یه صبح دیگه :)
دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۹، 7:26
هر بار که ساعت بیدار شدنم رو عقبتر می کشم با شگفتی های بیشتری از صبحِ زود مواجه میشم که نمی تونم بنویسم حتی! فقط یه ده دقیقه ای پشت پنجره می ایستم و با لبخند به آسمون نگاه می کنم و می ذارم نسیم ِ صبح صورتمو نوازش کنه...
هر چند وقتی گوشیم زنگ می خوره به خودم میگم تو رو خدا بذار بخوابم ما که وقت داریمممم. ولی... وقتی به صورتم آب می زنم انگار نه انگار. وقتی هم از پنجره بیرون رو تماشا می کنم با خودم میگم ارزشش رو داره..