خاطره!
تمام مسیر وقتی به سمت دانشگاه می رفتم لبخند میزدم! .. انگار در ِ خاطرات ِ دانشجویی باز شده باشه! وقتی در سالن رو باز کردم ناخودآگاه و بلند گفتم واای خدای من! اینجا.. اینجا.. چقدر خاطره دفن شده!
خودمو میدیدم که مغموم روی صندلی های سالن نشستم و پامو تکون میدیدم! خودمو می دیدم که برای ثبت نام اومدم و استرس دارم کارها به خوبی پیش نره! خودمو دیدم که برای بچه ها درسها رو توضیح می دم و هر کسی یه سوالی ازم می پرسه ودورم اندازه ی یه استاد شلوغ شده و هر کسی یه چیزی میگه! خودمو می دیدم.. خودمو می دیدم.. .
بعد بیشتر دلم خواست به اون یکی دانشگاهمم سر بزنم! جایی که جلوی عاشق شدنم تمام قد ایستادم و نگاهها و توجه های پسرک ِ بیچاره رو نادیده گرفتم و پا روی دل ِ خودم هم که ازش خوشم اومده بود گذاشتم..
وقتی از در واحد ِ آموزش بیرون اومدم متوجه شدم یه کار اداری نیمه تموم توی دانشگاه قبلی دارم و باید به اونجا هم سری بزنم!
خنده م گرفته بود. همین چند لحظه پیش بود که دلم می خواست به دانشگاه قبلی هم برم. حالا.. اینطوری.. کاش همه ی آرزوها و خواسته ها همینطوری زود برآورده میشدن!!! راستی برم که چی بشه!! بعد از شیش سال غیرممکنه که یهو توی یه روز به دانشگاه سری بزنیم!!! ... بیشتر دلم می خواست به خاطراتم سر بزنم! نه به اون!
دختر حرافی توی ایستگاه بود:
+دانشگاه بودی؟
-بله!
+آه من نمی دونستم امروز تعطیله! ساعت 4 و نیم بیدار شدم!
-خدای من! مگه از کجا میاید!؟
+اسلامشهر!
-وای .. خیلی دوره
+خیلی خسته م. دلم هم درد میکنه! دیشب ساعت هشت رسیدم خونه و فورا خوابیدم! نه تلویزیون دیدم و نه گوشی مو چک کردم! صبح هم مستقیم اومدم دانشگاه! که تعطیل بود
-به خاطر آلودگی هوا بود نه؟
+آره شاید... واقعا هوا آلوده ست؟
- من که چیزی حس نمیکنم!!! به نظر تمیز میاد!!!رشته تون چیه؟
+روانشناسی!
حالا علت حراف بودنش رو می فهمم ! انگار همه ی کسایی که به سمت رشته ی روانشناسی می رن و یا بهش علاقمند هستن ، آدمهای پرحرفی میشن!! یا شایدم بشه گفت آدمهای اجتماعی! البته نه همشون.. اکثرشون!
وقتی دو دقیقه مونده بود به سرکار برسم! دعا دعا می کردم کسی متوجه ی نیم ساعت تاخیرم نشده باشه و پشت میزم که نشستم نفس عمیقی از روی آسودگی کشیدم و شروع به خوردن پفکی کردم که خریده بودم.
حالا اما حس کار کردن نیست! اگر آقای رییس بیاد و ببینه من چقدر کار نکرده و نیمه تموم دارم حتما عصبانی میشه! باید یه طوری خودم رو به کار کردن ترغیب کنم! دیگه دارم شورشو درمیارم!
...
چرا برای رسیدن به یلدا روزشماری میکنم؟ نمیدونم.. اتفاق خاصی قرار نیست بیفته. 5 روز مونده به یلدا.. شاید هم میشه گفت 4 روز! چقدر دلم میخواست تنها بودم.. . . چقدر دلم بیشتر میخواد چند روزی دست از سر خودم بردارم! انقدر از خودم کار نکشم و کمی استراحت کنم! اما . . . وقت ندارم! برای هیچی وقت ندارم! . . . ..