شب عجیب!
دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۰، 22:19
باورم نمیشه امشب ، وسط هال! لیوانِ آب به دست جهت فرو خوردن بغض! که بی فایده بود!!! اون حرفها رو زدم.
اون یه خاتون جدید بود! من نبودم که با پسر سالاری یک تنه مبارزه کرد هر چند آخرش چشمهاش اشکی و صداش می لرزید همش!!!
مامان هم آخرش بغلم کرد.
هر چند خواهرم پشتم نبود و باز هم اون پسر تحسین شد که واو چه آدم خوبیه از حق خودش می گذره... در حالی که اون حق خودش نبود اصلا و حق من بود که داشت به اون می رسید!. .