زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

شغل

پنجشنبه یکم آذر ۱۴۰۳، 10:25

چای کیسه ای دبش برداشتم و طبق معمول ِ همیشه بعد از اینکه از لیوانم بیرونش آوردم سه بار به لبه ی لیوان زدم. حالا که داشتم از بیکاری پادکست گوش میدادم که از دست ذهنم خلاص بشم! چای رو بو کشیدم و خاطراتی سمتم اومد...

خب دو تا خاطره ی مجزا بود که خیلی هم مهم نبود! اما نتیجه ش برام مهم بود. حقیقت اینه که از اولین روزی که من وارد دنیای کاری شدم. به طور جدی و دائمی وارد فضای شغلی شدم. شغلی رو انتخاب کردم که ازش بیزار بودم. دوستش نداشتم... فقط صرفا جهت ِ اینکه یه پولی به کارتم بیاد می رفتم! سنم کم بود و پول می خواستم... اگر بخوام دو موردی که قبل از شغل دائمیم رو در نظر بگیرم... اون دو تای دیگه هم صرفا برای فرار از افسردگی ِ خونه موندن بعد از فارغ التحصیلی بود.. که البته گند هم زدم! خیلی نتونستم دووم بیارم.. یعنی نمیشه که بخوای برای فرار از افسردگی سرکار بری.. چون اون تمرکز ِ لازم رو نداری و خرابکاری میکنی... مثلا بارنامه ها رو یادم می رفت. قاطی شون می کردم. از اینکه سر اون میز دوازده نفره بشینم و با همه ی همکارام غذا بخورم بیزار بودم! حس می کردم همه دارن با دست منو نشون میدن! و در مورد من صحبت میکنن. وحشت زده به معنای واقعی کلمه غذامو کوفت می کردم! و زودتر از همه از پشت میزِ ناهارخوری بلند میشدم و به پشت میزم پناه می بردم... صبح ها که زودتر می رسیدم به پنجره ی همیشه باز ِ ساختمون ِ مسکونی ِ کناری نگاه می کردم.. به پرده ی حریر ِ سفیدش.. به این فکر می کردم که دلم یه خونه زندگی میخواد.دلم می خواست یه زن ِ خانه دار می بودم من برای کار کردن ساخته نشدم! و بغض می کردم... همه ی اینها باعث شد که خیلی از اون کار بیرون بیام.. یعنی... بیرونم کنن! بعدشم که بلاخره بعد از یه وقفه ی چندماهه باز سرکار رفتم... از کار ِ ساده ای شروع کردم که واقعا .. ازش بیزار بودم.. صرفا جهت مسائل مالی رفتم...

روز اولی که سر کار ِ دوم رفتم. یا شایدم سوم... که دائمی شد. با خودم گفتم بلاخره یه روزی این نیاز ِ مالی از بین می ره و من به نقطه ای می رسم که شغل دوست داشتنی ِ خودمو خواهم داشت.

حالا از اون روزی که این رو به خودم گفتم ده سالی گذشته... . من هنوز همون جایی هستم که بودم! خب وسطش باز هم شغلی رو امتحان کردم که دوستش نداشتم.. و باز هم شکست خوردم... پس برگشتم به همین شغل ِ مسخره ی... صرفا پول در آر!

حالا که آگهی های شغلی رو نگاه میکنم. می بینم که فقط دو یا نهایتا سه سال دیگه فرصت دارم... چون اکثریت ِ آگهی ها محدودیت سنی گذاشتن! .. احساس میکنم در فضای کاری ای بودم که تهش .. شرکت ِ خودم و کسب و کار خودمو راه ننداختم و حالا مثل یک آشغال دور ریخته میشم اون هم فقط برای اینکه سنم بالا رفته و دیگه اون دخترک بیست و اندی ساله نیستم! فیلم ماده رو دیدم و واقعا حسش میکنم... حس میکنم در فضای کاری اون من هستم هر چند... نمیخوام که نسخه ی بهتری از خودم داشته باشم و ماده رو به خودم تزریق کنم و یه موجود ِ جوون تر و توانمند تر از خودم رو بسازم!!!!(موضوع فیلم ماده بود برای 2024. خیلی فیلم آزاردهنده ای هست نبینید!)

حالا با پیشنهاد ِ یکی دیگه، که اصرار کرد در همین حوزه ی کاری دوست نداشتنی ای که بهترین سالهای جوونیم رو توش گذروندم و تجربه ی کافی دارم! شرکت و کسب و کار خودمو راه بندازم. میتونم اعتراف کنم که اگر شروع کنم. حتی توی همین وضعیت اقتصادی ای که همتون می بینید در کل خراب هست! می تونم یه خونه ی سه خوابه بخرم! میتونم یه ماشین متوسط ِ رو به بالا رو داشته باشم! میتونم کلی درآمد ِ هنگفت(از نظر حد و اندازه ی خودم) داشته باشم! واقعا میشه و غیرممکن نیست.. چون بی نهایت مجرب شدم و متخصص شدم... اما...

با این حالی که پول رو دوست دارم و از داشتن این چیزها بدم هم نمیاد. با خودم فکر میکنم خاتون چقدر زنده ای؟ چند سال دیگه قراره که زنده باشی؟؟؟ بهم بگو!ده سال؟ بیست سال؟ .. یا فردا یا حتی همین لحظه میمیری؟؟؟ فکر نمیکنی که حقت نیست که ... شغلی که همیشه دوست داشتی رو داشته باشی؟ فکر نمیکنی حقت نیست که برای یک بار هم که شده خودت رو ببینی؟ خواسته های خودت رو ببینی؟؟؟؟

حتی اگر فرض کنیم یه مدت ِ کوتاه در اون شغل دوست نداشتنی بمونم به عنوان مدیرعامل! که پولی جمع کنم و .. زندگیمو بسازم و دست بکشم... باز هم میدونم منی که حدود ده ساله که به این حقوق کارمندی عادت کردم.. به اون وضعیت هم عادت میکنم و حالا حالاها ازش بیرون نمیام!!!! و همینطوری داخلش میمونم در حالی که ازش بیزارم! !

واقعا نمیدونم چی میخوام کاش میدونستم که چی میخوام!؟.. .چقدر بغض کردم الان..

یه وقتهایی زنهای بزرگسالی مثل من هم.. احساس همون کودک ِ کار ِ سر چهارراه رو دارن! چه فرقی داره؟ وقتی که صرفا فقط به خاطر پول.. توی یه وضعیت شغلی بمونی. به خاطر اجبار... فرقت با اون دختربچه ی سر چهارراه یا توی مترو چیه؟؟؟ که کودکی شو.. درسو تحصیلش رو.. چیزی که باید باشه رو رها کرده و اونجا داره... کار میکنه.. کاری که دوسش نداره و حد و اندازه ش نیست!.. .

گاهی وقتها واقعا در درونم دختربچه ای رو می بینم که لباس های ژنده و کهنه و وصله شده ای رو پوشیده.. و هر روز صبج بیدار میشه و دسته ی گلش رو از ارباب میگیره و سر چهارراه وایمیسته و به بقیه التماس میکنه آقا گل نمیخوای؟ آقا برای عشقت گل نمی خری؟؟... تابستون و زمستونش هم فرق نداره.. فرق نداره که بارون بیاد.... برف باشه.. هر روز این دختربچه رو در درونم می کشم و به اینجا میارم... .

وقتی به این نقطه می رسم به جای اینکه سمت تغییر برم... دلم میخواست می مردم و تمام میشد!.. به جای اینکه بخوام تصمیم بگیرم که مدیرعامل یه شرکت ِ پول در آر باشم یا اینکه... همه چیز رو رها کنم و شغلی که همیشه دوست داشتم رو داشته باشم...

اصلا چی میخوام من.

خاتون چی میخوای آخه...

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون