قدم ِ اول
بعد از مدتها پشت فرمون نشستم. خب خیلی ترسیده بودم :) اما یادم رفته باشه؟ نه! وقتی بابا گفت برو دنده ی 3! خیلی استرس گرفتم ولی با خودم گفتم وقتی بابا میگه برو و خیالش راحته! تو چرا استرس داری؟ بزن بره! و رفتم و انقدر کیف داشت که تا آخرش بیخیال این دنده نشدم و برای اولین بار در طول زندگیم از رانندگی لذت بردم! (چون همش با دنده ی 2 میرفتم!!!)
زندگی هم همین شکلیه! یه وقتهایی یه قدم هایی باید برداریم که خیلی از زندگی مون بعد از اون قدم می ترسیم! فکر می کنیم همه چیز رو خراب میکنیم. گند میزنیم. همه چیز نابود میشه! ولی نه... تازه معنی زندگی کردن و لذت و کیف شو می فهمی! کافیه یکی کنارت باشه بگه من هستم! من پشتتم! برو! و تو با ترس اما اطمینان قلبی که اون هست که اگر افتادی بگیردت.. قدمت رو برمیداری...!
من خیلی وقتها توی زندگیم به یک موجود ِ دو پا نیاز داشتم که به اون تکیه کنم و اون قدم بزرگه رو بردارم. و همیشه یک نفر بوده! همیشه یک نفر بوده که من بهش تکیه کنم با ترس اما اطمینان اون قدم رو بردارم!
می تونم بگم خدا رو شکر!.. می تونم بگم!
اما میتونم بگم من تنها نیستم... نمیتونم بگم!
آدمیزاد همیشه تنها باری که روی دوشش می کشه و هیچ وقت تا آخر عمرش و حتی اون دنیا روی زمین نمیذاره.. تنهاییه!
اینکه فکر کنیم یکی بیاد و دیگه تنها نیستم یه توهم مسخره ست...
یه توهم بیخوده...
درسته که از لحاظ عاطفی شاید کمی اوضاع برات بهتره بشه ولی.. باز هم تنهایی رو احساس میکنی!
هیچی دیگه همین!