل یه کرم ابریشم ِ تو پیله ، قراره که بعد از اینهمه تبدیل به یه پروانه بشم ... شاید. ..
چه روزی بود... روزی که با کابوس تکه تکه شدن آدمها شروع شد.. با سیل ِ خون توی خوابم. ..
شب بخیر