زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

عصبانی

شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳، 10:8

امروز در عصبانی ترین مود ِ ممکن از خواب بیدار شدم! خب سعی کردم که به هیچ کس نپرم.. تا اینکه، متوجه شدم خواهرم از اپیلیدی من استفاده کرده :) ! خب نباید منفجر میشدم؟؟؟ اما خیلی نرم و لطیف منفجر شدم. یعنی خشم خودمو در هزاران دریا شستم و بعد بروز دادم با یک دیالوگ کوتاه که : بابا یه وسیله ی شخصیه مثل مسواک. اصن مریضی های تو هیچی.. اصلا من مریضم. مریضی های من رو تو میگیری! این چه کاریه آخه؟ نکن عزیزِ من!

بعدم دیگه کاری نکردم! هیچی نگفتم.. ولی همچنان در درون عصبانی تر از صبح بودم! اون رابطه. ی ج.نسی داره با شریکی که آزمایش خون و هیچی نداده... بعد میاد از اپیلیدی من استفاده میکنه. آخه یعنی چی؟ به من چه ربطی داره که مرض های جن.سی تو رو بگیرم. آش نخورده و دهن سوخته بشم! یه کم از سن ت خجالت بکش اینا رو من باید بگم آخه تو نمی فهمی؟..... :(

این یکی دیگه از دلایلی هست که به نظرم... باید بذارم برم... الانم خیلی عصبانی ام.. شایدم این یه تصمیم در عصبانیت محض باشه!!!!!

سرکار رفتنی یه مسیری هست خیلی خلوته. اگه یه آقا پشت سرم باشه تا اون تیکه رو رد کنم صدتا جون از دست میدم! بنابراین.. صبح در راستای عصبانیتم.. یه آقای نسبتا موجه.. پشت سرم بود. وایستادم! بیاد رد بشه.. حسابی چپ چپ نگاش کردم. که جلوم بره! پشت سرم نباشه... تو دلم گفتم اصن خیال کن من روانی ام. دیوونه ام.. هر چی.. حوصله ندارم بشینم استرس ِ حضور تو رو هم بکشم...

بعد یه ماشین رد شد، نگام کرد. داد زدم با دستامم حرفامو نشون دادم که از آیینه ببینه: چیه؟ چته؟ به چی نگاه میکنی؟ نگا داره مگه؟؟ اسگووووول! :|

در ضمن یه سنگ اندازه ی چی.. برداشتم که به توله سگی بزنم که چند روز پیش دنبالم کرد. اگر هم میمرد به درک!!! در واقع شانس آورد سر راهم نبود! وگرنه.. با اون سنگ به گمانم.. می مرد!

خلاصه که خیلی عصبانی ام... :|

این آخر هفته کلی کار داشتم و همش بیرون بودم. بابا به بقیه غر زده که این دختره کجا میره نیست و فلان... اما نمیتونه مستقیم از خودم بپرسه.. کلا ... یه حد و مرزی خودم تعیین کردم. بین خودم و بابا. ترجیح میدم این حرفا نباشه و هر کس سرش تو کار خودش باشه..هیچی به کسی نمیگم توی خونه. که چی کار میکنم کجا میرم و مشغول چه کاری هستم. حالا ایشون صداش در اومده بود . هر چند مامان جوابش رو داده بود... که فکر کردی مثل تو پیرمرده که خونه بشینه؟ جوونه میره بیرون!... .! هر چند جواب مناسبی نبود از نظرم ولی ساکتش کرده. باید بگم این علامت دومی هستش که میگه خاتون بذار برو!

همکارها سر کار ، چفت و بست دهن شون افتاده و حرفهای رکیک میزنن نمیگن یه خانوم این جا نشسته. از اینم عصبانیم.. بذار مدیرعامل بیاد چنان آشی براشون بپزم نفهمن از کجا خوردن!. تا بفهمن جلوی یه خانوم عفت کلام داشته باشن!!!!

حقوق ِ لعنتیمم بازم برای بار هزارم باهاش حرف میزنم. این بار واقعا از اینم عصبانیتم... و حس میکنم اون کیستی که این بار دفعش کردم. دقیقا از این عصبانیت ها تشکیل شده بود! چقدر هم با درد رفت پی ِ کارش... این بار ... گره ی عصبانیت هامو .. دلایلشو.. دونه دونه باز میکنم... !

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون