زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

آنجا که..

پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 11:57

وسط تاریکی اتاق، طاق باز دراز کشیده بودم و هندزفری زده بودم.
پنجره یک لا باز بود و من توی آهنگ غرق شده بودم!
سرم رو بالا آوردم و دیدم واو! ماه از پنجره ی اتاق معلومه و ابرهایی که باد اونها رو با سرعت تکون میده...
با خودم گفتم..
الان نگاه ِ من به این ابره.. کسی چه میدونه نگاههای چند نفر به این ابر گره خوردن.. گره می خورن و گره می خورن .. تا اون ابر یا بارون میشه یا از بین میره...
حس کردم به اون ابر، یه عالمه چشم چسبیده. من هم چشمهامو بهش چسبوندم و راهیش کردم تا به پنجره ی اتاق ِ دیگری بره...
حال ِ هیچ کاری رو نداشتم.
بیرون از خونه به خاطر کرونا، هندزفری نمیزنم.. و خونم کمبود ِ آهنگ گوش دادن داشت!
قبل از اینکه بیام و وسط اتاق دراز بکشم.
یک بند رقصیده بودم!
اونقدر رقصیدم که به خاطر بوی عرق ِ من!!! پنجره رو یک لا باز کرد و گفت بس کن دختر! خفه مون کردی! خودت خسته نشدی؟ خیس ِ آب شدی!!! 
ولی من خسته نشده بودم.
من توان داشتم ساعت ها برقصم..
تازه متوجه شده بودم که..
از غذا خوردن لذت نمی برم چون همش با خودم به کالری ش فکر میکنم!
از رقصیدن هم لذت نمی بردم چون همش با خودم به تیشرتی فکر میکنم که باید بعد از اینهمه رقصیدن عوضش کنم!
دیشب به هیچی فکر نکردم!
فقط میخواستم تا جایی که میخوام برقصم!
به من ِ توی ِ آیینه دکوری و به من ِ توی ِ شیشه پنجره هر از گاهی نگاه می کردم و کیف می کردم! چون با خودم خیال می کردم انگار دوربین عوض بشه و دو تا دوربین در حال ِ فیلمبرداری از من باشه!!!! یکی زاویه ی سمت چپ و دیگری روبرو!
بعد هم اومدم وسطِ تاریکیِ اتاق دراز کشیدم..
هر چند.. عذاب ِ وجدان ِ کارهای نکرده داشتم و هر چند ثانیه یک بار باید خودمو مجاب و آروم می کردم که خاتون... یه کم هم استراحت کن! یه کم ترانه گوش بده.. یه کم بیخیال ِ همه چیز باش!!! یه کم بسه دختر!!! 
امروز از صبح برنامه نویسی کردم و می تونم وقتی خونه رسیدم به خودم جایزه بدم! جایزه ی اینکه می تونی هر کاری دوست داری بکنی!!!
اما هنوز برنامه ی خاصی هم ندارم!
دیشب با نگرانی آمار ِ کرونا رو نگاه می کرد و می گفت ای وای... دوباره داره میره بالا..
گفتم احتمالا تهران دوباره به تعطیلی بکشه کسی رعایت نمیکنه...افراد کمی رعایت میکنن..
اوه اوه گفت و دوباره به گوشیش زل زد!
آدمها چرا خودشونو نمی بینن؟
نه ماسک استفاده میکنه.. نه دستکش..
و به من که نونی که از نونوایی خریده رو داغ میکنم. تشر میزنه که بس کن! اون تمیزه! این کارها لازم نیست!!! 
و باید با پارچه و الکل وقتی که از بیرون میاد! دنبالش راه بیفتی!!! تا وقتی که تشریف فرما بشن و دستاشونو بشورن!!!
کاش همه به اندازه ی خودشون رعایت میکردن..
اونوقت... همه چیز زودتر تموم میشد
و من انقدر دلتنگ ِ گلزار شهدا نبودم....
و دوباره قبر ِ سرد ِ نازنینشو در آغوش می کشیدم و می بوسیدم....
کاش تموم شه

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون