زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

مرض!

جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳، 13:29

یه مسیری که پیاده ده دقیقه میشد رو خواستم با تاکسی برم که دو دقیقه ای برسم. یه ۲۰۶ جلوم نگه داشت که راننده ش یه مرد با موها و ریش سفید بود! آقا این مسیر دو دقیقه ای رو ول کن نبود... شدیدا هیز.. شدیدا بحث باز کن! خانوم اهل کجایید؟؟؟ کجا میرید؟ چه می کنید؟ و با موسیقی سنتی ای که از رادیو پخش میشد با صدای بلند همخونی می کرد!!!! و هزار بار از آینه نگام کرد! حالا من؟ سر تا پا مشکی پوشیده بودم. با چادر و حتی نصف ابروهام هم مشخص نبود!آرایش هم نداشتم. یه کرم ضد آفتاب زده بودم و سرمه ای که زیر نقطه هایِ سیاهِ رویش مژه هام زده بودم حتی یه خط پیوسته هم نبود!!!! مسائل شلوار و لباس گشاد پوشیدن زیر چادر هم رعایت شده بود. حتی کیفم هم مشکی بود!!!!! نرسیده به مقصد پیاده شدم! و وقتی دور شدم با صدای بلند هر چه دهنم اومد گفتم تا خالی بشم :| بعضیا واقعا مریضن! یعنی لازم نیست روسری تو برداری یا لباست تنگ باشه و آرایش داشته باشی و ... تا مرض دلشون آشکار بشه. اونا کلا مریضن!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون