بی حوصله
برنامه ریزی کرده بودم میام خونه و بکوب تمرینات یک هفته ی زبان رو یک جا انجام می دم! ولی از وقتی اومدم در یک بیحالی و کسلیت درب و داغون به سر می برم که فقط دارم برای نخوابیدن سر و کله می زنم! چون خیلی زوده که الان بخوابم! چند روزه که ساعت ۱۱ میام خونه. ۱۱ شب! امرور بلاخره اومدم خونه زودتر از همیشه... و دلم می خواد بخوابم!!! باید یه کاریش کنم اینطوری نمیشه!
مامان میگه به خاطر قرص هاست! اول که می خوری اینطوره. ولی من قبول نمی کنم این همه کسل بودن و نیاز به خواب ربطی به اون یکی دو تا قرص نداره یا چند تا اسپری!
دلم مثلا یه مسافرت می خواد. مثلا دریا... بری اونجا بشینی.. غروب خورشید نگاه کنی شاید ساز بزنی... و بعد توی بازار پیاده روی کنی و هیچی نخری!!!!!!
دلم مثلا یه تغییر دکوراسیون اساسی میخواد مثلا جای میز تحریر رو عوض کنم دکور روشو عوض کنم یا حتی چیدن یه خونه ی خالی...
دلم یه تغییر شغل اساسی و خوب میخواد.
دلم یه دوربین میخواد.
دلم خرید پارچه و خیاطی کردن و مدلهای مختلف دوختن برای خودمو میخواد. اصلا دلم یه چرخ خیاطی خوب میخواد!
بیشتر از همه ی اینها... دلم یه خاتون پرانرژی و با حوصله میخواد... مثل یه سری روزهای دیگه.. که کم نمیارم. که دوستم زنگ می زنه بهش میگم از صبح تا حالا چه کردم باورش نمیشه چطور اینهمه کار و فعالیت رو توی یه روز جا دادم!!! نه این خاتون قوز کرده ی چهارزانو نشسته ی روی صندلی ِ توی اتاق! که همینطور که نشسته در حال سرزنش خودشه.. بی وقفه!!!
پ.ن: همچنان احساس خفگی.. نمیدونم این یکی اسپری چه کوفتی بود... دارم خفه میشم!