زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

PMS

شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳، 19:40

اصلا اینطوریام نیست. یکی چند وقت پیش برام کامنتی گذاشته بود که باعث شده بود خب... فکر کنم حق با اونه. اینکه چیزی به اسم PMS وجود نداره و فقط پوششی برای مشکلات روانی ما هست و فلان...

ولی باور کنید من این مدت خیلی هم حالم خوب بود. الحمدلله مشکلی در زندگی ندارم که اسمش رو بحران بذارم و بگم باعث میشه ساعت‌ها گریه کنم. بهش فکر کنم و عصبیم کنه نه..

من یک عدد خاتون طفلکی بودم که داشت زندگی شو می کرد خیلی نرمال و عادی ... تا رسید به PMS...

به طرز بیمارگونه ای کل اتاق رو تمیز کردم و بعد در انتها به خاطر کتابهایی که در کمد جا نمیشدن چشمهام از حرص پر از اشک شد و سرشون داد زدم که لعنتی ها چرا جا نمیشید!!!!؟

اما به اینجا ختم نشد.

برای فرار از این حال دست به خیاطی زدم تا یوگا بگیرم و به آرامش نسبی ای برسم تا بگذره.. و بله جواب داد. در انتها لباسی که دوخته بودم رو با ذوق در آینه نگاه می کردم و به خودم گفتم خاتون.. خاتونِ من.. تو PMS رو شکست دادی. جقدر چین های لباست زیبان.. چقدر قشنگ تر شدی تو چقدر هنرمندی...و خیلی ذوق کردم بابت لباسی که به تنهایی دوختم.. و در انتها دوخت آستین ها رو به مامان و به امروز سپردم.

اومدم خونه و گفت لباست رو بپوش ببین خوب شده؟ پوشیدم اما لباس دوست داشتنی دیروز من نبود!! چین هاش کج شده بود.. پف لباس کاملا خوابیده بود و سردرنمی اوردم چی شده... من که خیلی خوب دوخته بودم و چقدر آفرین به خودم گفتم.. نکنه اضافه شدن آستین ها خرابش کرده؟

که مامان گفت کلا لباس رو شکافتم و دوباره دوختم! (چون دیروز کاری که گفته بود رو انجام ندادم امروز کاری که به نظرش درست بود رو انجام داده بود)

شاید باورتون نشه ولی انقدر تحت فشار هستم که الان هم دارم با بغض قلنبه ای که توی گلوم داره خفه م می کنه تایپ می کنم!

خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم تا احترامش رو حفظ کنم و گفتم: مگه دیروز نگفتم نشکاف. چرا دست زدی مامان آخه؟ کج شد الان...

و بعد درش آوردم. بعد سعی کردم همه جملاتی که از روی عصبانیت و بی انصافی بود رو قورت بدم و گوشیم که شارژ نداشت رو به شارژ زدم تا با صدای بلند آهنگ گوش کنم و چیزی نگم که پشیمون شم...

در این حین مامان سعی می کرد کارش رو توجیه کنه.... که به دلیل و آن دلیل و خیلی سخت بود و دستهام بی حس شد از شکافتن لباست و زحمت زیادی کشیدم و ...

من هم در حین تشکر کردن سعی می کردم اولین ترانه ی لعنتی توی گوشیم سریعتر توی ذهن لعنتیم پلی بشه...

وسطش هم صدام کرد و گفت کوک زده بیام بپوشم که آیا صاف شده یا نه... و من لا اله الا الله گفتن سعی می کردم این غول لعنتی عصبانیت رو خفه ش کنم و رفتار درستی داشته باشم که موفق هم شدم.... الحمدلله...

فقط مامان متوجه شد من ناراحت شدم. اما نفهمید چقدر عصبانی شدم و چه حرفهایی رو قورت دادم و چرا اون لباس کذایی برام ارزش معنوی داشت و اون خط دوخت هایی که دیروز .. در حالی که هزارتا کار داشتم انجام می دادم چقدر برام مهم بودن...

حدود یک ساعت و نیم گذشته ولی من هنوز عصبانی ام و بهش که فکر می کنم از عصبانیت گریه م میگیره و این غول لعنتی عصبانیت دلش میخواد بره اون لباس رو بِدَره! به معنای واقعی کلمه بِدَره!!!! و بگه گور بابای ۵۰۰ هزار تومن پول پارچه ی لعنتی...

از اونجایی که هیچ دوستی ندارم که باهاش این عصبانیت مسخره و بیهوده و گودکانه ی ناشی از پی ام اس رو باهاش درمیون بذارم. اومدم و اینجا می نویسم تا خالی شم ولی نمیشم.

انگار هر چی بیشتر می نویسم بیشتر عصبانیم می کنه و بیشتر یادم می افته که چی شده ...

باور کنید PMS حقیقت داره. من خیلی عادی داشتم زندگی مو می کردم ... و هیچ مشکلی هم نبود... بعضیا میگن با قرص نمی دونم بنفشه ی چی چی یا میخک کوفتی میشه کمش کرد! کاش می دونستم چرا یه وقتایی انقدر وحشتناکه و منو می بلعه.. و یه وقتایی خیلی آروم و ملایم رد میشه ... کاش می دونستم با ۳۰ و خورده ای سال سن .. چطور این لعنتی رو کنترلش کنم.

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون