برنامه ریزی
دستاورد بزرگی که آقای عین برای من داشت این بود که تکلیفم با زندگیم مشخص شد! اینکه سال بعد ان شاء الله... شغلمو عوض میکنم و وارد شغلی میشم که حداقل فقط تایم بعداز ظهرمو بگیره و صبح تا ظهرم خالی بمونه برای کارهای فرهنگی و جهادی ای که انجام میدم و همچنین حوض فیروزه... همه ی پس اندازمم یه کاسه کنم و خودمو از قرض و قسط و وام رها کنم و به معنای واقعی کلمه زندگی کنم!!! حتی چرا که نه! بلاخره با بخشی از پس اندازم دوربینمو بخرم و حال دلمو خوب کنم. (خیال کردم یا میکنم، یا با ایشون پررنگ تر شده بود. وام ازدواج به پس انداز من اضافه میشه و خونه بزرگتری میخریم. اما الان این فکر دورتر شده و اصلا چرا باید آینده مو گره بزنم به اینکه یک نفر باشه که برنامه ریزیم چطوری میشه ... ) عاخه مگه زندگی چندتا بهاره؟!
هر چند همه چیز دست خداست و برنامه ریزی ما همیشه به سرانجام نمی رسه. اما فکر کردن به این چیزها من رو به آینده امیدوار میکنه و زندگی رو برام قشنگ تر.. این حس رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد...
ان شاء الله هر چی که خیره!