زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

واقعا نمیدونم چه عنوانی بذارم!

شنبه سوم آذر ۱۴۰۳، 11:15

نگاه کن از کجا به کجا رسیدم! اونایی که وبلاگ رو خونده باشن میدونن! الان دلم یه جمعی میخواد که جلسات مطالعاتی با هم داشته باشیم! یه کتاب قطور رو با هم بخونیم در موردش بحث کنیم تا به پایان برسونیم و آخر جلسات برای هممون جا افتاده باشه اونقدر که هر کس در موردش پرسید راحت جوابش رو بدیم! فکر کنم رسیدن به همچین جمعی راحتتر از خواستن ِ یه جمع باشه که بتونیم دور هم گیتار بزنیم و بخونیم بدون اینکه با عقایدمون روی مغز همدیگه راهپیمایی کنیم!

پ.ن: میدونم کلا بی ربطه ولی.. این تغییرم برای خودم شگفت انگیزه! منی که خون میدیدم و غش می کردم الان دیگه از خون نمیترسم و این خیلی دلچسبه!!! امروز جلوی ساختمون شرکت پراز خون بود.قشنگ معلوم بود یکی با یه ابزاری دستش رو ترکونده.. بعدم دوان دوان رفته سمت مغازه ای که زیر ساختمون ِ شرکت هست. چون بعدش قطره قطره بازم چکیده بود تا به در ِ مغازه برسه!!!! خیلی طبیعی نگاه کردم و زیر لب گفتم با خودت چی کار کردی آخه؟ حواست کجاست! و بعد اومدم شرکت! انگار نه انگار من ِ ترسان از خون.. اینطوری ام!!!تو این دو سه هفته هم بدجوری همه جا مو بریدم! و خونریزی هایی که بند نمی اومدن.. ولی باز هم انگار نه انگار! بیشتر از کلافه میشدم که چرا وقتم گرفته شده تا نگهش دارم که خونریزیش بند بیاد و برام مهم نبود این همه خون جلوم از خودم ریخته!!!!! شگفت انگیزه!!!!! به جاش مثل ِ چی دیگه از سوسک می ترسم! نمیدونم چرا یه جا درست میشه یه جای دیگه خراب میشه! من که اصلا از سوسک نمی ترسیدم! اصلا الان می بینمش حالت تهوع می گیرم! بعد که سعی میکنم بکشمش .. حس میکنم الان میاد و میره توی لباسم.. خیلی از این می ترسم! کاش اینم درست میشد خود به خود!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون