زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

یه مشت چرت و پرت

یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳، 23:15

دلم گرفته است. به ایوان می روم و دستانم را به پوست کشیده ی شب می کشم.پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست..

اینها تکه های باقی مونده از خاتونی هست که شعرهای فروغ رو حفظ بود! حتی نمی دونم درست گفتم یا نه... درست توی ذهنم بوده یا نه... حسِ سرچ کردن هم ندارم..که صحتش مشخص بشه.

حس می کنم زندگی کسل کننده ای دارم!

که گفتنش و نوشتنش هم مسخره ست!

اینجا هم میام که بنویسم آره دوربین و فلان. می بینم نزدیک به ۲۰ تا پست در وبلاگ مربوط به خرید دوربین نوشتم و هنوز نخریدم!!!! بنابراین حتی خودم هم از نوشتن در موردش خسته م.

خلل های بسیاری در خودم می بینم. من مشکلاتی در شخصیتم می بینم که باید حل شون کنم و در واقع بعد از کلی سختی و زحمت.. ذره بین قضاوت و بررسی شخصیت رو از روی دیگران برداشتم و روی خودم گذاشتم و حالا.. دیدن بعضی چیزها واقعا آزاردهنده ست که تصمیم داشتم اینجا ننویسم. اما چون کسی نیست در این مورد باهاش حرف بزنم می نویسم.

مثلا متوجه شدم ، طرز دین داری من خودخواهانه ست. یعنی محور همه ی کارهایی که انجام می دم خودم هستم. اینکه فرمون رو سمت خدا بگیرم به نظرم ناممکنه و حتی دنبال اینم یکی بهم بگه اصلا این برچسبی که روی خودم زدم و داره ناراحتم می کنه درست هست یا نه؟ یا همه اینطوری ان؟ یا طبیعیه؟؟؟؟

مثلا متوجه شدم انقدر محتاط هستم که جایی که باید شجاع باشم و شجاعت احمقانه نیست. شجاع نیستم! با هزارتا اگر و اما ... کاری که باید انجام بدم رو نمی دم. حرفی که باید بزنم رو نمی زنم!!!!اونقدر این قصه برام عذاب آوره که همش در حال سرزنش خودم هستم. بی وقفه!!

امشب با بابا شوخی شوخی برای چیزی که میخوام بهش جدی بگم مقدمه چینی کردم. واکنش خوب بود. من بیخودی و الکی می خندیدم ولی اون جدی بود ولی... خوب بود! نمی دونم بعدش چه خواهد شد!

و باید اعتراف کنم در اردیبهشت و خرداد امسال ۳ بار شدیدا هوس سیگار کردم و خوشبختانه نزدیک ترین جایی که سیگار نخی بهم بده ۲۰ دقیقه پیاده از من فاصله داره و من اونقدر برای این کار تنبلم که نمی رم بخرم!!! به جاش به آخرین بسته ی سیگاری فکر می کنم که ازم ضبط شد! توسط عزیزترین هام. هوووم سیگار طعم دار با جعبه ی فلزی!!! شایدم فقط چون قشنگ و ظاهرا خوشبو بود دوسش داشتم. البته بعد اینکه برای آخرین بار حدود دو سال پیش دو نخ ازش کشیده بودم متوجه شدم همون بوی مسخره ی همه ی سیگارها رو می ده و حتی اون طعمی که نقاشیش روی جعبه ش بود. تو دهنم نبود. بوش هم نبود! مثلا انتظار داشتم بوی عود بده دیگه :) ولی نبود.

اینکه به سیگار کشیدن فکر می کنم خبر خوبی نیست :)

اینکه منِ گذشته هر بار یه بخش هایی ازش رو دارم می بینم هم. خبر خوبی نیست!

اینکه تلاش می کنم بین اینهمه هیاهو روحیه مو حفظ کنم و بیخیالی طی کنم اما باز هم یهو اینطوری میشه هم نه... خبر خوبی نیست!

اینکه تراپیِ یه سال پیش هم برام کسل کننده و احمقانه و مزخرف بود.. اونم چون خودم دیگه در مورد روانشناسی و شگردهاش می دونستم دیگه.. یعنی انگار آنتی تراپی شدم. یعنی اون یه جمله می گفت می گفتم آهان داره فلان روش رو به کار میگیره که به اینجا برسه و... انگار که دارم یه واحد درسی میگذرونم و بدجوری برام مسخره بود و نمی تونستم تمرکزمو از روی تحلیل کردن نحوه ی مشاوره ش بردارم و حواسمو به راهکارهاش بدم :) در واقع خاتونِ یه سال پیش که تو اون اتاق تمام قهوه ای رنگ روبروی مرد کت و شلوار قهوه ای رنگ نشسته بود به نظرم خیلی قوی تر از خاتونی هست که امشب داره اینها رو اینجا تایپ می کنه... یعنی اون خاتون ... همینطوری رفته بود.. یعنی فقط رفته بود که خلا دوست صمیمی نداشتنش رو خالی کنه و با یکی حرف بزنه وگرنه... خیلی هم خوب بود :)

شب بده!

شب اینطوریه...

صبح خوب میشه می دونم.

ولی اینکه هر چندشب یک بار اینطوریه... بعد هی فاصله ی این شبا کمتر میشه هم نه بده!

مفرد تو جواب کامنت یکی نوشته اگه یکی تا صبح گریه کنه و بیدار بمونه اون نیاز به تراپی داره دیگه.

یادمه به ده سال پیش من هر شب تا صبح گریه می کردم! بعد وقتی تو رختخواب گریه می کنی باید طاق باز بخوابی. مخصوصا اگه مثل من ادم فین فینویی باشید. چون چپ و راست باعث میشه نیاز به دستمال داشته باشید اونطوری نیاز ندارید! :) البته وقتی اشک به گوش می رسه ادم قلقلکش میاد!!!!!

آره :)

ولی کلا دیگه آدم گریه کنی نیستم. یعنی به محض گریه.. گریه ک نه. به محض حلقه زدن اشک در چشمم یه دلیل برای گریه نکردن میارم و تمام میشه . اما بعدش همچنان ناراحتم :)

سی سالگی مو طور دیگه ای تصور می کردم من می خواستم اگه ازدواج نکردم از پرورشگاه بچه بیارم! قرار بود شرایطش باشه.

این سی سالگی عجیب و غریب... سی سالگی ای نبود که خاتون ۲۰ ساله بهش فکر می کرد.

اما بازم الحمدلله لااقل سالم هستم :) نه؟

شب بخیر اصلا.

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون