زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

غیرعادی

پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴، 19:2

نمی دونم کی قراره بحث های کوچیک بین مامان و بابا برام عادی شه!!!؟ بعدش هم می شینن با هم می خندند! و من میشم تصویری از اون ضرب المثل که میگه : زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند!!!

هر روز صبح مامان منم مثل مامان لی لی برای بابام ساعت ۵ صبح صبحانه آماده می کنه. چون یه روز کار داشتیم و می خواست بابا منو صبح زود برسونه... خب باید زودتر انجام می‌شد. یهو بابا اومد با صدای بلند وقتی هم که خواهرم خوابه گفت: انقدر نادانی که نمی دونی باید به من صبحانه بدی؟ خب میخوام دختر رو برسونم؟ بعدا دعاهای بعد نمازت رو بخون!

با لحن بدی گفت!!! مامان هم در سکوت براش آورد... من کارد می زدی خونم در نمی اومد!

بعد از اینکه عصبانیت مو با سکوت و تغییر مکان کنترل کردم. می بینم نشستن با هم گل میگن گل می شنفن! واقعا ابلهم :))

اگه یکی یه روز بپرسه چی بیشتر از هر چیزی عصبانیت می کنه میگم دیدن بی احترامی برای فردی که اون بی احترامی و اون رفتار سزاوارش نیست... بی عدالتی منو در حد مرگ عصبانی می کنه!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون