زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

Rejected

سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳، 12:48

نشد! یعنی من از ته دلم می خواستم که نشه. ترسیدم! حس کردم شاید از پسش برنیام و خب بیشتر از برنیومدن حس کردم ممکنه این شغلی نباشه که دوسش دارم. احساس کردم که منو زندانی میکنه.. منو مقید می کنه که سالهای سال ... در یک شغل باقی بمونم. این برام ترسناک بود!

درسته که من خیلی ساله در شغل فعلیم هستم! ولی زندانی نیستم! هر لحظه هر کجا که بخوام می رم. هر لحظه می تونم بیخیالش بشم و هر جای این دنیا یه شغل دیگری داشته باشم.

مثلا وقتی امروز متوجه شدم که اون نشد! تصمیم گرفتم یه کم دنبال کار بگردم. اینکه می تونم شهر و استان رو هر چیزی انتخاب کنم هم خب لذت بخشه!!!!

ناراحتم؟ آره هستم. اما نه برای نشدن! چون نمی خواستمش. ولی برای اینکه اون همه تلاش و وقت گذاشتن و حسِ اینکه من از پس همه چیز برمیام و ... برای همین ناراحتم! که از پسش برنیومدم بعد از اون همه!

اما اینکه نشد. .. میگم بهتر که نشد!

ولی دیگه دلم این شغل رو نمی خواد . .. ! دلم حوزه ی کاریِ رشته م رو هم دیگه نمی خواد. دلم حوزه کاری رشته ی فعلیم رو هم نمی خواد. دلم حیطه ی کاری شغلی که سالها توش تجربه دارم رو هم نمی خواد! دلم اونم نمی خواست که نشد.

نمی دونم چه مرگم زده! فکر کنم باید بذارم فاصله بیفته تا ببینم چی کار کنم.

حقوقم با توجه به تجربه م به شدت پایینه... به شدت... و اینه که منو از جایگاه فعلیم عصبانی می کنه...!

باید زودتر چیزهایی که لازم دارم رو بخرم و بعدش ریسک رو بپذیرم و از این خراب شده بیام بیرون!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون