تو
شعار این روزهای من: یکم پاشو خودتو ببین. به خواسته های خودت توجه کن! ببین خاتون چی میخواد.
در همین راستا، صبح باز هم خواهر ِ غرغروی بنده، در حال اسکی رفتن روی اعصاب بابا بود و من ؟ سکوت! به تو ربطی نداره خاتون! بعدش شب قبل هم مامان از خواهر ِ بی اعصاب ِ بنده در حال شکایت پیش ِ من بود؟ من!؟ به تو ربطی نداره خاتون!
کلا اگه بگم کارای خواهرم به من ربط داره میرم می شینم بهش میگم این کارا درست نیست و فلان.. تهش هم احتمالا دعوامون میشه و بدتر اعصابم خراب میشه و اونم اصلاح نمیشه.. در واقع... کلا از معرکه هایی که درست میکنه فرار میکنم!!!
بابا امروز میره که ماشین رو درست کنه. امیدوارم بره. تا اون آینه درست نشه من نمی شینم.. احساس میکنم کورم! خیلی بده!
چقدر هوای تهران آلوده شده ! حالا که دیگه کابوسی نیست سرفه شبا بیدارم میکنه! دیشب هم اول شب احساس کردم دارم به معنای واقعی کلمه خفه میشم!!! خیلی آلودههه ست. چطور زنده ایم... !
میخوام برم چند تا خرید ِ ریزه میزه کنم. شیرینی و کیک و بیسکویت و اینطور چیزا درست کنم. واقعا از درست کردن اینطور چیزا لذت می برم و رسما تراپیه برای خودش... خیلی لذت بخشه! خب الان که هنوز از فاز بچه داشتن بیرون نیومدم با خودم میگم چی میشد یه چند تا بچه ای هم بود که برای خودم بود بعد با هم آشپزخونه رو به گند می کشیدیم و با هم درست می کردیم. تهش هم در حالی که سر و صورتمون آردی و تخم مرغی و کره ای هست. رو به پدر ِ گرامی شون می گفتیم بخور ببین چه مزه ایه؟؟؟
البته بعدش با همدیگه جمعش هم می کردیم! نمیشه که با هم بریزیم بهم بعد من تنهایی جمع کنم که :)))))
های خاتون چه فانتزی هایی داری واقعا :) برو خودتو جمع کن! والا!