زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۳، 11:24

دیشب ساعت ۹ خوابیدم! یعنی تو سر و صدایی که مامان درست کرده بود و ظرفها رو بهم می کوبید من غش کردم!

مامان داشت ماهی سرخ می کرد . اون هم سوخاری. بعد یه دود عجیبی توی خونه بود کم کم حس کردم دارم در انبوهی از غذاها غرق میشم و اکسیژنی در کار نیست. گفتم در پنجره رو باز کنن. اما انقدر خسته بودم جامو عوض نکردم و همونجا در خفگی خوابیدم! با خودم گفتم خب تهش چی میشه مثلا؟ نمی میرم که. انقدر حساس نباش بگیر بخواب!!! اما نصف شب از شدت سرفه و گلو درد از خواب پریدم .

مهم اینه نمردم :))))) تا حالا تجربه ی حساسیت به بوی غذا رو نداشتم. که انقدر احساس خفگی بهم بده که شد! جالب بود :))))

باید یه فکری به حال زود خوابیدنم بکنم. نباید زود بخوابم. باید دیر بخوابن و زود بیدار شم. این روزها مهمه و دیگه برنمی گرده.

از گردش کارهام ، کلاس زبان رو این ترم حذف کردم. ترم بعد ادامه ش می دم. داشتم از سر شلوغی خفه می شدم و الان حس خوبی دارم...

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون