زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

رفقا

جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴، 20:28

خوشحالم که ف و ز رو دارم. بر خلاف اون دو تا دوست دیگه ف و میم. ف و ز ... امروز صبورانه به ناامیدی که در ادامه مطلب رمزدار چند پست قبل بود، گوش دادند چقدر احساس شنیده شدن توسط یک موجود زنده خوبه!

امیدوارم بتونیم این دوستی رو حفظ کنیم و صورت چروکیده ی هم رو ببینیم...

حرف آقای واتوره رو زدم. فقط یک جمله گفتم و چقدر حس خوبی داشتم. گفتم عادت داریم از دور تحسین کنیم و شعار بدیم نوبت به خودمون می رسه میگیم نه نمیشه. من واقعا خسته شدم..

و چقدر این حالمو خوب کرد.

چهره ی نگران و مهربان ز ِ عزیزم که بهم دوخته شد.

و فاطمه گفت اگر من مرد بودم می پذیرفتم. من هم از دور تحسین می کنم و هم نزدیک...

خیلی احساس خوبی داشت و الحمدلله رب العالمین.

نویسنده: خاتون نظرات:

درس و بحث

جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴، 5:50

بعد از سالها خودخوان بودن ، سر کلاس نشستم. با این حالی که بچه ها ترم آخرشون هست و دیگه باید علامه ی دهر باشن. انقدر سوال های بدیهی پرسیدند و انقدر استاد همه ی چیزهای ساده رو دوبار یا سه بار توضیح داد. داشتم چرت می زدم.

چون قبلشم همینطوری طبق عادت کتاب رو ورق زدم و خوندم و متوجه شدم. بعد دیدم استاد از ۴ یا ۵ زاویه ی مختلف توضیح می ده تا همه متوجه بشن!!!! واقعا کسل کننده بود.

میگن معلم باید طوری توضیح بده که تنبل ترین ها هم متوجه ی درس بشن اما از طرفی باعث خسته شدن بچه زرنگ ها همیشه و چاره ای هم نیست!!!!

دقیقا همون وضعیت.

اینها از بس اساتید بهشون ۲۰ ۳۰ تا سوال دادن برای امتحان بخونن و لای کتاب رو باز نکردن اینطور شدند!!!! من اما مثلا ۲۰۰ صفحه کتاب رو مجبور می شدم خودم به تنهایی بخونم بفهمم حفظ کنم! حتی ترم های بعدی یادم بیاد فلان کتاب چی می گفت و در مورد چی بود. اونقدر که دوستم وسط ناکجا آباد یهو پرسید فلان موضوع به چه معناست؟ با اینکه بحث فلسفی ای بود. توضیح دادم و حتی دیدگاه های مختلف رو هم شرح دادم و از خودم تعجب کردم چطور یادمه؟

ماشاءالله به خودم :))) اما واقعا درستش همینه... همه باید اینطور باشند که متأسفانه نیستند....

شاید که نرفتم حضوری و ادامه ندادم. چون تحمل انقدر آدم کج فهم و دیرفهم رو ندارم!!! نمی دونم...

برچسب‌ها: حوض فیروزه
نویسنده: خاتون نظرات:

تجربه ی جدید!

جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴، 5:45

تجربه ی مدیر بودن برای من و هندل کردن مهربانی و همزمان ابهت خیلی سخته! چون من آدم صفر و صدی هستم. یا خیلی مهربونم. یا خیلی اخلاقم جدی و خشکه! حالا که هر دو رو باید داشته باشم. سخت شده و تبدیل به یک چالش شده. دارم چیزهایی رو درونم متوجه میشم که قبلا نمی شدم.

جالبه برام

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون