حاشیه ی امن!
بابا نسبت به عقاید من واکنش مثبتی داشت! و حتی خیلی بانمک خندید! نه اینکه مسخره کنه نه! شوخی می کرد! و من انتظار این واکنش رو اصلا نداشتم. پشت در بود م و تلفنی به مامان ماجرا رو گفته بودم. حالا باید وارد خونه ای میشدم که بابا اونجاست و من!؟... قلبم مثل یه گنجشک توی سینه م می کوبید! ترسیده بودم؟ بابا واکنش شدید نداره کلا... زدن و داد زدن و .. نیست.. فقط بحث میکنه. یعنی بحث منطقی! و این هم منو آزار میده چون باید سکوت کنم...خلاصه وارد شدم و دیدم اونطوریام نیست!
شایدم چون اول به مامان گفتم... آروم گرفته... شاید باید بهش مستقیما می گفتم.. نمیدونم! ولی اولین مرحله دان! من کم کم میخوام نقابمو جلوی بابا زمین بندازم! نقاب ِ دختر ِ خوب و مطیع بودن را!
مشکل وسط مون مامانه! نمیذاره من اونطوری که میخوام رابطه ی پدر دختری رو پیش ببرم. همش حرفهای من رو در هفت دریا می شوره و بعد به بابا میگه! حتی کارهایی که انجام میدم رو نصفه میگه یا نمیگه!!! باید یه اقدامی کنم.. از این حاشیه ی امن بیرون بیام! مامان حوصله و اعصاب درگیری نداره.. نه اینکه بترسه نه... حوصله نداره حرف های بابا رو گوش بده و غرغر هاشو توجیه کنه و ... برای همین ترجیح میده که نصفه بگه یا کمرنگ کنه و بگه یا نگه!!!! این هم برای اینه که تا این سن اونقدر درگیری داشته که این آخرا.. دلش کمی آرامش بخواد! حق هم داره...
ولی من هم حق دارم. حق ِ خودم بودن.. .