زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

این روزا

سه شنبه هشتم خرداد ۱۴۰۳، 16:9

لثه م درد می کرد بنابراین گفتم سقز بجوم بلکه خوب بشه :) فکر می کنید چی شد؟
یهو دیدم یه چیز سفتی توی دهنم اومد! فکر کردم دندونم رو سقز کند!!!!
نگو موادی که دندونم پر شده بود با سقز کنده شد!
یادمه اون دندونمو درست کردنی، انقدر دکتره منو اذیت کرد که فشارم افتاده بود و یه حالت بین بی هوشی و به هوش بودن، بودم!! که آخرش وقتی صدام کرد خانوم خوبی؟؟؟ که نمیدونم چندمین بارش بود چشمامو به زور باز کردم و گفتم اره..
حالا که اون موادش افتاده
فهمیدم اون روز بدون بی حسی نصف دندونمو کشیده بود :) برای همین اونطوری شد!
الان که موادش افتاده کلا تا لثه هیچ خبری از دندون و ریشه و .. نیست :)
این دومین تجربه ی من هست
تجربه ی کشیدن دندون بدون ِ بی حسی!
آستانه ی تحمل درد ِ خاتون بسی بالاست :))))
مگه جنگه آخه؟ :))))))))
کی بدون بی حسی دندون می کشه اخه :))))))
از صبح داشتم دنبال دوربین و گوشی می گشتم و کلی ویدیو دیدم. برای گوشی مصمم شدم ولی برای خرید دوربین خیلی گیجم و نمیدونم چی کار کنم :) می ترسم پول بهش بدم و پشیمون بشم. کاش یه دوست ِ دوربین شناس داشتم.
من همیشه به دوستام کمک میکنم در مورد چیزایی که می خوان بخرن و ازش سردرنمیارن!
حالا هیچ کس نیست به من کمک کنه و بگه خاتون آره این خوبه!
دوربینی که مدنظرم هست برای 10 سال پیشه!
می ترسم قطعاتش دیگه گیر نیاد.. یا مثلا طوریش بشه و دیگه تعمیر نشه و .. کلا می ترسم :)
برای همین
انقدر که دنبال این چیزا بودم.
از صبح اصلا درس نخوندم...
و خیلی حس بدی داره! باید برم خونه و بکوب بخونم!
دیروز انقدر خوب برنامه مو پیش بردم که کلی وقت اضافه پیدا کردم
اینم از امروز
حس میکنم استاد زبانم با من سر لج افتاده :) هر چی من میگم یه چیز دیگه میگه.. به حرفهام توی کلاس توجه نمیکنه و ... یه طوری شده
خدا رحم کنه این دو ترم ِ اخر هم تموم بشه بره به سلامتی.. خلاص شم!
دارم دوباره تبدیل به آدم قبلی میشم
همون آدم دلسوز و مهربون ِ همه! همه ی آدما... نه فقط عزیزانش.. همه..
من اون آدم رو تو گذشته چال کردم! اصلا دلم نمیخواد بهش برگردم!
اما دارم نشونه هایی از برگشتش می بینم
نمیدونم چطوری جلوشو بگیرم
اون دیگه دلسوز نبود رسما اهل ایثار بود
یعنی چیزی که خودش نیاز داشت اعم از مادی معنوی و هر چی... به بقیه می بخشید!چون دلش برای طرف مقابل بیشتر از خودش سوخته بود...
این باعث شد که آسیب های فراوانی ببینم و اخر سر...
جنازه ای که ازش باقی مونده بود رو چال کردم و شدم خاتون....
اما حالا داره برمیگرده
کاش می دونستم .. یعنی کاش می تونستم.. یه طوری جلوشو بگیرم
اصلا دلم نمیخواد دوباره آسیب ببینم.. روزهای سختی رو گذروندم.. نمیخوام باز هم تکرار بشه..
دنیا پره از آدم های بد!!!!!!! نه.. بهتره حرفمو اصلاح کنم. بد نه.. به هر حال کسی که خودش اجازه میده بقیه ازش سواستفاده کنن. چرا که؟
اما نشونه هاش اینه که مثلا.. دلم برای آبجی بزرگه خیلی سوخت و نزدیک بود براش گریه کنم؟! چرا باید گریه کنم... آخه چرا؟ برای چیزی که دست منم نیست و خودش اصلا مراقب خودش نیست به تو چه خاتون...
یا مثلا.. وقتی مامان باهام حرف میزنه.. همه ی کارهایی که هر چند مهمه و وقتم براش کم.. رها میکنم و بهش گوش میکنم! نمیتونم بگم تو رو خدا مامان یه لحظه منو ول کن! یا حداقل کمتر از قبل اینو میگم..
بیخودی وقتمو با بابا میگذرونم در حالی که بدجوری این مسئله آزارم میده.. اما اون دوست داره.. بنابراین... توجهی به خودم ندارم... از وظایف فرزندی هم فراتر براش انجام میدم.. دیگه مادرش شدم!!!!!
با بقیه حرف میزنم.. حرفهایی که نباید بگم... وقت می گذرونم.. وقتی که نباید بگذره...
کلا داره عنان کار از دستم درمیره..
خدایا خودت کمکم کن میدونی که چقدر از اون آدم ِ احمق ِ گذشته بیزارم من...

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون