زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

روز پنجم

یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴، 11:3

زانوهامو توی آب بغل کردم و روی آب معلق موندم. به خاطر شنای بقیه آب استخر مواج بود و اجازه دادم دوباره آب من رو به هر سمتی که میخواد ببره... همینطوری هم داشتم فکر می کردم. هر بار تو استخر این حرکت به من آرامش میده. مثل یه مدیتیشن خفن می مونه.. اینکه تو خودتی ، اختیار حرکتت توی آب رو داری. اما اختیار امواج دست تو نیست خاتون. اختیارت دست خودت نیست که روی آب معلق بشی. شاید وقتی زانوهات رو بغل میکنی ترجیح میدی زیر آب باشی. اما نه... روی آب می مونی! این خاصیت آبه در واقع... این خاصیت زندگیه!

چند بار بعد از حرکت هم زیر آب رسما رقصیدم :) رقصِ من در آوردی شبیه باله و رقص مدرن.. با حرکات و موج های کششی!!! :))) و بلاخره یاد گرفتم به پشت شنا کنم. این رو دختربچه ی نه ساله ای بهم یاد داد که اسمش رو نمیدونم. چون مایوش نارنجی بود. اسمش رو بذاریم خانم نارنجی!!!! خانم نارنجی گفت ببین خاله پاهات رو به میله بگیر و بعد دستت رو رها کن. معلق می مونی. برگشتنی هم از دستات استفاده کن. بار اول رفتم کنارش گفتم خاله خیلی ترسناکه من نمیتونم. گفت اولشه خاله بعدش راحت میشه. بار اول رها کردم. بار دوم باز رها کردم و با کمک میله وایستادم. هنوز نمی دونستم چطوری روی پام بایستم. بار سوم حواسم نبود و از میله فاصله گرفتم. چشمامو تکون دادم و دنبال میله گشتم و دیدم که کلی فاصله گرفتم!! :| حالا تپش قلب گرفتم که باید چطوری وایستم. نگو خانم نارنجی پشت سرم وایستاده و داره نگاه میکنه!!! یه نفس عمیق کشیدم و به خودم مسلط شدم و گفتم ببین ترس نداره. تو روی سطح آبی. حتی لازم نیست نگران تموم شدن نفس ت باشی. حالا فکر کن.. چطوری برمیگردی! و بلاخره! با کمک گردنم برگشتم. سرمو از روی آب بالا آوردم و همزمان پامو جمع کردم. با این کار به زیر آب رفتم و راحت برگشتم. خانم نارنجی که پشت سرم بود. چشمهای قشنگش گرد شد و گفت وای خاله عالی بودی آفرین. چقدر زود یاد گرفتی :) عاخه استاد ِ فسقلی ِ من :)

بعدش که یاد گرفتم عقبی می دویدم و یهو خودم رو روی آب پرت می کردم و چقدر کیف می داد! انگار روی یه تشک ابری هی و هی و هی خودتو پرت کنی :)

برچسب‌ها: ماهی گلی
نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون