زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

رد دادن

شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴، 17:22

چقدر خوب بودن خوبه. پسر جوان تو درمانگاه داشت تی می کشید. مجبور شدم از بخش خیس زمین رد بشم عذرخواهی کردم و گفت خواهش می کنم. حس خوبی داشت. چقدر خوبه آدم خوبه بودن😀 خیلی کارای خوب دیگری هم کردم. همش دارم به خاتون میگم زیادی اهمیت میدی. خوب گوش می کنه اما درست عمل نمی کنه!

معلومه رد دادم یا بیشتر توضیح بدم؟ اون از ظهر و آدم بده بودن این از الان! :/ خدایا شفا!

یه خانومه با لهجه ی قشنگی زنگ زد برای خواستگاری... الان بعد از چند ساعت یادم افتاد که بهش گفتم بهتون زنگ می زنم و نزدم! اما خب شماره ی خونه بود! فکر کن زنگ بزنم پسره برداره!! :))

روز حال بهم زنیه! حالا هم روی صندلی های اتوبوس لم دادم.

این هفته خیلی شلوغم. بابا هنوز ماشینو درست نکرده که ببرم حوض فیروزه. بدبختی این هفته می رم. بدون ماشین. لعنت به کرایه های بالای اسنپ و تپ سی.

دختره صد تا سوال یکسان می پرسه خیال می کنه من چی ام؟ هوش مصنوعی؟؟؟

همه چی از صبح شروع شد کابوس دیدم با خانوم الف بحث کردم. هر چی دهنم دراومد بهش گفتم اونم هر چی دهنش دراومد بهم گفت بعد رفتم پیش آقای سین گریه کردم گفتم ببین چه بیشعوره! با نفس تنگی پریدم... اصن امروز از صبح ریدمالی بود!

اعصابم خورده لعنتی.

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون