زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

دکتر

جمعه نهم آذر ۱۴۰۳، 21:7

وارد مطب شدم منشی عوض شده بود. یه دختر دست و پاچلفتی بود :) البته این قضاوت بیجای من در نگاه اول بود! بعدش متوجه شدم که روز اول کاریش هست! انقدر باهاش راه اومدم و جلو بقیه ازش دفاع کردم. وقتی از اتاق دکتر اومدم بیرون و خواستم پرداخت کنم دیدم دو تا مونده به آخر بودم و منو زود فرستاده :))) یعنی باید یک ساعت یا حتی بیشتر منتظر می نشستم!!!

دکتر بر خلاف فامیل مون که تعریف می کرد وای چقدر خوب بود چقدر مهربون بود و فلان! خیلی هم بداخلاق بود :) این نسخه های الکترونیکی چقدر رو مخه!‌ همش سرش تو گوشیش بود بنویسه انگار من تو اتاقش نیستم. خواستم بگم دکتر می شنوی؟ من هستما :))) یه دکتر عمومی رفته بودم اول حرفمو گوش داد بعد رفت تو مانیتور روبروش! یعنی اینهمه بی توجهی رو برنمی تابم :)))))))

روز بعدشم آزمایش دادم و بعدشم سونوگرافی. بخش سونوگرافی که بودم یه خانم باردار اومد که سنگ کلیه داشت!!! خیلی شکمش جلو بود و به نظر می اومد ماه هشت یا هفت باشه!!! بهش دارو هم ندادن :( داشت از درد گریه می کرد! فرستادنش بره بیمارستان. نمی تونست اسنپ بگیره و کمکش کردم. اون گریه می کرد من هی چشام از اشک پر و خالی میشد و هی براش صلوات می فرستادم! واقعا دلم می سوخت :(( با دو تا بچه ی قد و نیم قد اومده بود و کسی رو هم نداشت. یه پسرش ۱۲ سالش بود اون کارا رو می کرد‌ پرداخت می کرد و نوبت می گرفت و ... هر چند لحظه یکبار بیرون که وایستاده بود به مامانش نگاه می کرد و خیلی نگرانش بود. اون یکی کوچکتر بود..

حالا منتظر جوابم. هر چن اوپراتور سونو یه چیزی گفت که ترجیح می دم اینجا ننویسم ولی... اصلا دوست ندارم اون خبر بد رو دکتر بده. .. کاش با دارو حل بشه و بره...!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون