زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

روزی که گذشت

شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸، 11:11

یه دختربچه کنار سطل مکانیزه بود، در حالی که عمرا قدش به قد ِ سطل میرسید، می خواست سطلی که دستش بود رو خالی کنه. پا تند کردم و رفتم نزدیکش:
+خاله کمک میخوای؟
با یه صدای لطیف و نازی گفت:
-بله
+بده ببینم.. واای چقدر سنگینه!چطوری می خواستی بریزیش... اوه..
همینطوری که اینا رو می گفتم سطل رو خالی کردم. دوباره با همون صدای لطیفش گف:
-مرسی خاله
و بعد با سطلی که مطمئن نبودم همه ی آشغالاشو تونستم خالی کنم یا نه، دوید و به سمت خونشون رفت.
چادرم بهم ریخته بود. تا از دستم ولش می کردم. پنج دقیقه ای باهاش درگیر بودم تا مثل اولش وایسته. برای چادر ساده سر کردن باید شلوار گشاد بگیرم. از همه طرف بازه خیلی زشته..
یاد حرفش افتادم
+باید شلوار گشاد بپوشی حتی!
توی دلم گفتم ، زهرمار! انگار به حرف اونه!
..
با ساندویچ به سمت قطاری که ایستاده بود دویدم و تا وارد شدم یه نفس راحت کشیدم. چند تا جای خالی بود و نشستم. ساندویچ رو بیرون آوردم و بوش کل قطار رو پر کرد! حس مزاحم خجالت دست از سرم برنمیداشت! باید می رفتم ته قطار ایستاده می خوردم. اینطوری کنار اینا... متوجه ی دو تا بچه شدم که به شیشه ی در ِ بسته ی قطار چسبیدن و بیرون رو نگاه می کنن! 
وای.. اگه دلشون ساندویچ بخواد چی! 
حس کردم از خجالت دارم عرق میکنم! 
صدای قار و قور شکمم! دیگه نذاشت به هیچی فکر کنم و با ولع یه گاز ِ بزرگ از ساندویچ کندم.
بعد از چند دقیقه یه خانوم جوون با یه خانوم ِ پیر اومدن توی مترو و دقیقا اون دختر ِ جوون کنار من نشست! همینطوری بیخیال بودم که دیدم شالش از سرش افتاده که هیچ.. بالای بوتی که تا زانوش بود هم شلوار چنان پاره ست که انگار به جای شلوار شلوارک پاش کرده!
طبق معمول خودمو به بیخیالی زدم! لابد با این چادر ِ ساده و این صورت بدون آرایش و این زل زدن به گیره های روسری ای که فروشنده های مترو میارن و بی توجهی به لوازم آرایشی که میارن!!! به ظاهر از من یه دختر بی نهایت مذهبی ساخته که الان باید داد و بیدادش به آسمون بره! که آآآآی هوار این چه وضعشه! 
نفس عمیق کشیدم و خودمو سرجام جابجا کردم که تونستم بوت ش رو کامل ببینم. 
زیر لب گفتم وای چقدر قشنگه. چقدر دلم از این بوت های بلند میخواد! 
حواسم از اون دختر به ساعت پرت شد. وای داره دیر میشه. من گفتم ساعت 3 اونجام و حالا احتمالا ساعت 4 اونجا باشم!
نصف مسیر رو دویدم. با تاکسی دیرتر می رسیدم و پیاده زودتر. یاد حرفش افتادم: اینجا که می بینی بالاشهر بهشت زهراست!!!
بیراه هم نمی گفت! همه بالای سر قبرها بودن و شاید توی دو دقیقه پیاده روی اجباری، سر هر قبری که با کلی گل تزیین شده بود یه نفر با گوشی در حال عکس یا سلفی گرفتن بود!!!!
یه نگاه سرسری بهشون انداختم و گفتم بعد من ِ احمق پایین این پست ها می نویسم وااای خدا رحمتش کنه.. وای.. فلان بهمان! ببین طرف چه با لبخند و لذت داره عکس میگیره! انگار غذای مهمونی ای رو تزیین کرده! :|
که بلاخره رسیدم. کسی منتظرم نبود. یه نفس راحت کشیدم.
بهش نگاه کردم و گفتم:
کسی نیومده بود؟؟؟ ندیدیش ؟
باز هم همون نگاه ِ سرد ِ توی قاب ِ عکس که به من نه و به روبرو خیره شده بود.
خواستم بشینم که دیدم چقدر روی سنگ قبرش گِل هست. بلند شدم و دنبال بطری آب گشتم. از بالای قبر یکی برداشتم و داشتم برمیداشتم بلند گفتم: ببخشید! الان پسش میارم! میدونی؟ آخه خیلی قبرش کثیف شده. الان براتون میارم!
از بس با چادر ساده دست و پا چلفتی بودم که کل چادرم خیس شد!وقتی کارم تموم شد، بطری رو دوباره آب کردم و برای تشکر. روی قبری که از بالاش بطری رو برداشته بودم هم آب ریختم.
نشستم و توی کیفم زیارت عاشورا و دعای عهد رو بیرون آوردم و شروع کردم به بلند بلند خوندن!
چند نفری رد شدن و رفتن. سرم رو هی بالا می آوردم. نگاهشون می کردم، نگاهشونو می دزدیدن و می رفتن..دوباره صدای پا شنیدم. سرم رو بالا آوردم رفتگر بود. فکر کردم میخواد جایی که نشستم رو جارو کنه. گفت: قبول باشه 
و با محبت نگاهم کرد. گفتم قبول حق باشه.
و به خوندنم ادامه دادم.
چند دقیقه ای گذشت. که حس کردم چقدر ضعف کردم در حالی که ساندویچ هم خورده بودم. بلند رو به قاب ِ عکس  و اون نگاه ِ سرد و بی تفاوت گفتم: وای.. همیشه امروز و این ساعت اینجا پر از آدمهایی هست که دارن نذری میدن. ولی الان کسی نیست. خب ضعف کردم :( چرا کسی نمیاد!
دو دقیقه نگذشته بود که یه خانومی اومد و جعبه ای رو جلوم گرفت که شیرینی مورد علاقه م توش بود ! 
وقتی رفتن و من هم بعد از خوندن فاتحه داشتم می خوردم. همینطوری هم می گفتم: وااای ... اگه .. بدونی.. چقدر خوشمزه ست.. وااای وسطش مزه نعنا میده. خیلی .. خوبه.. مرسی عمو.. وای.. خیلی می چسبه.. بح بح!
یکی منو می دید! خیال می کرد دیوونه شدم! 
کم کم داشت هوا تاریک میشد و دور و اطرافم خلوت...
خبری ازش نشد. داشتم از قبر دور میشدم وهر چند لحظه یک بار بر می گشتم و نگاه می کردم و یه چیزی بلند می گفتم! خیلی دور شده بودم. هنوز توی فاز حرف زدن باهاش بودم...رفتم جایی که رفت و آمد بود روی نیمکت نشستم که صدایی از بالای درخت نظرمو جلب کردم. دیدم دو تا پرنده چسبیدن به هم دیگه و انگار تازه از خواب بیدار شده باشن. اسم پرنده هه رو نمی دونستم. فقط می دونم که توی تهران خیلی از این پرنده کم هست. همینطوری با لذت بهشون نگاه می کردم. یکی شون جلو تر پرید و شروع به کش و واکش کرد! :) خندیدم.
چند دقیقه بعد یه زوجی از جلوم رد شدن. پسره به دختره گفت: اگر دختر خوبی باشی! آره اما اگر دختر خوبی نباشی... اصلا! اونوقت دیگه هیچی! 
دختره هم ریز ریز می خندید و به چرت و پرت های اون گوش می داد. 
وقتی که رفتن گفتم: بعله... همه با هم هستن. من تنهایی اینجا. روبروی این کاج ِ بلند نشستم.. و فقط تماشاگرم!! 
به خودم اومدم دیدم دارم با خودم بلند بلند صحبت می کنم در حالی که پیش هیچ قبری نیستم!
توی دلم گفتم: دختر بسه به خودت بیا! چقدر حرف میزنی با خودت! کی اینجاست اخه؟
چند دقیقه ی دیگه هوا خیلی تاریک میشد و اینجا پرنده هم پر نمیزد. بلند شدم که برم. شنیدم یکی صدام میکنه.. خواستم بی تفاوت باشم. دیدم دوباره گفت. برگشتم، یه مشما رو دو دستی گرفته بود توش نارنگی بود. گفتم : قبول باشه! مرسی.
گفت قبول حق..
فاتحه خوندم و بعد هم خوردم و وای.. چقدر نارنگی خوردن توی هوای سرد می چسبه! چرا تا حالا متوجه ی این لذت نشده بودم! 
با لذت نارنگی رو بو کردم و دیدم چقدر عاشق این زمستونی هستم که میخواد بیاد...
باغ ِ دلت نارنگی.. چه چیز خوبی برای نذری دادن انتخاب کردی!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون