زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳، 18:44
میخوام بگم آره حالم خوب نیست. میخواستم کلی جمله سرهم کنم که این رو نگم. ولی نوشتم بلاخره نه من حالم خوب نیست. دیشب تا ساعت یک بیدار بودم. البته درس خوندنم تا ساعت 12 طول کشید و تموم شد. ولی تا یک خوابم نبرد و داشتم با خودم کلنجار می رفتم تا بتونم بخوابم! که کلافه کننده بود! دارم خودمو به خوب بودن میزنم. نمیخوام دلیلش رو اینجا بنویسم که چرا که چی شده... نمیخوام بنویسم. نمیخوام به کسی بگم. که واقعا چی شده. ولی دلم می خواست یه جایی بنویسم خاتون امروز حالش خوب نبود. حتی اگه کسی هم نخونه و حتی اگه کامنتی نگیره.... سرمو بین دستام نگه داشتم و گذشته با سرعت نور توی مغزم پلی میشه... می ترسم گذشته تکرار بشه من وحشت دارم. میخوام از این موقعیت با سرعت ِ تمام فرار کنم. اونقدر قوی نیستم! قوی نیستم که بمونم و باز هم بجنگم... ترجیح میدم که فرار کنم.... من اگه بمونم. .. . من... به خودم گفتم تا 6:45 دقیقه پست بنویسم و بعد برگردم سر درس... سه دقیقه مونده به 45 دقیقه... نوشتن این متن 7 دقیقه طول کشید برای منی که با سرعت ِ زیادی تایپ میکنم.... ولی انقدر فایده نداره. این مدت کمه... ذهنم انقدر پره که کم کم کلمات رو میتونم از بین درهم برهمیش نجات بدم و دو دستی بکشم بیرون و بذارم اینجا... هیچی ولش کن.. 44 دقیقه یک دقیقه هم اضافه ست... نمیخوام اصلا
نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون