چه گذشت.
بلاخره عطای معامله رو به لقاش بخشیدم و رهاش کردم! احساس بهتری دارم. کلا تحت فشار بودم :| ! اما در این تحت فشار بودن، متاسفانه تحقیق چهار نمره ای یکی از درس هامو از دست دادم و امتحان پایان ترمم از شونزده نمره حساب میشه!!!! هیچی دیگه.... پرید :) اونم چه درس راحتی بود! بیخود و بی جهت از دستش دادم! باید برای درس های دیگه جبران کنم. درس های خیلی سختمو بالاتر بگیرم اونایی که ممکن بود شونزده بگیرم رو بالاتر بشم تا این جبران بشه... ولی فدای سرم!
کلا نمیتونم چند تا مسئله رو با هم هندل کنم! مگه اینکه وقت داشته باشم برای هر کدومش یه کم یادداشت کنم. بنویسم که چه کارهایی دارم.. تا یادم بمونه! اما این بار به خودم فرصت ِ این رو هم ندادم!!!!
یکی از دوستام منو به هیئت شون دعوت کرده بود. گفتم پنج شنبه میرم. اما بعد گفتم میرم طرف معامله رو می بینم. نرفتم.. ایشون هم وقت نداشت و کار داشت. یعنی از این جا رونده از اونجا مونده شدم.. با خودم گفتم جمعه میرم. که کاری ندارم... اما جمعه هم کار پیش اومد.. و کلا از دستش دادم!!!!! :) حالا باید برم بهش پیام بدم و توضیح بدم ماجرا چی بوده.. اینطور نبوده که برام مهم نباشه...کلی کار داشتم.
دوباره با بابا رانندگی میرم. میخوام رانندگی مو خوب کنم و بگم گور بابای همه چیز. برام مهم نیس بگه خاتون فلان جای ماشین رو خراب کرد و فلان... میخوام به حدی خوب بشه که وقتایی که جایی کار دارم نگم بابا منو می رسونی؟ بگم بابا سوئیچ ماشین رو میدی؟؟ بنده خدا هم حرفی نداره. میده!
با هم دیگه بار اول رفتیم داشتم از سمت راست به کامیون میزدم!! :)))) بعد روز بعدش خودش پشت فرمون بود داشت از سمت راست میزد به ماشین های دیگه.. دوبار این اتفاق افتاد... بعد که رسیدیم خونه، اعتراف کرد که آیینه ی سمت راست خراب شده! ! و به خاطر اونه! در حالی که با لحن پدرانه اون روز که من داشتم میزدم گفت: دخترم داشتی به کامیون میزدی ماشین رو جمع کن وسط خیابون که نرو! چرا حواست نبود؟
دعوام نکرد ولی ... فکر کردم ایراد از منه! همون روز که پشت فرمون نشستم. گفتم از سمت راست چیزی نمی بینم. گفت آیینه خرابه!:) تنظیم نمیشه!!!! خب من وسط بزرگراه چطوری ببینم سمت راستم چه خبره و کی میاد و فلان! آینه ی وسط اونقدر خوب نشون نمیده که آینه ی راست :))))
دیشب خواهرم قاطی پاتی کرده بود! آخر شبی با مامان بحث کرد! از اون بحث ها که من اگه خاتون ِ قدیم بودم باید وسط می پرسیدم و میگفتم با مامان درست صحبت کن! مادرته! احترامش واجب... ولی چی کار کردم!؟ بازومو گذاشتم روی گوشم و هیچی نشنیدم. چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم به تو ربطی نداره خاتون.. یادت نیست اون شب حرف زدی مامان گفت به تو ربطی نداره وقتی من و خواهرت حرف میزنیم!؟ پس بازم به تو ربطی نداره.. چیزیه بین خودشون! خودت کم بدبختی داری میخوای بپری وسط بحث شون؟!
صبح هم قاطی کرده بود . بابا داشت اخبار میدید در مورد مسائل سوریه... کلا سه نفر از این خانواده سیا.سی هستن و این چیزا براشون مهمه که یکی شون منم. بعد اونوقت اول صبحی میگه به من ربطی نداره به من چه که اونجا چه خبره و فلان! تا اینجاش مشکلی نداشت ها.. بعدش ربطش داد به رابطه ش با بابا و شروع کرد به بابا تیکه انداختن!
مامان که کنارم بود گفتم آبجی از دیشب قاطی کرده. داره به بابا حرف میگه ناراحتش میکنه! :) اما بازم نپریدم وسط!
خلاصه که ... باید برای بقا همه چیز رو به یه طرفم بگیرم! :) تو این خونه اینطوریه...
شاید فکر کنید حالم از بهم ریختگی چند روز پیش خب بهتره ولی ... متاسفانه... فقط چون بی خیال این معامله شدم یه کم می تونم نفس بکشم وگرنه.. همچنان اعصابم بهم ریخته ست و فعلا بیخیالی رو انتخاب کردم و پاک کردن صورت مسئله تا به زمان مناسب برسم که حلش کنم!
دیشب هم کابوس دیدم :))) خواب دیدم رعد و برق های وحشتناک میزنه و شیشه ها می لزرن. من از رعد و برق می ترسم کمی :)) اما تو خواب خیلی بدتر بود. با هر بار زدنش دلم هری می ریخت.. بین خواب و بیداری تقلا می کردم. اونقدر که بیدار شدم و دیدم هوا صافه و مشکلی نیست ولی باز چشامو می بستم پیوسته صدای رعد و برق می اومد!!! لااقل تا ساعت 6 راحت خوابیدم. اینم پیشرفت بزرگیه!