فنر!
اینطوریه که خانواده برای تک تک دخترایی که تو این خونه هستن با ذهن باز رفتار کردن و خیلی مدرن گونه همه ی روابط شون پذیرفتن. پذیرفتنی که من هم واقعا تعجب کردم که آیا این پدر منه که با دوست پسر خواهر ملاقات می کنه و اجازه می ده که خواهر تا ۱۲ یا یک شب با اون پسر باشه؟! آیا این مادر منه که با مادر دوست پسر خواهرم مهمونی میگیره و براشون وقت و انرژی صرف می کنه؟
در این حد با ذهن باز و بیخیال و راحت...
اما متاسفانه این فقط یه آتیش زیر خاکستره. هم بابا هم مامان در مورد تک تک دخترا دارن این شرایط رو تحمل می کنن. و بلاخره یه جایی این اتیش منفجر میشه و از زیر خاکستر بیرون میاد و بلاخره به یه دختر ِ این خانواده فرد مورد علاقه ی خودشونو تحمیل می کنن و قوانین متحجرانه شونو روی اون دختر اجرا می کنن. و فکر می کنید اون دختر قراره کی باشه؟
بله من. خاتون! منی که آدم مورد علاقه م در برابر شرایط و ویژگی هایی که اونا می خوان. آدم فضاییه!!!انقدر عجیب و غریب و دور از ذهن شون!
بابا هر لحظه از خواسته های خودش عقب می کشه... اما در مورد من می خواد همشون اجرا بشن! و من؟
من مثل یک فنر می مونم! یک فنری که فشارها که افکار بابا داره هی بهش فشار وارد می کنه و برای فنری که بهش فشار وارد بشه چه اتفاقی می افته؟
بله! می پره! هر چقدر بیشتر فشار وارد کنی بیشتر فاصله خواهد گرفت و در نقطه ی دورتری پرت میشه!
خدا خودش می دونه من چقدر به مامان و بابا وابسته هستم و بین همه ی فرزندانشون بیشتر وقت و انرژی و احتراممو برای اونها می ذارم، برای همین هر جا می شینن و پامیشن میگن خاتون فرق داره...
اما بلاخره در یک نقطه ای به غم انگیزترین سوال دنیا می رسم: پس من چی؟ پس خاتون چی؟ پس خواسته های خاتون چی؟
لااقل با همه به تعادل رفتار می کردید تا وقتی که به من برسه اینهمه فشار نمی بود!
اونوقت این غم یه وقتهایی بهم فشار نمی اورد و یه وقتایی تا ساعتها گریه نمی کردم که بخوام با لوازم آرایش صورتمو به حالت طبیعی برگردونم!