انتهای الکی
حقیقتا الان دوست داشتم جای یک زن خانه دار بودم که چند جین بچه ی قد و نیم قد داره!!! و اصلا نمی دونستم اگه زندگی طور دیگه ای می بود و ازدواج نمی کردم. چطور میشد!!
امتحان دارم و امروز بعد از دیدن نتیجه ی آزمون هیچی نخوندم و متوقف شدم. البته قبلا خوندم. ولی باز هم باید بخونم! و حسش نمیاد! این دو ماه هر سختی ای که سرکار داشت توی دلم می گفتم برین به درک. من چند وقت دیگه از اینجا می رم. شما بمونید و مسخره بازی هاتون!!! ولی حالا اون فرصت رو از دست دادم!
درسته دوسش نداشتم اونقدر... ولی به هر حال یه راهی بود... یه راهِ فرار از همه چیز!
حالا دوباره ذهنم داره سمت برنامه نویسی می ره. چون دومین اولویتم اینه.
دوباره رفتم کامنت فاطمه رو خوندم. البته دیگه وبلاگش رو حذف کرده. سایت هایی که گفته بود رو دیدم ولی... پولِ خون شونو میگیرن :) مثلا همین مکتب. ۳۰، ۴۰ میلیون تومن میگیره تا تهش به یه شرکت معرفیت کنه! مگه من دیوانه م؟ ۲۵ تومن پول به دوربین نمی دم. بیام ۳۰. ۴۰ تومن به مکتب بدم!؟ در حالی که نمونه کارهای نسبتا قوی ای دارم...
از طرفی دوست ندارم توی شرکتی در آینده با کسایی باشم که عقایدشون ۱۸۰ درجه با من متفاوته و می دونید. دنیا پر از این آدمهاست :)
مگه یه عمر چند تا بهاره؟ ... انقدر خودمو له و لورده می کنم بابت چی آخه؟ اصلا چرا رفتم دوباره آزمون دادم که وارد حوض فیروزه شم... که چی بشه آخه... اصلا تهش که چی
حس می کنم ...
یعنی الان هر جا هم برم. باید کمی که گذشت و جام تثبیت شد بهشون بگم که زمان امتحانات مثلا کله صبح نیستم دو ساعتی...اینم داستانیه... حوض فیروزه سال ۱۴۰۵ ان شاءالله تموم میشه! با خودم فکر می کنم من. اصلا. اون سال. زنده هستم؟ کجام..!؟ حالِ دلم چطوره!
بابا دیشب بدجوری روی مخ من راه رفت. خودم کم عصبانی ام!؟ :) بلاخره یه جا منفجر میشم. من دیگه ساکت نمیشم یه جا :) اعتقادات من و بابا نقطه ی مقابل هم هست. من همیشه احترامش رو حفظ کردم چون فکر می کردم ارزششو نداره . بشینم باهاش بحث کنم و دلشو بشکنم و بهش احساس تنهایی بدم :) ولی بلاخره صبر منم حدی داره! بلاخره منفجر میشم و میام اینجا می نویسم که منفجر شدم و پشیمون هم نیستم!
چاره ای نیست... برم درس بخونم خیرِ سرم..