روزمرگی
چشمهام پر از خوابه... از ساعت چهار و نیمِ صبحه که بیدارم. تا الان... فردا احتمالا سرکار درگیری و دعوا داشته باشم...آیا آمادگی شو دارم؟
دارم دنبال کار می گردم! باز هم و باز هم و باز هم!!!! اولش خیلی اعتماد به نفس داشتم که فیلد کاریم رو بعد از اینهمه سال تغییر بدم. وقتی آگهی ها رو دیدم اعتماد به نفسمو از دست دادم!!!! دنبال فیلد کاری خودم گشتم!ساعت هایی که میخوام، نمیشه که باشه... نمیدونم... از مصاحبه رفتن با عنوان ِ شغلی ِ جدید می ترسم.. اما راهی هست که باید برم! باید امتحانش کنم. به خودم بدهکارم.. . !
دلم می خواست ماشین داشتم! اونوقت برام مهم نبود مثلا شرکتی که جُردن(این ضمه گذاشتن ها نتیجه عربی خوندن های امروزه! توجه نکنین!) هستش . و مطابق درخواستی که دارم هست دوووره و چقدر قراره پول اسنپ بدم؟ یا حتی چه مدت قراره توی مسیر مترو باشم!؟ و چقدر مسیر رو بدون ماشین طی کردن می تونه سخت باشه!
میرم تو دیوار ، بخش آگهی های ماشین، مبلغ همه ی پس اندازم رو قیمت درخواستی ِ ماشین میزنم و به ماشین هایی که می تونم بخرم نگاه میکنم. باهاشون صبح جمعه تهرانگردی میکنم. دنبال دوست هام میرم. سرکار میرم... باهاشون زندگی میکنم. بعد ضربدرِ گوشه ی تصویر رو میزنم!!!!!!!!!!
دلم نمیخواد دیگه در مورد این شلوغی ها رو اینا بنویسم... همون پستم کافی بود. . و الا مگه میشه ذهنمون درگیرش نباشه؟
باید برم بخوابم.. اما قبلش برم با ماشین خیالیم یه پرسه ای بزنم توی خیابونا!!! بعد می خوابم! احمقانه ست!